خطی نوشته بود:
"من گشته ام نبود...
تو دیگر نگرد
نیست...!"
گر خسته ای بمان
و اگر خواستی بدان،
ما را تمام لذت هستی به جستجوست...
پویندگی تمامی معنای زندگی ست...
هرگز
"نگرد! نیست"
سزاوار مرد نیست...!
فریدون مشیری
خطی نوشته بود:
"من گشته ام نبود...
تو دیگر نگرد
نیست...!"
گر خسته ای بمان
و اگر خواستی بدان،
ما را تمام لذت هستی به جستجوست...
پویندگی تمامی معنای زندگی ست...
هرگز
"نگرد! نیست"
سزاوار مرد نیست...!
فریدون مشیری
چشمانت
خورشید را که مست است
با غمزه ای فصیح نشان خواهد داد
خم شو به سوی من
گیسوی خود را بباران
زیباست گیسوانت
مانند بی نیازی آهو
در چارسوق عطاران
خم شو به سوی من
این باد خشمگین
از غارت بهار تو و من برمیگردد
حتا شکوفه ای را
زین باد پس گرفتن
غنیمتی ست
•بگذار رنگها را
از باد پس بگیریم
آنگاه پیراهنی بپوش که دنیا را
در چشمهای عاشق من آبی کند
و شک مکن که عشق کجایی ست
این سیب سرخ شاید
در چشم مه گرفته ی تو
خاکستری ست
اما
زن بعید
چه خواهی کرد
با مرد عاشقی که دلش را
این گونه در خلوص
به چشمهای شکاکت می بخشد
حسین منزوی
درک آن برای عقل کار دشواری است، زیرا از نظر عقلی آن ها ضد یکدیگرند.
عقل قادر به درک این نیست که آن ها می توانند با هم پدید آیند.
اما این برخاسته از محدودیت عقل است.
وقتی فیزیکدانان موفق به کشف ذره ی نهایی یعنی الکترون شدند که ساختار تمام مواد را تشکیل می دهد و به گونه ای بسیار متناقض رفتار می کند،در توصیف چگونگی آن دچار سردرگمی شدند.
الکترون چون یک ذره عمل می کند و همزمان چون یک موج،ذره یعنی یک نقطه و نقطه نمی تواند همزمان یک خط باشد.
یک خط از چندین نقطه تشکیل یافته است و یک نقطه به تنهایی نمی تواند خط باشد.
یک موج یک خط است.
سالیان سال بین دانشمندان بحث و مناقشه ای بزرگ در این مورد در گرفته بود که این پدیده را چگونه توضیح دهند،زیرا با منطق رایج منطبق نیست.
پس آنان باید به واقعیت گوش بسپارند.
چه کار دیگری می توانند بکنند؟
وقتی واقعیت به چنین روشی غیر منطقی و دیوانه وار عمل می کند باید آن را همان گونه که هست توصیف کنیم.
باید عقل و منطق را کنار بگذاریم.
عقل و منطق ما نمی تواند تا آن اندازه مهم باشد.
سرانجام،دانشمندان تصمیم گرفتند هردو را با هم بپذیرند.
از آن روز به بعد علم فیزیک به متافیزیک تبدیل شد و فیزیکدانان شروع به سخن گفتن همچون عارفان کردند.
مجبور به این کار بودند.
و اکنون هیچ فیزکدانی نمی تواند بگوید که عارفان دچار تناقض هستند.
اکنون خودشان می دانند که وقتی با واقعیت روبرو می شوی نمی توانی از تناقض اجتناب کنی.
آنگاه دوید و فریاد برآورد : " من شکارچی ام ، «حقیقت» شکار من است."
او راست می گفت : زیرا حقیقت غزال تیز پایی بود که از چشم ها می گریخت .
اما هرگاه که او از شکار حقیقت باز می گشت ، دست هایش به خون آغشته بود . شتاب او تیر بود . همیشه او پیش از آنکه چشم در چشم غزال حقیقت بدوزد او را کشته بود.
خانه باورش مزین به سر غزالان مرده بود . اما «حقیقت» غزالی است که نفس می کشد .
این چیزی بود که او نمی دانست.
دیگری نیز در پی صید حقیقت بود . اما تیر و کمان شتاب را به کناری گذاشت و گفت: خداوند آدمیان را به شکیبایی فراخوانده است پس من دانه ای می کارم تا صبوری بیاموزم.
و دانه کاشت، سال ها آبش داد و نورش داد و عشق داد . زمان گذشت و هر دانه ، دانه ای آفرید . زمان گذشت و هزار دانه ، هزاران دانه آفرید .
زمان گذشت و شکیبایی سبزه زار شد. و غزالان «حقیقت» خود به سبزه زار او آمدند . بی بند و بی تیر و بی کمان!
و آن روز ، آن مرد ، مردی که عمری به شتاب و شکار زیسته بود ، معنی دانه و کاشتن و صبوری را فهمید . پس با دست خونی اش دانه ای در خاک کاشت!
🌸
🍃🌼
🌸🍃🌼🌸🍃🌼
✨🌸🍃🌼🌸🍃🌼🌸🍃🌼
آنگاه دوید و فریاد برآورد : " من شکارچی ام ، «حقیقت» شکار من است."
او راست می گفت : زیرا حقیقت غزال تیز پایی بود که از چشم ها می گریخت .
اما هرگاه که او از شکار حقیقت باز می گشت ، دست هایش به خون آغشته بود . شتاب او تیر بود . همیشه او پیش از آنکه چشم در چشم غزال حقیقت بدوزد او را کشته بود.
خانه باورش مزین به سر غزالان مرده بود . اما «حقیقت» غزالی است که نفس می کشد .
این چیزی بود که او نمی دانست.
دیگری نیز در پی صید حقیقت بود . اما تیر و کمان شتاب را به کناری گذاشت و گفت: خداوند آدمیان را به شکیبایی فراخوانده است پس من دانه ای می کارم تا صبوری بیاموزم.
و دانه کاشت، سال ها آبش داد و نورش داد و عشق داد . زمان گذشت و هر دانه ، دانه ای آفرید . زمان گذشت و هزار دانه ، هزاران دانه آفرید .
زمان گذشت و شکیبایی سبزه زار شد. و غزالان «حقیقت» خود به سبزه زار او آمدند . بی بند و بی تیر و بی کمان!
و آن روز ، آن مرد ، مردی که عمری به شتاب و شکار زیسته بود ، معنی دانه و کاشتن و صبوری را فهمید . پس با دست خونی اش دانه ای در خاک کاشت!
🌸
🍃🌼
🌸🍃🌼🌸🍃🌼
✨🌸🍃🌼🌸🍃🌼🌸🍃🌼
انوش