ضمیزن شاه الحضر(هاترا)دختري داشت به نام نضيره که از زيباترين زنان آن روزگار بود و
او را بسيار دوستش مي داشت وهميشه به او بيشتر از بقيه ي فرزندانش اهميت
ميداد شهر الحضر داراي برج وباروهاي مستحکمي بود که کسي نمي توانست آن را
شکست دهد تا آنکه شاپور اول که بسيار نيکو روي وخوش اندام بود براي فتح شهر
به آنجا رفت وقتي در اطراف برج ها جست وجو مي کرد نضيره از فراز قلعه دل به
شاهپور داد وناگفته نماند که شاهپور هم شيفته ي جمال او شد .
نضيره نديمه اش سامرا را به نزد شاهپور فرستاد تا با او معامله اي کند که
در قبال باز کردن درهاي شهر او را به همسري گيرد در واقع مي خواست هم
خانواده اش را نجات دهد هم شاهپور را به دست آورد اما آنقدر عاشق شاهپور
شده بود که به هيچ چيز فکر نمي کرد وعاقبت شهر با کشتار بسياري به وسيله ي
خيانت نضيره به دست شاهپور افتاد وطبق عهدشان به همسري يکديگر در آمدند تا
اينکه شب عروسي در بستر خواب نضيره تا صبح مي ناليد وقتي شاهپور ديد او بي
تاب ونالان است به دنبال علت درد گشت وديد برگ موردي که روي تخت بوده بدن
او را زخم کرده واز اين صحنه سخت در شگفت شد واز او پرسيد :
- مگر تن تو را با چه غذايي پرورانده اند که از چنين برگ گلي آزرده مي شوي؟
نضيره گفت: پدرم مرا با مغز قلم گوسفند ،زرده تخم مرغ،سرشيروشهدي که از
بهترين زنبورهاي عسل جوان حاصل مي شود وبا بهترين شراب ناب بزرگ کرده است
شاهپور گفت: نسبت به کسي که در تربيت تو اينقدر رنج کشيده وتورا بسيار
گرامي ودوست مي داشته ، دردو رنجي به تو نداده وهيچ نعمتي از تو دريغ
نداشته خيانت کردي مي ترسم از تو به من همان رسد که به او رسيد ودستور داد
گيسوان او را به دم اسبي ببندند وآن اسب را دربيابان رها کنند تا در زير
خار وخاشاک بدنش پاره پاره شود تا سزاي عملش رابگيرد که قدر محبت پدر
نداسته ونسبت به او ظلم کرده است ودرس عبرتي شود براي کساني که خيانت مي کنند.
انوش