سه شنبه بیستم فروردین ۱۳۹۲ - 0:20 - انوش -

به قصد عشق رفتی از غم نان سر درآوردی
زدی دل را به دریا از
بیابان سر درآوردی
تو مثل هیچ کس بودی که مثل تو فراوان است
سری بودی که
روزی از گریبان سر درآوردی
تو میشد جنگلی انبوه باشی از خودت
اما
قناعت کردی و از خاک گلدان سر درآوردی
در این پس کوچه های پرسه ماندی
تا مگر شاید
دری بر تخته خورد و از خیابان سر درآوردی
توکل شرط کامل نیست، این را مولوی گفته
است
بخوان آن را دوباره شاید از آن سر درآوردی
"مسیحای من ای ترسای پیر
پیرهن چرکین"
چه پیش آمد که از شعر زمستان سر درآوردی؟!
انوش