جمعه دوازدهم مرداد ۱۳۸۶ - 0:29 - انوش -
اين شعر توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره : وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم، وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم، وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم... و تو، آدم سفيد، وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي، وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي، وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي، و وقتي مي ميري، خاکستري اي... و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟
من که مي دانم به دنيا اعتباري نيست بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست من که ميدانم اجل ناخوانده و بيدادگر سر زده مي آيد و راه فراري نيست نيست پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم
انوش