یا به هر حال می دونیم از پس اش بر نمیایم. پس بهترین راه نادیده گرفتنشه.
—
اینها رو یاد گرفتم:
از مادرم: خسته نشدن و تلاش شبانه روزی. تلاش…تلاش…آموختن…و باز هم تلاش و آموختن.
از یه دکتر روانپزشک: یک ارتباط احساسی یک معامله است با چهار پایه ی اصلی.
از پدر بزرگم: بی جا حرف نزدن. درشت حرف نزدن. ضبط نفس. آزار نکردن. انصاف. قمار نکردن. مست نکردن.
از خیلی ها: حد و حدود اعتماد به غیر از خود. حریم شخصی. منافع شخصی. تضاد منافع.
از پدرم: خونسرد بودن. تفاوت مسایل بی اهمیت و پر اهمیت. دقت.
از کسانی که باهاشون درگیر ارتباط احساسی بودم: عاشق نشدن! جدی نگرفتن. بی اعتمادی. عزیز داشتن و مقدم داشتن خودم.
اینها رو درک یا احساس کردم:
خواهرم: عشق ورزیدن به موجودی بی این که نیازی به جز عشق ورزیدن بهش داشته باشم.
کسانی که در برهه ای از زندگیم باهاشون درگیر ارتباط احساسی بودم: یک لذت بی انتها عجین با یک درد تحمل ناپذیر. دلهره ی از دست دادن. دلهره ی باختن. درد خیانت. حس بی نهایت حسادت. حس بی نهایت بی اعتمادی. حس خواستن و نداشتن. حس هیچ بودن. حس همه چیز بودن.
یه پیرمرد غریبه: کراهت حقیر بودن. کراهت هیچ بودن در انتهای راه.
دوست هام: حس قشنگ به اشتراک گذاشتن. بخشیدن. شرمنده شدن. خودم بودن.
کلی خوشحال شدم که امشب به اینها فکر کردم. چیزهایی رو کشف کردم که قبلا بهشون دقت نکرده بودم!
انوش