شخصی بر شیخ آمد و گفت:
دستوری ده که تا خلق را به خدا دعوت کنم.
گفت: زنهار، تا به خویشتن دعوت نکنی....
گفت شیخا، خلق را به خویش دعوت توان کرد؟
گفت: آری، که کسی دیگر دعوت کند و تو را ناخوش آید،
نشان آن باشد که دعوت به خویشتن کرده باشی.
گفتم ای دل آینه از بهر چیست
تا ببیند هر کسی کو شکل کیست
آینه آهن برای لون هاست
آینه سیمای جان سنگین بهاست
آینه جان نیست الا روی یار
روی آن یاری که باشد زان دیار
مثنوی
آیینه جان بسیار سنگین بهاست، بسیار عزیز و نادر الوجود است و اگر سال ها در طلب آن به هر کوی و برزن بگردند رواست.
سیم دل مسکینم در خاک درت گم شد
خاک سر هر کویی بی فایده می بیزم
سعدی

لازم است گاهی از دور نگاه کنی. . بالای برج اگر بروی خود برج را نمی بینی. شهر را می بینی. خود برج را باید از دورتر ایستاد و نگاه کرد. از زاویه های مختلف شاید. یا از بالاتر از برج. خیلی چیزها همین طورند. وقتی توی وضعیت هستی نمی بینی شان. باید بیرون بایستی و نگاه کنی.
عجب مهارتی دارند آدم ها برای دلیل منطقی آوردن جهت توجیه کارهایشان یا ترس هایشان یا مشکلات حل نشده شان با خودشان! می شود آدم نگاه کند توی چشم ملت و بگوید دلم می خواهد یا دلم نمی خواهد بی هیچ منطقی یا فقط به خاطر احساسم یا مشکلم با خودم یا ترسم. زمین که به آسمان نمی رسد. —-
عجب…به چشم می بینی رشد و اوج و سقوط و اضمحلال را. قانون هستی را. فکر می کنی باید یاد گرفت از این بازی. باید قوانین بازی را دانست و پذیرفت. اعتقاد دارم در مرور سال ها و روزها و لحظه ها چیزی به دست می آید و چیزی از دست می رود. ما….به دست آمده ها را اگر فراموش نکنیم برنده می شویم.
شبی هارون الرشید کتابی می خواند.
و در آن کتاب شاعری چنین می گفت:
کجایند پادشاهان پیشین؟
کجایند شهریاران و امیرانی که جهان را در پنجۀ تصرف خود داشتند؟
آنها همه به دیار نیستی رفتند؛
با آن همه شکوه و جلال،
با آن همه زرق و برق.
آنها به جایی رفتند که تو نیز خواهی رفت.
ای کسی که دنیای فانی و زیب و زیور و نعمتهای آن را
همچون بهرۀ خود از حیات برگزیده ای،
هرچه دنیا تو را می بخشد و هرچه وام می دهد بستان،
اما بدان که نقطۀ پایان همه این نعمتها مرگ است.
هارون الرشید سر فرو افکند
و اشک چشمانش صفحۀ کتاب را مرطوب کرد.
"عاشق وفادار"
ای معشوق، بنگر در وفای من، اکنون سه روز تمام است که تو را دوست می دارم و اگر هوا مساعد باشد تا سه روز دیگر نیز تو را دوست خواهم داشت. بالهای زمان خواهد شکست پیش از آنکه بتواند بار دیگر در تمامی جهان چنین عاشق وفاداری بیافریند.
"جان ساکلینگ"
""
طنز تلخی است بر کوتاهی عمر عشق ها و پیوندها. نصیحت مولانا این است که:
عاشق آن عاشقان غیب باش ... عاشقـان پنج روزه کــــم تـــراش
غیرتــم آید که پیشت بِیستند ... بر تو می خندند و عاشق نیستند
مثنوی

شیخ محمود شبستری
پرسش از «حقیقت من» است که خود از شگفتی هاست، زیرا هر چه بیشتر آدمی در آن می اندیشد بر حیرتش می افزاید.
کیست در دیده که از دیده برون می نگرد یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم
کیست در گـــوش که او می شنود آوازم یا کدام است سخن می نهــد اندر دهنم
دیوان شمس
کیست که با هزاران آرزو و صد هزاران آگاهی همچنان یکی است و خود را بی هیچ واسطه درک می کند. هم مُدرِک است و هم مُدرَک، و هم عین ادراک است. عقل و عاقل و معقول است، و بیننده و دیده و دیدار است. پاسخ شیخ محمود این است که:
چو هست مطلق آید در اشارت به لفظ من کنند از وی عبارت
یعنی هستی مطلق از نام و نشان و عبارت و اشارت مبرّاست.
آنگاه المیترا گفت با ما از عشق سخن بگوی.
پیامبر سر برآورد و نگاهی به مردم انداخت، و سکوت و آرامش مردم را فراگرفته بود. سپس با صدائی ژرف و رسا گفت:
هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید،
هرچند راه او سخت و ناهموار باشد.
و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید،
هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند.
و هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید،
هرچند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند.
زیرا عشق، چنانکه شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز می کشد.
و چنانکه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هَرَس می کند...
می رود از سینه ها در سینه ها *** از ره پنهان صلاح و کینه ها
همنشین اهل معنا باش تا *** هم عطا یابی و هم باشی فتی
یک زمان هم صحبتی با اولیا *** بهتر از صد ساله طاعت بی ریا
گر تو سنگ خاره و مرمر بوی *** چون به صاحبدل رسی گوهر شوی
مهر پاکان در میان جان نشان *** دل مده الا به مهر دلخوشان
کوی نومیدی مرو امیدهاست *** سوی تاریکی مرو خورشیدهاست
دل، تو را در کوی اهل دل کشد*** تن، تو را در حبس آب و گل کشد
--------------------------------------------------------------------========^^çç
همین غذای دل طلب از همدلی*** رو بجوی اقبال را از مقبلی
دست زن در ذیل صاحب دولتی*** تا ز افضالش بیابی رفعتی
صحبت صالح تو را صالح کند *** صحبت طالح تو را طالح کند
باز هم عوامل دیگری برای سیاه دلی هست. اصل مطلب این است که ما به این اصل تسلیم بشویم که تا قابلیت و استعداد نباشد هیچ کمالی صورت نمی گیرد. تهذیب و تصفیه نفس برای این است که قابلیت و استعداد ذاتی انسان برای ترقی ضایع نشود و بلکه بیشتر بشود: «قد افلح من زکیها * و قد خاب من دسیها؛رستگار شد آن کس که روح خود را پاک و پاکیزه نگاه داشت، زیان برد آن کس که غشی و غلی در روح خود وارد ساخت.»
وقتی حواس آدم به کاری جمع نمی شه یا در مورد کاری حس خوبی نداره برای اینه که توی پیش زمینه ی ذهنی اش داره به چیز دیگه ای فکر می کنه و کار دیگه ای هست که در اصل باید اون رو انجام بده تا خیالش راحت شه و حواسش به کار فعلی جمع بشه. خلاصه که باید دست و دل هر دو همراه هم مشغله اشون یکی باشه. اگه دستت به یک کاری باشه و دلت پی کار دیگه ,جورشون جور نمیشه.
اگه دنبال چیزی جایی می گردی و پیداش نمی کنی از دوحالت خارج نیست. یا درست نگاه نکردی یا اصلا اون چیزه اونجا نیست. برو یه جای دیگه رو بگرد. و اصلا چرا اینقدر حواست پرت شده یا بی احتیاط بودی که گمش کردی. از بنده به شما نصیحت, اگه چیزی رو گم کردین و در پیدا کردنش به مشکل برخوردین بخت دختر شاه پریون رو گره بزنید. تضمینی صد در صد موارد جواب می ده. وقتی شیئی رو پیدا کردین حتما بلافاصله بخت دختر خانم رو باز کنیند.
کای آرزوی من
من فارغم ز خویش و تو آسوده از منی
با دوست ، دشمنی
بس شام ها ستاره شمردم به نور ماه
تا اختر رمیده ی بختم وفا کند
شور نگاه دوست در آن چشم دلفریب
چون باده سرگرانی عیشم دوا کند
هر شب که ماه می نگرد از دریچه ها
جان می دهد خیال ترا در برابرم
من شاد ازین امید که چون بگذری ز راه
شاید چو نور ماه ، فراز آیی از درم
هر ناله ای که می شکند در گلوی باد
آهنگ ناله های دلم در فراق تست
جون تابد از شکاف درم نور ماهتاب
گویم نگاه کیست که در اشتیاق تست
ای ارزوی من
ای مرد ناشناس
آگاه نیستم که کجایی و کیستی
اما مرا به دیدن تو مژده می دهند
وان مژده گویدم که تویی یا تو نیستی
از من جدا مشو
چون زندگی به دست فراموشیم مده
یا از کنار من به خموشی گذر مکن
یا در نهان امید هماغوشیم مده
دختر خموش ماند
مردی که می گذشت به سویش نگاه کرد
دختر به خنده گفت
ای مرد ناشناس توانی خبر دهی
زان آشنا که هیچ نیامد به دیدنم ؟
آن مرد خنده کرد و شتابان جواب داد
آن آشنا منم
شعر از نادر نادرپور
—- این هم یه شعر از فروغ:
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم
---------------
زمان هايي هست كه شك مي كني. به خودت, به همه. مي ماني. نمي داني خودت هستي؟ يا آينه اي كه ديگري را منعكس مي كند. گاهي فكر مي كني بايد رها شوي..رها..رها..و بروي تا انتهاي دنيا. آنجا كه هيچ چيز نيست. تنها بنشيني, هزار سال, مثل بودايي ها, مثل جوكي ها, يا مثل عيسي…تا خودت را پيدا كني. تا بداني اصلا جدا از ديگران حس زندگي كردن هست يا نه. تا بداني كجا خودت هست و كجا تصوير ديگران. يا فكر مي كني امروز ديگر بايد تنها شوي…تنهاي تنها, و جراتش را نداشته باشي. هرگز نداني تنها كه باشي در درون خودت كدام ها را كم مي آوري. يك كلام, جسارتش را نداشته باشي كه از تمام دنيا تنها شوي. حتي براي لحظه اي. بايد بروم…بايد بروم يك جاي دور, آن سوي دنيا, شايد روي كره ي ماه, آنجا كه هيچ كس نيست, آنجا بايد فكر كنم, بايد يك آينه دستم بگيرم و به چشم هايم خيره شوم, بايد بروم آنجا كه نان نباشد, آنجا كه درد نباشد, آنجا كه تنهايي و دلتنگي هم نباشد, آنجا كه كلام نباشد, آنجا بايد بنشينم,بايد لبخند بزنم, بايد با خودم حرف بزنم, با خودم بخندم,آنجا تا سرحد جنون اشك خواهم ريخت, آنجا تا سرحد جنون فرياد خواهم زد, آنجا تا سرحد جنون آواز خواهم خواند, آنجا تا سر حد جنون خواهم رقصيد, آنجا تا سر حد جنون چرخ خواهم زد, آنجا تا سر حد جنون قهقهه خواهم زد. آنجا تا سرحد جنون تنها خواهم بود. آنجا تا سرحد جنون بي آزار خواهم بود. باور دارم, روزي خواهد آمد, آن روز من هستم,من…خلاء, خلاء, خلاء…آنجا فكر خواهم كرد. آنجا خودم تنها فكر خواهم كرد, تنها ي تنها
بزرگان شهر، وی را خرده گرفتند که این چه رسمی است لقمان ؟! تو را سزاوار نباشد این همه علافی و خماری و عیش و مستی !
لقمان بیاندیشید و فرمود : ... " من زین دوستان ناباب و بی ادب ، ادب آموزم ... هرکار ناپسند دیدمی به وی ، آنکار ، پیشه خود نکردمی ! "
و اینچنین بود که تمام مردان شهر به صفاسیتی و عیش و نوش و گمار پرداخته تا کسب ادب نمایند !
حتماً بارها این ضرب المثل را شنیده اید: ادب از که آموختی ؟ از بی ادبان. ادب به معنای دانش ،فرهنگ، معرفت، روش پسندیده و خوی خوش می باشد. سعدی ماجرای این ضرب المثل رادر باب دوم گلستان، چنین بیان نموده است:
لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟ گفت از بی ادبان ؛ هرچه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از فعل آن پرهیز کردم.
نگیرند از سر بازیچه حرفی
کزان پندی نگیرد صاحب هوش
وگر صد باب حکمت پیش نادان
بخوانند آیدش بازیچه در گوش
اگر بخواهیم این حکایت را به ساده بیان کنیم ، می توانیم بگوییم : از لقمان پرسیدند : از چه کسی ادب را یاد گرفتی؟ گفت: از افراد بی ادب ، به این ترتیب که کارهای زشت آنها را دیدم اما انجام ندادم. افراد دانا هر حرفی که می شنوند از آن پند می گیرند اماافراد نادان اگر صد جمله و سخن حکمت آمیز هم بشنوند، آن را شوخی و بازیچه می پندارند و پند
نمی گیرند.
بسیاری از گفته های شیخ سعدی، به شکل ضرب المثلهای رایج در آمده اند و مردم آنها را در گفتگوهای خود به کار می برند.مانند:
*یکی را گفتند: عالِِمِ بی عمل به چه مانَد؟ گفت: به زنبور بی عسل.
زنبور درشت بی مروت را گوی
باری، چو عسل نمی دهی نیش مزن.
مرا گفتند ادب از که آموختی:گفتم در کودکی ز چوب پدر و گریه های مادر در نو نهالی از درس معلم وتنبیه مدیر و در نوجوانی از عشق به یار و سیاست رخنه در افکار .
ولی در دوره کاری فهمیدم که هر چه رشته بودم پنبه گشت و هر آن چه آموختم باد هوا چو هر چه از ادب در انبان داشتم به پشیزی نمی ارزید
"یکی خری گم کرده بود. سه روز روزه داشت به نیت آنکه خر خود را بیابد. بعد از سه روز، خر مرده یافت. رنجید. از سر رنجش، روی به آسمان کرد و گفت که اگر عوض این سه روز که [روزه] داشتم شش روز از رمضان نخورم، پس من مرد نب...اشم. از من صرفه خواهی بردن؟"این حکایت بیان حال کسانی است که طاعات و عبادات را چون کالایی برای فروش و رفع حوایج خویش به حق عرضه می کنند و بدان بر خدا منت می نهند و بر خلق فخر می فروشند و حال آنکه خداوند به دادن توفیق طاعت بر بندگان منت دارد، که می فرماید:همانا که خداوند بر اهل ایمان منت نهادکه از میان ایشان رسولی برانگیختتا آیات او را برآنان فرو خواندو ایشان را پاک گرداندو کتاب و حکمت بیاموزد-هر چند که پیش از آن در گمراهی آشکار بودند. - آل عمران، 164
هر آدمی در لحظه لحظه ی زندگیش از دست دادن رو تجربه می کنه.
بعضی چیزها برای بعضی آدم ها جایگزین ندارن. ترس از دست رفتن اونهاست که دل آدم رو همیشه توی مشتش زیر و رو می کنه.
—
مرا می بینی و دردم زیادت می کنی در دم
تو را می بینم و میلم زیادت می شود هر دم
به سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری
به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم
.
فرورفت از غم عشقت دمم دم می دهی تا کی
دمار از من بر آوردی نمی گویی بر آوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم
رخت می دیدم و جامی هلالی باز می خوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش می باش با حافظ برو گو خصم جان می ده
چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم
—
آدم باید گاهی مثل آهن باشه. فولاد…
گرچه به شخصه پلاستیک نشکن رو ترجیح می دم! یا شیشه ی نشکن ضد گلوله که نمی شکنه! سختی آهن و فولاد همراه با انعطاف پذیری بالا و شفافیت!!! اگه عنصر یا ترکیب بهتری واسه تشبیه توی دنیا سراغ دارین, بفرمایید لطفا.
—
کاشکی یه آمپول بزن و بشین بود. الان می زدن به من. آروم می شستم سر جام کارم رو انجام می دادم!
سوال .لقمان از کجا میفهمید که آن رفتار ویا آن گفتار بد است ؟.اگر مردمان دیگر همان رفتار وگفتار را میدیدند ومی شنیدندهمانند لقمان ادب می آموختند . ؟.
چنانجه لقمان آن بی ادبی ها را نمی دید ادب نمی آموخت ؟پس ادب آموزی لقمان مدیون بروز بی ادبی " بی ادبان" میباشد؟!
اگر بی ادبان در جامعه نبودند لقمان ادب را نمی آموخت ؟پس برای اینکه یک جامعه ای با ادب شود نیازمند بی ادبان میباشد؟! .
اگر بی ادبان در یک جامعه نتوانند بی ادبی خود را نشان دهند چگونه لقمانهای آن جامعه ادب می آموزند.؟ .
به نظر میرسد که بی ادبان یک جامعه اگر آزاد باشندکه بی ادبی خودرا نشان دهند جامعه چون نمی پسندد واکنش نشان میدهدوآنهارا پس میزند ونهایتا مجبورند خودرا تغییر دهندوخود نیز تحت تاثیر با ادبان قرار میگیرند وبجمع با ادبان می پیوندند.اگر بی ادبی را اینطور تعریف کنیم.
"گفتار ورفتاری که از طرف فرد یا اقلیت یک جامعه بروز کند و کل آن جامعه آنرا نپسنددوکنار بزند ".
درشرایط مختلف از قبیل" فرهنگهای متفاوت" ودرمکان های متفاوت حتی دوره های زمانیگذشته وحال این بی ادبی متفاوت میباشد یعنی یک رفتار ممکن در زمانی خوب بوده ولی در این دوره از مان مورد پسند نباشد یا در سر زمینی ایراد ندارد ودر جای دیگری مورد قبول نیست ..
فبشر عبادی الذین یستمعون القول و یتبعون احسنه. به سخنان مختلف گوش بده وبهترینش را انتخاب کن .
ما از گفته لقمان می فهمیم که جامعه ای رو به پیشرفت است که در آن انسانها آزادانه از هر دری سخن بگویند و به سخنان یکدیگر هم گوش دهندوبا معیارهای خود بسنجند در اینصورت است که یا رد میکنند ویا انتخاب وآنگاه خود جامعه بی ادبی هارا کنار میزند و لقمانهای جامعه بیشتر میشوند.
آیا آموختن ادب از بی ادبان بیشتر است یا آموختن بی ادبی از بی ادبان ؟بعبارت دیگر با توجه به تعریف بی ادبی(واینکه ارتباط و رفتار جامعه را بصورت افقی بدانیم) آیا بی ادبان باعث گسترس بد آموزی میشوند یا کم شدن بد آموزی.؟
می خوانم و تو نیز برایم بخوان که:
زیبایی از مهر بارور میشود و عشق با زیبایی آغاز...
و تو مهربانی که زیبا شدهای...
و مرا عاشق خود ساختهای...
باور کردنی نیست
که امروز آخرین روز باشد
به آخر می رسد همه روزهای یک طرفه
و تمام می شود همه سال های یک جانبه
و شخم می خورد خاک های سنگین فاصله
و آفتاب می خورد بذرهای نرویده دلبری
و قد می کشد سروهای کوتاه مانده امید
و تاب می خورد گسیوان بلند آرزو
به اتمام می رسد عطش
و به کمال می رسد عاطفه
و امتداد می یابد رابطه
هر گرفتار که در بند تو می نالد زار ... می برد حسرت مرغی که گرفتارتر است
ما بعضی از مردمان را به اعتبار داشته ها و موفقیتها و برجستگیهایشان می ستاییم ، حال آنکه اگر موشکافانه نگاه کنیم ، خود آنان در به دست آوردن آنچه دارند نقشی نداشته اند. حتی آن چیزهایی که با اراده خود به دست آورده اند ، نباید به حساب آنها نوشته شود چون "اراده" هم به آنها داده شده است ، همانگونه که به بعضی ها داده شده است و به بعضی ها نه. اگر کسی بگوید اراده هم به دست آوردنی است ، آن موقع باید پرسید که اراده ی به دست آوردن اراده از کجا تامین می شود.
بنابراین همانگونه که ما مثلا به سریعترین حیوان جهان مدال افتخار نمی دهیم ، چون سرعتش را کس دیگری به او داده ، به سریعترین انسان جهان هم نباید مدال بدهیم چون همه چیزهایی که او را سریعترین دونده جهان کرده است نیز از طرق مختلف به او داده شده است ، از همه آنها مهمتر ، شوق گرفتن مدال و اراده برای انجام تمرین های طاقت فرسا.
البته این دیدگاه ، دیدگاه جدید و تازه نوظهوری نیست. همان دیدگاه جبری است که از عهد ازل با بشر بوده و طرفداران خودش را داشته است. منتهی پیشرفت دانش بشری به تقویت آن کمک کرده است چون بشر امروز توانسته است عنصر اختیار و اراده آدمها را چه با ابزارهای الکتروشیمیایی و چه با روشهای روانگردانی تحت کنترل درآورد و در عمل ، هویت ماورایی آن را زیر سوال ببرد.
بر اساس این تفسیر ، کسی از خودش چیزی ندارد که به واسطه آن ستایش شود . ستایش از آن کسی است که این تواناییها و قابلیت ها را به موجودی عطا کرده است. بنابراین ستایش مردمان زیر سوال می رود. اما اگر ستایش مردمان زیر سوال برود ، نکوهش مردمان هم زیر سوال می رود و نمی شود کسی را به واسطه کارهای بدی که می کند سرزنش نمود چون آن ویژگیهای بد هم به او داده شده است. پر پیداست که اینگونه ، خوبان و بدان ، فعالان و تنبلان ، پیشروها و پسروها همه به یک چوب رانده می شوند که چندان صورت مناسبی ندارد.
اینجاست که می بینیم نه راه پیش داریم و نه راه پس. نه شایسته است که کسی را بستاییم یا نکوهش کنیم ، نه می توانیم دست از ستایش و نکوهش برداریم.
آیا شما هم قضیه را اینقدر بغرنج می بینید؟
دوست داشتن را باید دید ازچه نوع دوست داشتنی است،آیا مانند شیر است که آهو دوست دارد و گربه که موش دوست دارد،
باید دید وقتی کسی میگوید دوستت دارم آیا معنی اش اینست که میخواهد مارا خرج خودش کند و ما را بخورد و ما را به مصرف خودش برساند .
یا دوستت دارم به این معنی است که تو دوست من هستی و خاطرت پیش من عزیز است و اگرکاری داشتی برایت انجام میدهم اگربیمار شدی تاصبح برای توبیدار میمانم.



انوش