یکشنبه چهارم مهر ۱۳۸۹ - 2:33 - انوش -
پر کن پیاله را
کاین جام آتشین، دیریست ره به حال خرابم نمیبرد
این جامها که در پی هم میشود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب میرباید و آبم نمیبرد
من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفتهام
تا دشت پرستاره اندیشههای گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطرههای گریزپا
تا شهر یادها
دیگر شراب هم، جز تا کنار بستر خوابم نمیبرد
هان ای عقاب عشق
از اوج قلههای مهآلود دوردست
پرواز کن به دشت غمانگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد، ان بیستارهام که عقابم نمی برد
در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با این که ناله میکشم از دل که: آب ... آب
دیگر فریب هم به سرابم نمیبرد
پرکن پیاله را...
انوش