شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۰ - 10:12 - انوش -
نشسته بودم تو خونه مشغول کار خودم بودم . مامان اومد و چند تا عکس قدیمی بهم نشون داد. دیدم همه عکسها رو نشون نمیده دو سه بار گفتم اون یکی چیه اون یکی چیه تا بالاخره عکس و داد بهم. عکس ..... بود. بغضم ترکید و زدم بیرون که گریه ام رو نبینند. جقدر دلم تنگه و چقدر دلم تنگ میشه.
تنهایی بد دردیه
همزاد یکدیگر بودیم ...
در دلهره ... در هراس ... در آشوب.
همزاد در رنج.
همیشه یکی به سامان می رسد
و همیشه یکی تنها می ماند.
سامان ...هه!
این خود سر آغاز سرگشتگی هاست ...
اگر که نگاه کنی ...
نگاه کن
الغیاث از جور خوبان الغیاث
در ازای بوسه ای جانی طلب
میکنند این ماه رویان الغیاث
انوش