یه وقتی اعتقاد داری عملی ایرادی نداره. انجام دادن یا ندادنش هم آزارت هم نمی ده. با اون هم تکلیفت صد البته روشنه.
یه وقتی هست اعتقاد داری یه عملی درسته. یه پدیده درسته و به خودی خود هیچ چیز غلطی درش نیست. ولی اون پدیده آزارت می ده. این که کسی دیگه اون عمل رو انجام بده آزارت می ده. گاهی حتی صرفنظر از این که خودت دقیقا اون کار رو انجام می دی یا نه.
مثال بی خطر بی نهایت ساده اش, سیب گاز زدن برای من! خودم که سیب رو گاز بزنم کلی هم لذت می برم. به نظرم گاز زدن سیب کار بسیار درستیه. اما اگه کسی جلوی خودم سیب گاز بزنه می خوام کله اش رو بکنم!
بگیر برو تا مثال های خیلی خاصش.
این سری پدیده ها بیشترین انرژی رو از من می گیرن. پدیده هایی که خودشون به نظرم درست و شاید حتی لازم و ضروری هستن اما به شدت آزارم می دن!
نه انصاف می دونی نزدیکانت یا کل آدم های دنیا رو از انجامش نهی کنی, و نه حریف خودت می شی که اذیت نشی.
فقط وقتی می بینیشون روت رو بر می گردونی و سعی می کنی نبینی یا در موقعیتی قرار نگیری که بخوای راجع بهشون فکر کنی.
انوش