چیز زیادی نمی خواستم از این دوستی! همین که دلم گرم بود که گاهی کسی هست، گهگداری دستم را دوستانه می گیرد، اندکی فشار می دهد، حالم را می پرسد و می گوید: " درست می شود!" یا من پنجره ها را می بستم که سردش نشود،
همین که گاهی خش صدایش همه ی غصه ها را صیقل می داد، همین که از راه دور هم که شده، باهم می خندیدیم و من در زهرمارهایش شیرینترین قربان صدقه رفتن ها را مزه می کردم، همین که گاهی به شیطنت لج هم را در می آوردیم و از خردادی بازی درآوردنم شاکی می شد، همین که صمیمانه، نقش اول نوشته ها و شعرهایم شده بود،خب همین ها، خوب بود دیگر، مگر نبود؟!
چه طلب دیگری از دوستی داشتیم که خیالات برمان داشت و پوآرو و خانم مارپل شدیم به دنبال جنایت رخ نداده گشتیم و وقتی هیچ سرنخی پیدا نشد، سرمان را اینجوری، مثل لاک پشت توی لاکمان فرو کردیم و یادمان رفت که لحظه های خوب، خودشان ساخته نمی شوند و خرابی ها خودبخود آباد نمی شوند، باید آستینی بالا زد، دلجویی کرد، دستی دراز کرد و آغوشی باز کرد...
............................
گمان می کنم ترامپ نماد تفکر سنتی در ایالات متحده است. نگاه به زن، مهم ترین شاخص دنیای مدرن است و کیست که نداند نگاه او به زنان چیست. شگفت اینکه رقیبش، از این نظر، دقیقا در قطب مخالف بود. هیلاری نه فقط یک زن، که یک فمینیست بود؛ کم بهره از لوندی و ظرافت زنانه، درست در نقطه مقابل بانوی اول امروز آمریکا، که از همین حالا سوژه جوک های سکسیستی شده در شبکه های اجتماعی. زنی بود که بخش عمده زندگی اش را دوشادوش مردان ایستاده بود در عرصه اجتماعی و سیاسی. او هرگز مدل نبود. هرگز جذابیت زنانه اش را به رخ نکشید. و احتمالا هرگز قرمه سبزی هم درست نکرد.
جامعه امریکا اما، به هیلاری رای نداد و ترامپ را برگزید؛ مردی که همین دو هفته قبل اظهاراتش درباره اندام های جنسی زنان در یک جمع، جنجال به پا کرد. آیا آمریکا با این انتخاب نشان داد جامعه ای مردسالار است و زنانش، شهروند درجه دو؟ آیا زنان آمریکایی هم دوست دارند مثل ملانیا ترامپ باشند نه مثل هیلاری کلینتون؟ شوهر پولداری را می پسندند که برایش عشوه گری کنند و قرمه سبزی درست کنند و درعوض در خانه صد میلیون دلاری زندگی کنند و وقتشان را در بازارها صرف خرج کردن پول های همسر کنند؟
آزمون انتخابات 2016 در آمریکا نشان داد که یک جامعه آزاد و ظاهرا مدرن هم، در ناخودآگاه جمعی، مخصوصا در ناخودآگاه جمعی زنانش، گرفتار تناقض است. همان تناقضی که باعث می شود در جامعه ایران، زنی یک عمر در حد مرگ تحقیر شود و کتک بخورد و کارش به بیمارستان بکشد، اما زندگی مشترک را ترک نکند. همان که باعث می شود زنی سالها از رابطه زناشویی اش فقط رنج ببرد و احساس کند دستمال کاغذی شوهرش است، اما باز هم تن بدهد و دم ندهد. همان که باعث می شود زن مستقلی که روی پای خودش ایستاده و شاد و خوشحال دارد زندگی اش را می کند، همچنان خیال کند چیزی کم دارد؛ چون سایه مردی بالای سرش نیست.
این درد مشترک زنان ما و زنان آمریکایی ست. خانم های ایرانی، خوشحال باشند. آنها تنها نیستند.
عبرت دیگر در انتخابات اخیر، خودنمایی ناخودآگاه رویاپرداز ماست. مردم رفاه زده آمریکا که از منظر ما باید چشم و دل سیرترین مردم دنیا باشند، به ترامپ رای دادند؛ به مردی که «وعده» های خوب می داد. چرا؟
صد سال می شود که فروید ایده تاثیرگذاری ناخودآگاه بر زندگی ما را تئوریزه کرده. در توصیف او، بخش عمده ناخودآگاه ما را «نهاد» تشکیل می دهد. نیروی غریزی نیرومندی که بی منطق، می خواهد ما را به آنچه خود را نیازمند آن می بینیم برساند. کودک زبان نفهم چموشی که هرچه می بیند می خواهد. نه به دنیای واقعی و محدودیت های آن کاری دارد، نه به ارزش ها و اصول اخلاقی. پا بر زمین می کوبد و می خواهد.
نهاد، ساده لوح است. او را آسان می شود فریب داد. در باغ سبزی نشان بدهی، هرچند ناممکن، چه وعده ثروتمند کردن همه مردم باشد، چه قول ریشه کنی فساد از بیخ و بن، نهاد می جنبد و پا بر زمین می کوبد و می گوید: می خواهم! همین را بده! این می شود که بر آمریکا هم همان می رود که 12 سال قبل بر ما رفت. و این ربطی ندارد که ما یا آنها چقدر باشعوریم یا نیستیم. این اثر ناخودآگاه ماست و ربطی به هشیار (شعور) ما ندارد. از دیروز به خودم می گویم در همین انتخابات اخیر، آیا من و خیلی های دیگر، نمی دانستیم بافت جامعه آمریکا تا چه حد سنتی است؟ آیا از این جامعه، انتظاری جز انتخاب ترامپ می رفت؟ اما چون دلمان نمی خواست او برنده باشد، این واقعیت ساده را نمی دیدیم و با هرکس صحبت می کردیم، با اطمینان می گفتیم کلینتون برنده قطعی ست!
ناخودآگاه ما، بی آنکه متوجه باشیم، گاهی برای ما تصمیم می گیرد. این حقیقتی همیشگی ست که از آن غافلیم؛ در عرصه اجتماع و در زندگی شخصی و خانوادگی. مثلا جوری درباره همسرمان و فرزندمان قضاوت می کنیم که گویی همه چیز تحت اراده آنهاست. پس اگر خطا کردند، سزاوار عقوبت اند و تا مجازات شان نکنیم، دل مان آرام نمی گیرد. یادمان می رود که ما هم مثل آنهاییم. آدمیزادیم. خطا می کنیم و خیلی وقتها دست خودمان نیست.
البته که این حرف، نافی مسئولیت پذیری نیست. باید نتیجه خطاهایمان را بپذیریم. کسی که جرمی مرتکب می شود باید با عقوبت قانونی اش رو به رو شود. همان طور که همسری که خطا می کند ممکن است تاوانش را با از دست دادن همسر و خانواده اش بدهد. اما جایی برای قضاوت و کینه ورزی نیست. آدمیزاد را این طور آفریده اند. این واقعیتی است که اگر ببینیم، دنیای مهربان تری خواهیم داشت.
انوش