باید یک قانونی باشه که به طور الزامی هر آدمی رو در طول یک سال به مدت یک روز بفرسته یه جا تنهای تنها. بنشینن. فکر کنند. با خودشون ملاقات کنند.
من فکر می کنم آدم ها در جریان زندگی کردن زندگی دیگران, یا زندگی کردن برای دیگران, و دیدن دنیا و خودشون از دید دیگران, گاهی وقت ها خیلی دیر با خودشون آشنا می شوند. اصولا خیلی وقت ها هرگز خودشون نمی شن و خودشون رو زندگی نمی کنند.
دیوانه وار تنها بودن و کتاب خوندن و کار کردن و ورزش کردن رو می پرستم. شاید می پرستم چون رویای دور از دسترسه. کسی چه می دونه وقتی به دست بیاد آیا باز هم پرستیدنیه. ![]()
اگه آدمی که الان هستید می تونست با آدمی که پنج سال پیش و ده سال پیش و پونزده سال پیش و بیست سال پیش بودید, در یک ملاقات شش نفره شرکت کنه بدون این که بدونند همه یک نفر بوده اند, این شش نفر نسبت به همدیگه چه احساسی داشتند؟ چه جور مکالمه ای داشتند؟ از هم متنفر می شدند. عاشق همدیگه بودند؟ حوصله ی همدیگه رو سر می بردند؟ به شدت با همدیگه دعوا می کردند؟ در یک مکالمه ی نشاط انگیز به توافقی بی نظیر می رسیدند؟
خیلی وقت ها فکر می کنم درس و کار و زندگی رو رها کنم بنشینم کنار یک جوی آب یا دریا . یک قوری چای یا قهوه بگذارم کنار دستم. عین مشنگ ها چای و قهوه بخورم و بخونم و بنویسم, شنا کنم و راه برم.
لعنتی عشق به دیگران و پول و باقی بند و بساط ها و ترس ها نمی گذارند آدم ‘زندگی’ کنه.
چیزی که این روزها خیلی بهش فکر می کنم: فاصله ی ترس و عاشقی چند انگشته؟ عاشقی مزخرفترین و ترسناکترین پدیده ی آفرینشه.
و…لذت بردن قشنگترینشونه.
انوش