من بهش یه جمله ی دیگه اضافه می کنم. نگران مردن خودتون هم نباشین. باز هم به احتمال قریب به یقین وقتی -صد هزار سال دیگه- به خوبی و خوشی بمیرین متوجه نمی شین که مردین!!!!
خـشم يـك هيـجـان نـاخوشـايند اما طبيعي و ضروري براي
انـسان ميباشد. خشم ميزان قابل توجهي انرژي ذهني و
جسمي را مصروف خود ميكند. خشم تهديدي جدي براي
روابط شخصي و شغلي پديد مي آورد. خشم فرصت لذت
بـردن از زندگي را از انسان سلب ميكند. دلايل برانگيخته
شـدن هيجان خشم در افراد و موقعيتهاي مختلف متفاوت
است.
اما برخي افراد بيش از ديگران مستعد خشمگين شدن ميباشند مانند:
افرادي كه نياز مبرم و سيري ناپذيري براي كامل بودن دارند.
افرادي كه ترس شديدي از خطا كار بودن و در اشتباه بودن دارند.
افرادي كه نياز شديدي به كنترل كردن ديگران دارند.
افرادي كه از شنيدن عقايد نو و يا متفاوت با عقايد شخصيشان هراس دارند.
افرادي كه از رها كردن موضوع به حال خود بيم دارند.
افرادي كه نياز شديد و مفرطي به مورد پذيرش قرار گرفتن و تاييد ديگران دارند.
افرادي كه تصور ميكنند همواره بايد با صلابت، شجاع، قدرتمند و قوي بنظر برسند.
افرادي كه از تجربه كردن احساسات ناخوشايند هراس دارند.
افرادي كه اعتماد بنفس پاييني دارند.
افرادي كه تحملشان نسبت به ناكاميها اندك ميباشد.
افرادي كه از مورد انتقاد واقع شدن هراس دارند.
هنگامي كه فرد عادت دارد بسيار سريع كنترل خود را از دست داده و خشمگين گردد در دراز مدت خشم اثرات بسيار زيان آوري بروي سلامتي فرد بجاي خواهد گذاشت از جمله:
سردرد.
اختلالات پوستي ، قلبي-عروقي، هيجاني، گوارشي.
نارسايي سيستم عصبي.
تشديد علايم بيماري موجود در بدن.
آرتروز.
سكته قلبي .
خودكشي.
خشم مراحلي دارد كه بايد در همان مراحل نخستين و ابتدايي مهار و كنترل گردد تا به مراحل بحراني نرسد.
شکست عهد مودت
شکست عهد مودت نگار دلبندم
برید مهر و وفا
برید مهر و وفا یار سست پیوندم
تطاولی که تو کردی
تطاولی که تو کردی به دوستی با من
من آن به دشمن خون خوار خویش نپسندم
اگر چه مهر بریدی و عهد بشکستی
مهر بریدی
و عهد بشکستی
هنوز بر سر پیمان و عهد و سوگندم
بیار ساقی سرمست جام باده عشق
جام باده عشق
بده به رغم مناصح که میدهد پندم
بیا بیا صنما کز سر پریشانی
نماند جز سر زلف تو
جز سر زلف توهیچ پابندم
کجا روم
کجا روم
کجا روم که به زندان عشق دربندم

وقتی هوا خیلی سرد است ، وقتی از سرما می لرزی ، وقتی یخ می زنی ، مدت زمان کوتاهی لازم است تا بدنت ، تمام تنت بی حس شود و سردت باشد اما سرما را نفهمی .تا بی حس بی حس بی حس شوی .این مدت زمان برای من کوتاه نبود ، بلند گذشت .اما اکنون دارم روند تدریجی " بی حسی " را طی می کنم .
در ایستگاه نشسته ام
با یک چمدان چرمی قهوه ای رنگ کوچک در دست
منتظر آخرین قطار امروز
به هر مقصدی که بود
با هر همسفری که شد
تا هر کجا که رفت
زیر لب : هر چه باد آباد
این آفتاب سرما خورده با نفس های مریضش حال مرا به هم می زند و فکر می کنم که : به چیزهایی که دارند هجوم می آورند ، نیاز هست که حضور داشته باشند, و خواست من اجازه نمی دهد.
تو مردم را یک جور دیگر میبینی، آن جور که هستند نمیبینی . نمیخواهی ببینی که بویِ خیر از مردم رفته. اگر این مردم خوب بودند به یک صد و بیست و چهار هزار پیغمبر حاجت نبود. خدا از سرِ تقصیراتمان بگذرد! کاش این یک ذره عقل را هم نداشتیم و غصهی چیزی را نمیخوردیم.
یا من خیلی ناشکرم , یا تو خیلی بی اعتنا

انوش