گاهي احساس تنهايي آزارم ميده؛ اين حس كه هيچ كسي نيست كه بتونم بهش اعتماد كنم.
هيچ كسي نيست كه اينقدر باهاش صميمي باشم كه بتونم حرفهاي دلمو باهاش بزنم. نميدونم چرا وقتي كم سن و سال بودم چيزهاي لذت بخش اطرافم خيلي زياد بودند. از حضور تو جمع هم سن و سالهام تو فاميل، مدرسه يا عالم همسايگي احساس خوبي بهم دست ميداد. فكر ميكردم چقدر تعداد كسايي كه ميتونم باهاشون بيدغدغه و بيريا حرف بزنم زيادند. فضاهاي دوستانه بهم انرژي مثبت ميداد. اما حالا قضيه خيلي فرق كرده. ديگه كسي با كسي گرم نميگيره. ديگه از اون صميميت خبري نيست.
خيليها سرشان تو كار خودشان است و شايد بهتره بگيم يه جورايي داريم زيست ميكنيم نه زندگي. خيلياز ما يه جورايي دچار روزمرگي شديم و يك سيكل بستهرو هر روز تكرار ميكنيم. زندگيا همش شده كار و كار و كار. روزهاي تعطيل بيشتر شده روزهاي تجديد قوا براي شروع كار تو هفته جديد. نه تنها خانوادهها با هم رفت و آمد ندارند، اعضاي خانواده هم خيلي كم همديگهرو ميبينند چه برسه به اينكه سر يك سفره بنشينند و با هم غذا بخورند.
تعداد كسايي كه ميدونند اسم همسايههاشون چيه انگشت شمارند و اونهايي كه با همسايههاشون رفت و آمد ميكنند، ناياب! رفت و آمدهاي فاميلي هم تبديل شدن به تماسهاي تلفني! تازه اگر مشغلهها اجازه بدن و دلخوريها امان! هر چيزي كه قبلاً دستهجمعي بودنش باعث شادي و ايجاد صميميت ميشد حالا ديگه انفرادي برگزار ميشه! حتي تفريحها هم انفرادي شدند. نميدونم داريم به كدوم سمت ميريم. گاهي از فكر كردن به اين قضايا دلم ميگيره.
اين حرفها ميتواند حرف دل اكثريت ما باشد. اينكه تقريباً در كل شبانهروز تنهاييم و تمامي كارهاي روزمرهمان را تنها انجام ميدهيم. تنها غذا ميخوريم. تنها اوقات فراغتمان را ميگذرانيم. تنها تفريح ميكنيم و... در خانه حتي با حضور تمامي افراد خانواده، خيلي كم پيش ميآيد كه در يك زمان پاي يك سفره بنشينيم و در حين غذا خوردن، طعم حضور صميمانه يكديگر را نيز بچشيم. در زمانهايي نه چندان دور همين اعتقاد ساده كه همه بايد با هم سر يك سفره بنشينند و غذا بخورند، صميميت اعضاي خانواده را دو چندان ميكرد.
اما در حال حاضر نه اينكه فرصتي براي دور هم بودن نباشد، نه!، انگار حوصلهاي نيست براي اينكه كارهايي كه امكان جمعي بودنشان هست، به صورت گروهي انجام دهيم. كمرنگ شدن صميميتها ميتواند علتهاي بسياري داشته باشد، علتهايي كه شايد به اين سادگيها به ذهنتان نرسد.

انوش