انوش
خورشیدِ پشتِ پنجرهی پلکهای من میریزم آنچه هست برایم به پای تو
من خستهام! طلوع کن امشب برای من
حالا بریز هستی خود را به پای من
وقتی تو دلخوشی، همهی شهر دلخوشند
خوش باش هم به جای خودت هم به جای من
تو انعکاسِ من شدهای... کوهها هنوز
تکرار میکنند تو را در صدای من
آهستهتر! که عشق تو جُرم است، هیچکس
در شهر نیست باخبر از ماجرای من
شاید که ای غریبه تو همزاد با منی
من... تو... چهقدر مثل تو هستم! خدای من!! نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت
14:48 توسط انوش| |
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |










