یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۸ - 18:11 - انوش -
در خیالات خودم ، در زیر بارانی که نیست !
می رسم با تو به خانه ، از خیابانی که نیست !
می نشینی روبه رویم ، خستگی در میکنی
چای می ریزم برایت ، توی فنجانی که نیست !
باز میخندی و میپرسی :که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی...! گرچه میدانی که نیست !
شعر میخوانم برایت ،واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم ، توی گلدانی که نیست !
چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی
دست هایم را بگیری ، بین دستانی که نیست ؟
وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو...
پشت پایت اشک می ریزم ، در اِیوانی که نیست !
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم ، با یاد مهمانی که نیست....!
انوش