جمعه بیست و ششم مهر ۱۳۹۲ - 6:19 - انوش -
موازی و ناموازی
آموختهام که آدمی ادامهی گلیست، که بیتوقع از مرگ...چهره در ابدیت دارد....
صبورم آنقدر که سنگ!
و این گریه از سر دلتنگیست...
که «دوست جان کلام ماست در همه حال»
به فرض هم که...
کجای «در» بنویسم:
من آمدم...تو نبودی؟

بیخبری و نمیدانی وقتی نمیشود «درمان» باشی... «درد» نباشی..
نباشی و بگذاری که بگذریم از این همه حرف و گلایه....چرا که حرفهایمان هم دیگر شبیه به حرف نیست و گلایههایمان، شبیه زخمهاییست که گویی تمامی ندارد...
نباشی و بگذاری که بگذریم از این همه حرف و گلایه....چرا که حرفهایمان هم دیگر شبیه به حرف نیست و گلایههایمان، شبیه زخمهاییست که گویی تمامی ندارد...

انوش