حسین کرد نامدار شبستری افتاد به خاک
گفت یکی را خواهم که بعد از حسین کرد نامدار شبستری بیفتد به خاک
هالو وردی لر افتاد به خاک
گفت یکی را خواهم که بعد از هالو وردی لر بیفتد به خاک
میرزا باقر آجر پز افتاد به خاک
گفت یکی را خواهم که بعد از میرزا باقر آجر پز بیفتد به خاک
حسین دگمن تبریز افتاد به خاک
خلاصه چکار داری هفده دلاور افتادند به خاک
زنگ رفتنو زدند .چه پر رنگ و چه با رنگ .بنا کردند به رفتن . رفتند و رفتند تا رسیدند سر کوه سرخاب سفیداب برای استراحت منزل کردند .
حسین کرد ا درازای قدش سی و سه گز و از پهنا هفده گز بود .هر وعده غذای او گوسفند چاقی بود که برایش در دیگی تنگ آب پخته و او تمامی آنرا میخورد .پس از صرف غذا دو باره زنگ رفتنو زدند. بنا کردند به رفتن تا سر انجام به هند دم در قصر پادشاه هند رسیدند .نیمه شب بود دو طرف در قصر دو مشعل روشن بود و نگهبانان سر در گریبان بخواب رفته بودند . حسین کرد دست کرد از وسط دیوار یک آجر در آورد و زد سر کاسه زانو دو نیمه شد .یک نیمه را زد به یکی از مشعلها سوخته و نسوخته خاموش شد و نیمه آجر دیگر را به مشعل دیگر زد آنهم سوخته و نسوخته خاموش شد .نگهبانان از صدای پرتاب آجر ها از خواب بیدار شدند و در حالیکه مثل بید میلرزیدند تعظیم کرده گفتند :
ای دلاور بنشین قهوه و قلیان .
حسین کرد گفت ای پدر سوخته های خانه خراب به جز کشتن شما کار دیگر هم دارم و سپس با نوک شمشیر خود سر نگهبانان پدر سوختهء خانه خراب را از تن جدا کرده و وارد قصر پادشاه هند شد .وارد اطاق خواب پادشاه شد دید با همسرش بر روی تخت خوابیده اند. سر شاه را بریده و روی سینه زنش گذاشت و سپس سر زنش را بریده روی سینه پادشاه کذاشت و سپس به سراغ خزانه اموال و جواهرات شاه رفت .و دستور داد تا نوکران شاه بیایند و همه اموال شاه را به او تحویل دهند .
نوکران آمدند و از ترس جان خود صندلی آوردند تا حسین کرد روی آن بنشیند و دستور دهد اما هر چه صندلی آوردند و حسین کرد روی آن مینشست میشکست .سر انجام حسین کرد کف پایش را به دیوار گذاشت و روی پای خود نشست و به دیوار تکیه داد و دستور داد تا شتر های بسیار برای حمل جواهرات بیاورند و نوکرها جواهرات را بر پشت شتران بار کرده و پس از بار کردن کلیه اموال پادشاه کاروان شتران بسوی اصفهان براه افتاد .تعداد شتران و طول این کاروان آنقدر زیاد بود که وقتی شتر اول به اصفهان رسید شتر آخر در کرمان بود .چهل روز و چهل شب شتران وارد اصفهان شدند و غنایم را به شاه عباس تحویل دادند .
بعد از چند روز شاه عباس به فکر افتاد که ممکن است حسین کرد به سر او هم همین بلا را بیاورد پس او را به مهمانی دعوت کرد و در شربتی که به او داد زهری کشنده ریخت و بدست حسین کرد داد تا بخورد و حسین کرد شروع به خوردن شربت کرد که ناگهان شاه عباس پشیمان شد و به او گفت برگردان و این شربت را نخور. حسین کرد جام زهر را تا آخر نوشید و گفت :
صد شیرینی از دست تو خوردم بگذار این تلخی را هم بخورم و در دم به خاک افتاد و جان به جان آفرین سپرد .
انوش