بنا تغییری نکرده. تغییر در چشم های توست. در جایگاه تو. تغییر از مشاهده کننده است و نه از واقعیت موجود.
به یقین رسیدم. راه را درست رفته ام.
—-
آنقدر می ترسم که فلج شده ام. فکرم فلج شده. مغزم همین طور.
این میان بهترین اتفاق دنیا افتاد. دکتر گفت به خاطر سرماخوردگی باید دو روز در خانه استراحت کنم.
استراحت می کنم بلکه بر این ترس بی نهایت و فلج فکری غلبه کنم.
دیروز را فقط و فقط اختصاص دادم به خودم. یک روز از عمر فقط و فقط برای خود آدم هر طور که فکرش را بکنی حق هر کسی است.
امروز را اختصاص می دهم به تلاشی که نتیجه اش را نمی دانم. به هر حال تلاشم را می کنم. هر چه پیش آید خوش آید.
—-
لازم است گاهی از دور نگاه کنی. بالای برجی اگر بروی خود برج را نمی بینی. شهر را می بینی. خود برج را باید از دورتر ایستاد و نگاه کرد. از زاویه های مختلف شاید. یا از بالاتر از برج.
خیلی چیزها همین طورند. وقتی توی وضعیت هستی نمی بینی شان. باید بیرون بایستی و نگاه کنی.
تصمیمی را گرفتم که دو هفته قبل ازش مطمین نبودم. حالا مطمین هستم.
—-
عجب مهارتی دارند آدم ها برای دلیل منطقی آوردن جهت توجیه کارهایشان یا ترس هایشان یا مشکلات حل نشده شان با خودشان!
می شود آدم نگاه کند توی چشم ملت و بگوید دلم می خواهد یا دلم نمی خواهد بی هیچ منطقی یا فقط به خاطر احساسم یا مشکلم با خودم یا ترسم. زمین که به آسمان نمی رسد.
—-
عجب…به چشم می بینی رشد و اوج و سقوط و اضمحلال را. قانون هستی را. فکر می کنی باید یاد گرفت از این بازی. باید قوانین بازی را دانست و پذیرفت.
اعتقاد دارم در مرور سال ها و روزها و لحظه ها چیزی به دست می آید و چیزی از دست می رود.
ما….به دست آمده ها را اگر فراموش نکنیم برنده می شویم.
انوش