تبليغاتX
انوش
به راحتي و دردناكي شكستن شاخه ي ترد نهالي نوپا

           با سوزشي ناگهاني،در دلم نابود شد 

          بازي تمام شد

           نبرد نابرابر تو با من تمام شد

           ساختن هاي من و ويران كردن هاي تو

           ناجوانمردانه نبود؟؟؟

           بس نبود؟؟؟

           بازي انتظار و دلتنگي تمام...

           ديگر صبوري براي گم شدن لحظه هاي بي تو تمام

           همه ي اين قصه تمام....

 

+ نوشته شده توسط انوش در سه شنبه یکم دی 1388 و ساعت 17:52 |
تا  کی   کنی   حیله   و   تزویر   آدمک            دانی  که  بار  کج  به  منزل  نمیرسد

دل  پاک دار زمکر  اگر مهر  جو   تویی            در شوره  زار گل  به حاصل  نمیرسد

بار كج

 

+ نوشته شده توسط انوش در دوشنبه سی ام آذر 1388 و ساعت 21:25 |

دلا ياران سه قسم اند گر بداني

 زباني اند و ناني انـد و جـاني

 به نـاني نان بده از در برانـش

 تو نيـکي کن يه ياران زبـاني

 وليـکن يـار جـاني را نگهدار

 به پـايش جـان بده تا مي تواني.

+ نوشته شده توسط انوش در جمعه سیزدهم آذر 1388 و ساعت 10:49 |
 

دانه عقیم

در درون کیسه ای بزرگ بر دوش پیرمرد کشاورز غوغایی به پا بود ! دانه های گندم با شوق و شادی می دانستند که باید امروز بر دست  مهربان پیرمرد بوسه ادب و خداحافظی بزنند و برای بارور شدن به دل خاک بروند تا در ادامه راه کمالشان هر کدام به خوشه ای طلایی تبدیل شوند . این را وقتی همه سوار بر خوشه های خود در مزرعه ای که دوران کودکی خودرا طی کرده آموخته بودند . وای چه لحظه پر شوری بود ! لحظه به لحظه بوی خاک آماده نزدیک و نزدیک تر به مشام می رسید. و دل هر دانه را بی تاب می کرد . در این میان دانه ای با همه شادمانی می کرد!  اما در دلش احساس دیگری داشت .

به مزرعه رسیدند ! دانه ها از سروکول هم بالا می رفتند که زودتر در مشت مرد کشاورزجای گیرند ! دست گرم او داخل کیسه شد ! اتفاقا در اولین مشت ! این دانه با دانه های دیگر فریاد کنان لحظه رهایی  در طلوع زیبای خورشید صبحگاهی ! این ضیافت عظیم الهی را تجربه کردند آرام و رها در آسمان برای هم آرزوی باروری نمودند در دل خاک جای گرفتند .

خاک دانه ها را عزیز داشت  آنها را به آرامش خواند و برایشان از زمان رویش گفت ! همه در دل خاک آرام شدند و بخواب رفتند جز دانه نگران ! خاک متوجه بیداری او بود ! پرسید !  تو نمیخوابی ؟ دانه گفت : نگرانم ! خاک پرسید از چه ؟ دانه گفت آیا تا بحال شده دانه ای بارور نشود ؟ زمین تبسمی کرد و گفت نگرانی ات را متوجه شدم ! بلی ! دانه گفت : من حس باروری را به مانند دیگر دانه ها ندارم ! و این یعنی تمام شدن!؟ یعنی خارج شدن از چرخه وجودم !؟ چه باید کنم ؟

خاک گفت : ادراک ! ادراک از این که به جای نگرانی قبول کنی تو اینگونه هستی و با گونه های دیگر کمی متفاوت ! خود را بشناسی و راه گونه خود را پیش بگیری ! دانه پرسید آیا این یک نقص نیست ؟ خاک گفت : نقص در کار خداوند ؟ !  نه ! او تمام ذرات را درکمال و منحصر به فرد آفریده همانگونه که خود همتایی ندارد زاده نشده و فرزندی ندارد و در تمام ذرات متجلی است . دانه گفت : برای ادراک کمکم کن ! خاک با مهربانی گفت چشمهایت را ببند !

دانه های دیگر جوانه زدند ریشه کردند ریشه هایشان به طرف دانه عقیم رفتند و او را در آغوش گرفتند ساقه بستند و هرکدام به خوشه ای تبدیل شدند و دانه عقیم در همه خوشه ها تجلی اش مشهود بود باز همه با هم بودند دریک تن در وحدتی کامل

در حیرتم ! در حیرتی عجیب ! که خداوند درسی عظیم را در دانه ای عقیم برای ما نهاده !

دانه ای عقیم که می تواند در خاک و بستر بینش ما  شکوفا به ادراک شود.


+ نوشته شده توسط انوش در جمعه سیزدهم آذر 1388 و ساعت 8:43 |

پادشاه فصل ها، پاییز

پادشاه فصل ها پاییز

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ....ابر با آن پوستین سرد نمناکش....باغ بی برگی....روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش...ساز او باران سرودش باد....جامه اش شولای عریانی است.....ور جز اینش جامه ای باید....بافته بس شعله ی زر تار پودش باد....گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاری نیست....باغ نو میدان....چشم در راه بهاری نیست....
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد....ور به رویش برگ لبخندی نمی روید...باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی .....خنده اش خونی است اشک آمیز....جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها پاییز
+ نوشته شده توسط انوش در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 14:16 |

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم .... موجیم که آسودگی ما عدم ماست

موجیم که آسودگی ما عدم ماست

بعضی وقتها

یه جورایی دوست دارم دیوونه بشم

سر بذارم به کوه و بیابون

بگن ولش کن این دیوونه است

آره دیگه پیش میاد

تا حالا کسی در حقتون نامردی کرده ؟

در حق من ؟

ایییییییییییییییییی....

کم نه

اصلا

از دوستانی که تا حالا در حق من نامردی نکرده اند

نا مردی پذیرفته می شود!

نظر به

بودن حجم کثیری از داوطلبان

داشتن وقت قبلی الزامی است !!

خوبی مطلب اینه که همه اینها میگذره

به جاش کلی می خندیم !!

+ نوشته شده توسط انوش در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 14:14 |
کاروان 
 
+ نوشته شده توسط انوش در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 و ساعت 22:55 |

گل پونه های وحشی دشت امیدم 

وقت سحر شد ... 

تاریکی  شب رفت و  فردایی دگر شد 

من مانده ام تنهای تنها

من مانده ام تنها میان سیل غمها 

  گل پونه ها نامهربانی آتشم زد  

گل پونه ها بی همزبانی آتشم زد 

 میخواهم از شب تا سحرگاهان بنالم 

 افسرده ام  ... دیوانه ام...آزرده جانم  

 

+ نوشته شده توسط انوش در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 و ساعت 22:19 |
خوب و بد جويدن آدامس ‌ ‌


امروزه بسيارى از افراد معتقدند هنگامى كه دچار تنش و نگرانى هستند يا هيجان‌زده مى‌شوند، جويدن آدامس در آنها احساس آرامش و انرژى مازاد را تخليه مى‌كند. شايد به همين دليل است كه بيشتر افراد خصوصاً جوانان از طرفداران پروپاقرص آن هستند. اما آنها نمى‌دانند كه جويدن آدامس تا چه حد در سلامتشان اثرگذار است! ‌ ‌
قرن‌هاست كه از آدامس براى تميز كردن دهان و يا خوشبو كردن تنفس استفاده مى‌كنند و در گذشته نيز از آدامس‌ها جهت مصارف دارويى بسيار استفاده مى‌شده است. برخى از تحقيقات نيز نشان داده است كه جويدن آدامس بخش جلوى شبكه كورتكس مغزى را فعال‌تر مى‌كند و موجب پردازش بهتر اطلاعات مغز انسان مى‌شود. همچنين محققان معتقدند كه نه تنها عضلات دهانى بلكه عضله زبان هنگام جويدن آدامس افزايش مى‌يابد و به دفع مواد سمى از عضلات و ماهيچه‌هاى دهان كمك مى‌كند. آدامس منجر به ماساژ لثه و كمك به خارج شدن خرده‌هاى غذا از لابه‌لاى دندان‌ها مى‌شود و در كاهش بازگشت غذا از معده‌موثر بوده و سبب ترشح شيره‌هاى گوارشى به منظور هضم بهتر غذاها مى‌شود با اين وجود شايد جويدن آدامس مزايايى داشته باشد ولى نبايد نكات منفى آن را نيز ناديده گرفت. استفاده از آدامس‌هايى كه قند طبيعى مثل گلوكز دارند به رشد باكترى‌هاى دهان كمك مى‌كند و سبب پوسيدگى دندان شده و زمينه ايجاد عفونت‌هاى جدى را فراهم مى‌كند كه مى‌تواند منجر به تشديد بيمارى‌هاى قلبى نيز شود. از سوى ديگر مصرف مداوم و زياده از حد آن مى‌تواند منجر به افزايش وزن گردد. هر عدد آدامس معمولى حدود 10 كالرى و آدامس رژيمى حدود دو كالرى انرژى توليد مى‌كند. آدامس‌هاى با قند مصنوعى نيز اگرچه براى افراد ديابتى و اشخاصى كه داراى اضافه وزن هستند، مفيد است ولى مصرف بيش از حد آنها مى‌تواند در برخى افراد منجر به بروز واكنش‌هاى حساسيتى شود. گذشته از اين فتنول كه نوعى ماده شيميايى افزودنى به بيشتر آدامس‌هاست مى‌تواند با تاثير در پـرزهـاى چـشايى و سلول‌هاى بويايى، احساس خنكى خوشايندى در مصرف‌كننده ايجاد نمايد و از تشنگى بكاهد و افراد را با كاهش تشنگى از مصرف مايعات باز دارد. ‌ ‌


+ نوشته شده توسط انوش در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 و ساعت 23:47 |

از این لحظه تا حدود شصت, هفتاد, هشتاد یا صد و ده سالگی یک ریز کار توی لیست دارم که یکی بعد از دیگری انجام بدم.

کاملا ایده آل بود اگه هر آدمی می تونست در اتاق زندگی اش رو باز کنه. یه تابلوی “لطفا مزاحم نشوید” بزنه دم در. در رو ببنده. رب دو شامبرش رو بپوشه. با یه لیوان نوشیدنی داغ بنشینه پشت میز و صرفنظر از کمیت سال ها زندگی کنه تا…چهل,شصت یا هفتاد و هشتاد و اگه هم بشه هزار سالگی. منتها در اغلب قریب به اتفاق جمعیت دنیا در طول تاریخ این طور بی دغدغگی مشاهده نشده.

اغلب اوقات ساعتی, دقیقه ای, ثانیه ای یک بار در اتاق آروم باز می شه نوک یه دماغ و بعدش یه کله میاد تو. یادوستته یا برادر  بزرگه است یا کوچکه یا خانواده ی مادرت  هستند یا عمه و خاله و همسایه, یا ظرف و لباسه و صبحونه نهار شام, یا خدای نکرده مریضی و بی کاری, یا خبر خیره مثل مسافر و عروسی, یا پیشامد های اقتصادی و بحران های سیاسی و اجتماعی و خانوادگی و گاها بلایای طبیعی از سقف -نه لزوما بتون آرمه ی- زندگی خراب می شند روی سرت.

خلاصه ی کلام, هنر ادامه ی زندگی ست و عمق لذت در همان اطاق به ندرت خلوت, که پر و خالی می شود با مهمان های خوانده و ناخوانده و دوباره ساختن اش با امید, زمانی که سقفش روی سرت ترک بر می دارد. زندگی فراموش نکردن ارزش و مقصود لحظه ی اکنون است و عشق به خود, زمانی که سقف اتاق ریخته و اتاق پر است از مهمانان دائم و موقت ریز و درشت.

+ نوشته شده توسط انوش در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 22:38 |
سالهاست كه هيچ نامه اي به مقصد نميرسد

ميشه برام نامه بنويسي؟
از همون نامه ها كه روي كاغذ با دست خط نوشته ميشه. بعدش تا ميشه و ميره توي يك پاكت. از همونها كه روش آدرس فرستنده و گيرنده داره. تمبر داره.

ميشه برام نامه بنويسي؟
از همون نامه ها كه بايد چندين روز منتظرش شد تا برسه. پستچي زنگ بزنه يا بندازه تو صندوق.
خيلي وقته ديگه كسي از اين نامه ها برام ننوشته. از اون نامه ها كه ميشه لاش گل خشك گذاشت. يا روي كاغذش جاي يك لب باشه. يا اينكه بوي عطر بده.

ميشه برام نامه بدي؟
خسته ام از اين نامه هاي الكترونيكي كه با فونت هاي كامپيوتري نوشته ميشه و در عرض چند ثانيه ميرسه .
داره يادم ميره كه در هواي انتظار خوندن دو خط از تو روزها جلوي پنجره بشينم. دل دل كنم . بال بال بزنم.
داره يادم ميره مزه شيرين انتظار

ميشه برام نامه بدي؟
نامه بنويسي. كه من براي باز كردنش مكث كنم. كه فكر كنم چرا اين رنگ خودكار و اين مدل پاكت را انتخاب كردي!كه بين دو تا انگشتام لمسش كنم. چشمام را ببندم و حدس بزنم چقدر برام نوشتي و چه چيز ديگه اي ممكن اون تو باشه.

ميشه برام نامه بدي؟

+ نوشته شده توسط انوش در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت 10:50 |

+ نوشته شده توسط انوش در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 و ساعت 11:54 |
کاش می شد فکر آدم ها رو خوند.
گرچه…بخشی از زیبایی زندگی همینه.
مهم هم نیست اگه آدم ها برات مهم نباشن.
مواردی برای آدم پیش میاد که کاملا تازه ست.
صرفنظر از دلپذیر یا خراشنده بودن شون زیبایی شون به اینه که برای اولین بار باهاشون برخورد می کنی.
چرا وقتی یه چیزی بی نهایت برای آدم مهمه آدم همون رو داغون می کنه؟
قوه ی تعقل آدم فلج می شه؟ یا…آدم به شدت و بی نهایت احمق می شه؟
همینه که می گم باید یکی به آدم بگه. باید کسی جلوی آدم رو بگیره. کمک کنه. که آدم کار احمقانه نکنه. که…
خصوصا وقتی آدم می دونه کسی هست که می تونه کمک کنه!

به یه نظر دلت هوای چیزی رو می کنه که نیست. که هیچ وقت نبوده. که…کاش بود.
+ نوشته شده توسط انوش در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 16:43 |
نمی دونی. نمی تونی. خسته ای. گیج حتی گاهی . اعتقاد داری به زیبا بودن زندگی و اعتماد داری به این که فردا حتما آفتاب هست چه اشک بباری چه لبخند.

لحظه هایی هستند که آرزو می کنی مثل آدامس بودند. می توانستی دو طرفشان را بگیری و بکشی تا کش بیاییند به طول زندگی.اما مجبور می شوی بجوی شان. شیرینی شان می رود. می چسبانی کنار بشقاب. سفت می شود. می اندازی دور.

فردا یک آدامس دیگر می جوی. یک لحظه ی دیگر…

بعضی لحظه ها مثل بادام تلخند گرچه…می خواهی تفشان کنی…کاش هیچ بادامی تلخ نبود.

+ نوشته شده توسط انوش در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 2:37 |
فرض کن:

-یکی رو خیلی دوست داشته باشی. بگو خوب…
-خوب.
-دیدنش هم خیلی راحت میسرت نباشه. بگو خوب…
-خوب.
-خواب ببینی. بگو خوب…
-خوب.
-اونوقت اینقدر بد شانس باشی که توی خواب هم قیافه اش رو نبینی و فقط ببینی که داری تلفنی باهاش حرف می زنی.

+ نوشته شده توسط انوش در یکشنبه چهارم مرداد 1388 و ساعت 1:43 |

دلم مي خواد تنها بشم,
از همه ي بود و نبود,
برم يه جايي بشينم
زير همين طاق كبود
گريه كنم, زاري كنم,
شايد كه آروم بگيرم,
يا كه اگه آروم نشم,
يواش و تنها بميرم,
پر بگيرم, برم بالا
تا پيش حور و پريا,
اونجايي كه دورنگي نيس
حقه, كلك, زرنگي نيس,
اونجايي كه خدايي هس,
محبت و وفايي هس,
دوستيا راست و پايه دار,
دشمنيا خوارن و زار,
دلا پر از محبتن,
خالي ز كيد و حسرتن,
زبون ها و دل ها يكي,
دلا خالي از تاريكي,
نه هيچ كس و مي رنجوني,
نه ديگه تنها مي موني,
حرفا همه راست و درست
نه اينقدر دروغ و سست
اونجا روزاش قشنگه و
مي شه با عشقا دل و شست
مي شه هميشه زنده بود
با دلخوشي, ساز و سرود
.
.
خوب اگه راستش رو بخواي:

اونجا نه توي روياهاس
نه خيلي دور از اينجاهاس
اونجا فقط توي دله
خوب ديگه, اين يه مشكله
بايد كه آدم بميره,
از همه ي ضعف و رياش
تا برسه به شهر نور
با همه حور و پرياش
نه حسرت و نه حس زشت
نه رنجش و كار پلشت
نه خستگي, نه ضعف و درد
نه دعوا و جنگ و نبرد
اونجاديگه دورنگي نيس
كلك, ريا, زرنگي نيس
.
شهر دلت, شهر فرنگ
هزار هزار يار قشنگ
جنگل و سبزه و گياه
دوستا همه سپاه سپاه
شهر دلت شبنمي و
سفيد و پاك و بي گناه
شهر دلت شهر فرنگ
روزات قشنگ و رنگارنگ
.
اونجا مي گن خدايي هس
يه باغ با صفايي هس

+ نوشته شده توسط انوش در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت 1:37 |
مهم نیست یه واقعیت چقدر آزارت بده. صرف این که اون واقعیت در نظام طبیعت وجود داره به این معنیه که هرگز ازش راه گریزی نداری. می تونی خودت رو در برابرش مصون کنی. می تونی روش همزیستی رو باهاش یاد بگیری. می تونی خودت رو تا حد ممکن کمتر در معرضش قرار بدی. اما نه می تونی ازش فرار کنی و نه می تونی از بین ببری اش.

به هر حال…واقعیت یعنی چیزی که بنا به نظام طبیعت و دنیا وجود داره. یعنی چیزی که گریزی ازش نیست و نمی شه از بین بردش. واقعیت یعنی اون چیزی که  مقصود واقعی زندگی هماهنگ شدن باهاش و تطبیق یافتن باهاش هست.

و یاد آوری جمله ای که مدت ها بهش فکر کردم. دنیا برای زندگی کردن ما خلق نشده. ما برای زندگی کردن در این دنیا خلق شده ایم.

طبیعت چیز باحالیه. تو بطن اش که بری می بینی عادلانه رفتار می کنه. اولش بهت همه چی می ده. جوونی. انرژی. یه کسی که ازت مراقبت کنه. قوای جنسی که بخوای بری طرف جفتت. عقل (!!). سرمایه ی جسمی و فکری. بعد یواش یواش ازت می گیرتشون. حالا باید با چیزهایی که خودت ساختی با آرامش روحی که به خودت دادی با مراقبتی که از خودت کردی با همه ی پس انداز های جسمی و فکری و روحی ات زندگی کنی. استغنا و تکیه به خود رو اگه یاد گرفته باشی و اگه از محیط و طبیعت اونچه که میخوای رو اندوخته باشی و اگه زندگی در بطن طبیعت (منظورم دار و درخت نیست ها) رو یاد گرفته باشی قشنگتر و راحت تر می تونی زندگی رو بی دغدغه ی آینده ادامه بدی.

امروز برای بار دیگه  یه واقعیت خورد توی صورتم. واقعیته. باید قبولش کرد و باید باهاش زندگی کرد.

+ نوشته شده توسط انوش در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 16:53 |

آدم قبلی می مونی در شرایط قبلی. آدم قبلی می مونی در شرایط جدید. شرایط جدید تبدیل به آدم جدیدی می کنندت. علیرغم شرایط قبلی آدم جدیدی می شی. چون آدم قبلی نیستی شرایطت عوض می شند. یا…
مثل خیلی ها کلی زور می زنی شرایطت رو عوض کنی که بگی آدم جدیدی شدی…ولی کور خوندی…هرجا بری همون قبلیه هستی!

+ نوشته شده توسط انوش در دوشنبه یکم تیر 1388 و ساعت 21:37 |

بزرگترین  لحظه های زندگی تکرار نشدنی ترین اونهاست.
تلخ و شیرین زشت و زیبا غمگین و شاد یکنواخت و هیجان انگیر لحظه لحظه هاش رو باید عمیق زندگی کرد. دردها و تسکین ها هیچ کدام تکرار شدنی نیستند
بعضی لحظه های زندگی رنگ  تهوع دارند از شدت درد…درد…درد بی درمان.
سخت ترین موقعیت ها زمانی هستند که نمی دونی کار درست چی هست و در عین حال مهم هست که کار درست رو انجام بدی نه کاری از روی ترس یا تعصب یا احساس.
می دونی چیزی رو باید تغییر بدی نه به دلیل این که در حال حاضر از وضعیت موجود خوشحال نیستی بلکه به این دلیل که وضعیت موجود, در آینده برای خوشحال نگه داشتن ات کافی نخواهد بود

+ نوشته شده توسط انوش در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 و ساعت 13:51 |

خورشیدِ پشتِ پنجره‌ی پلک‌های من
من خسته‌ام! طلوع کن امشب برای من

می‌ریزم آن‌چه هست برایم به پای تو
حالا بریز هستی خود را به پای من


وقتی تو دل‌خوشی، همه‌ی شهر دل‌خوشند
خوش باش هم به جای خودت هم به جای من


تو انعکاسِ من شده‌ای... کوه‌ها هنوز
تکرار می‌کنند تو را در صدای من


آهسته‌تر! که عشق تو جُرم است، هیچ‌کس
در شهر نیست باخبر از ماجرای من


شاید که ای غریبه تو همزاد با منی
من... تو... چه‌قدر مثل تو هستم! خدای من!!

+ نوشته شده توسط انوش در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:48 |

مسئله

فرض کنید توی نقطه‌ A وایسادین و می‌دونین و مطمئنین که نقطه‌ A یه نقطه‌ نادرست و نقطه‌ B نقطه‌ی درستیه!

از طرفی تمام راه‌های درستی رو که فکر می‌کنین از طریق اونها می‌شه از A به B رسید امتحان کردین ولی به نقطه‌ی B نرسیدین.

حالا فقط یه راه مونده که شاید شما رو به B برسونه. اما این راه، راه درستی نیست و نادرستیش به اندازه‌ نادرستیه نقطه A است.

شما توی این وضعیت چی‌کار می‌کنین؟ صادقانه بگین چی‌کار می‌کنین؟ تا آخر عمر توی همون نقطه‌ نادرستِ A می‌مونین یا ترجیح می‌دین از اون راه نادرست به نقطه‌ درستِ B برسین.

صورت مسئله به اندازه‌ی کافی روشن هست؟ انتخابتون رو بهم می‌گین؟ حتی شما دوست عزیز؟


+ نوشته شده توسط انوش در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:38 |

میدونید چرا غذای سالم آدم رو لاغر می کنه.

غذای سالم هیج انگیزه ای برای خوردن در آدم ایجاد نمی کنه.

در راستای سالم خوری نهار امروزم مقادیر زیادی اسفناج با چهار برش نازک  مرغ  و یه تخم مرغ بود .

همون قدر که گرسنگی ام برطرف شد گذاشتمش کنار و نصفشو نخوردم

حالا اگه لوبیا پلو بود یا چلو خورش قیمه و فسنجون و بادمجون مگه رفع گرسنگی کافی بود؟

همچین با حرص و ولع ته بشقاب رو در می آوردم که اون سرش ناپیدا!

خوب صد البته هر کسی طاووس خواهد جور هندوستان کشد.

این غذاهای سالم که  میگند  سالمند به دهن آدم -بلانسبت  مزه ی فحش  می دن.
+ نوشته شده توسط انوش در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 2:11 |

ابری نیست، بادی نیست...

راستش دلم برای خودمون می‌سوزه. نه فقط برای خودم، برای همه‌مون. من فکر می‌کنم دنیای ما دنیای خوبی نیست. من فکر می‌کنم عصر اطلاعات، عصر خوبی برای زندگی کردن نبوده و نیست. روزگار ما انقدر روزگار شلوغیه که خیلی کم فرصت این رو پیدا می‌کنیم که یه لحظه متوقف شیم و به خودمون و به زندگیمون فکر کنیم. روزگار ما روزگاریه که اونقدر سرگرمی و مشغولیت دور و برمون ریخته که فراموش می‌کنیم گاه‌گاهی هشت کتاب سهراب رو برداریم و چند خط شعر ازش بخونیم. فراموش می‌کنیم که گاهی یه سر به طبیعت بزنیم. فراموش می‌کنیم گاهی بریم همین امامزاده‌های شهرمون زیارت.

روزگار بدیه. اونقدر بد که فکر می‌کنیم اینترنت و وبلاگ و فیلم و سریال و ... غذاهای خوبی برای روحمون هستند. اما نیستند و همین غذاهای بد روحمون رو بیمار می‌کنن. آخه چطوری می‌شه روحی که مدتهاست چشمش نه آبی آسمون رو دیده و نه خنکی رودخونه رو حس کرده و نه در لطافت قصه‌های مثنوی غرق شده، سالم بمونه؟

راستش من هنوز که هنوزه به اون زنی که توی ایوون خونه‌ش توی یه روستا نزدیکیهای نطنز نشسته بود و دستش رو گذاشته بود زیر چونه‌ش و زل زده بود به صحرای وسیع جلوش حسودیم می‌شه.

شما رو نمی‌دونم. اما من اسم این بدو بدوهای هر روزه و سرگرمیها و خوش‌گذرونی‌های امروزه رو نمی‌ذارم زندگی. ولی نمی‌دونم چی‌کار باید کرد. چون با فرار کردن از اونها هم تبدیل می‌شیم به یه آدم منزوی که از هیچ‌چیزی سر در  نمی‌آره.

راستش من یه روزی آرزو داشتم نقاش بشم. البته نه یه نقاش هنرمند بلکه یه نقاش ساختمون. چون حس می‌کردم یه نقاش توی تمام مدتی که داره کار می‌کنه فکرش آزاده و از صبح تا شب فقط دستش رو حرکت می‌ده اما ذهنش تحت اختیار خودشه و هرجا دلش می‌خواد پروازش می‌ده.

ابری نیست،
بادی نیست،
می‌نشینم لب حوض
گردش ماهی‌ها،

روشنی، من، گل، آب،
پاکی خوشه زیست

مادرم ریحان می‌چیند

نان و ریحان و پنیر
آسمانی بی‌ابر،

اطلسی‌هایی‌تر،

رستگاری نزدیک، لای گلهای حیاط
نور در کاسه مس چه نوازش ها می‌ریزد

نردبان از سر دیوار بلند، صبح را روی زمین می‌آرد

پشت لبخندی پنهان هر چیز

روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست
چیزهایی هست که نمی‌دانم
می‌دانم سبزه‌ای را بکنم خواهم مرد

می‌روم بالا تا اوج

من پر از بال و پرم

راه می بینم در ظلمت

من پر از فانوسم

من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه، از پل
از رود، از موج
پرم از سایه‌ی برگی در آب

چه درونم تنهاست...

راستش دلم برای خودمون می‌سوزه.

+ نوشته شده توسط انوش در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:28 |

از یه دوستی یه سری جملات ریز و درشت در مورد ازدواج به دستم رسید. یکی دو تا شون متاسفانه گاهی بیشتر از بقیه درسته:

مرد با ازدواج روی گذشته اش خط می کشد ولی زن باید روی آینده خود خط بکشد.

زنان با این آرزو با مردان ازدواج می کنند که مردان تغییر کنند… که نمی کنند.
مردان با این آرزو با زنان ازدواج می کنند که زنان تغییر نکنند…. که می کنند.

و توی روزنومه ی امروز از قول یه خانومه که اسمش رو یادم نمیاد در مورد مردیابی نوشته بود:
Drive men wild, not away!!

و این خانمه فعلا دنبال یه دوست پسر جدیده. از تمام استانداردهای قبلی اش صرفنظر کرده و فقط دنبال یه جنس مذکر قابل قبوله که خیلی اهل آزار و اذیت نباشه اینطور که به نظر من میاد!

+ نوشته شده توسط انوش در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:55 |
عشق یعنی یك تبلور یك سرود
عشق یعنی یك سلام و یك درود

مردم ، جز با امتحان و آزمايش شناخته ‏نمى‏شوند.از قديم گفته اند همسرت را وقتى ازت غيبت مى كنند امتحان‏ كن ، فاميل ات را هنگام‏ نيازمندى و دوستانت را در مصيبت و گرفتارى . خدا نكند كه در غربت كسى ناخوش شود و يا نيازمند كمك باشد. و در آن موقع است كه يا تنهايى را با تمام وجودت احساس مى كنى و يا صد ها هزار بار خدا را شكر مى كنى كه چه دوستان خوبى داريى كه اين خلاﺀ را پر كرده اند.

داشتن شريك در ضيافت و شادى و سرور آسان است ولى در هنگام درد و رنج و غم ، شريك داشتن دشوار است. گاهى يك سلام ، يك احوالپرسى ، نشاط ‏فراوانى براى انسان ها پديد مى‏آورد. گاهى نوشتن يك خط و يا يك تلفن كوتاه ، محبت ها و صفاهاى بسيارى ايجاد مى‏كند. آدميزاد بنده احسان است ، به هر كس محبت كنى دلش را فتح ‏كرده‏اى. در غربت ، دوست است كه همدم تنهايى هاست ، شريك غم ها و شادى هاست ، و از همه مهم تر بازوى ‏يارى‏رسان در نيازمندى هاست .

+ نوشته شده توسط انوش در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 15:41 |

زندگی بعدی من!

در زندگی بعدی ام دوست دارم زندگی را از آخر به اول شروع كنم. يعنی كه اول مرده و بی حس خواهم بود تا اينكه در خانه سالمندان زنده شوم. به مرور زمان هر روز حالم بهتر و بهتر می شود تا اينكه آنقدر خوب و سرحال خواهم شد كه مرا از آنجا بيرون می كنند. بعدش حقوق بازنشستگی ام را می گيرم و به دنبال شغلی می گردم. در روز اول كار يك ساعت مچی طلا بهم هديه می دهند و جشن مفصلی برايم می گيرند. ۴۰ سال بعد عمرم را آنجا كار می كنم تا اينكه جوان و شاداب شوم. آنوقت هر روز و هر شب پارتی و ياقی گری و كارهای خوب ديگر می كنم و خودم را حسابی به دردسر می اندازم. بعد راهی به دبيرستان و مدرسه تا اينكه يك كودك شوم. به به چه لذتی خواهد داشت … زندگی آخر عمر بدون هيچ گونه مسئوليت. بعد يك كودك نوزاد می شوم تا اينكه بالاخره به ۹ ماه آخر عمرم برسم. آن ۹ ماه را در يك جای بسيار گرم و مناسب و ايده آل كه مانند حمام می ماند زندگی می كنم. كلی بهم رسيدگی خواهد شد و نوشابه و انواع خوراكی های خوب و مفيد از طريق لوله به دهانم فرستاده می شود و من فقط و فقط استراحت می كنم. به به … تا اينكه … روز آخر … با شور و هيجان و در اوج لذت جنسی … همه چی تمام می شود.

+ نوشته شده توسط انوش در پنجشنبه ششم فروردین 1388 و ساعت 15:11 |

تفاوت

دختربچه ها سوژه شان بيشتر اين است كه چه كسی را دوست دارند و چه كسی از دست چه كسی ناراحت است. معمولا در گروه های كوچكتری بازی می كنند، پج و مچ زياد می كنند و رازهای همديگر را به نشانه ی دوستی و يا شايد هم خود شيرينی برای دوستان ديگرشان فاش می كنند. بزرگتر كه شدند سوژه هايشان پسرها، وزنشان، لباسشان و دوستانشان خواهد شد. زنان در مورد رژيم غذايی، روابط، ازدواج، بچه، معشوقه، شخصيت، لباس، رفتار ديگران، روابط كاری و هر چه كه با انسان و مسايل شخصی سر و كار داشته باشد، صحبت می كنند.

پسربچه ها در مورد وسايل و فعاليت ها صحبت می كنند و اينكه چه كسی چه كار كرده، چه كسی در چه كاری ماهر است و هر دستگاهی چگونه كار می كند. در نوجوانی در مورد ورزش، مكانيك و عملكرد وسايل حرف می زنند. مردان در مورد ورزش، كار، اخبار روزانه، سياست، اينكه چه كار كرده اند يا كجا رفته اند، بحث می كنند و در مورد تكنولوژی، ماشين و هر وسيله و دستگاهی كه حدس بزنيد، صحبت می كنند.

ساختار مغز اين دو جنس بسيار متفاوت است ولی خب ديگه، كاريش نمی شود كرد چونكه بدون همديگه هم نمی توان زندگی كرد.

(نامه از شوهر به همسرش: عزيزم، جيگر طلا، اين ماه نمی توانم خرجی بهت بدهم، در عوض ۱۰۰ بوسه همراه با اين نامه برايت می گذارم. بعد از چند روز خانم جواب نامه را می دهد. شوهرجان از ۱۰۰ بوسه ات متشكرم. ليست مخارجم اين است: ۲ بوسه برای پستچی خرج كردم. ۵ بوسه برای رئيس اداره برق. ۳ بوسه برای نانوا. اكبر بقال بوسه قبول نمی كرد مجبور شدم جور ديگری باهاش حساب كنم … و ۳۵ بوسه هم برای ساير خريدهای كوچك. اصلا انگران من نباش هنوز ۵۵ بوسه باقی مانده است. لطفا بهم بگو برای ماه ديگه هم همين ۱۰۰ بوسه را در بودجه ام بگذارم يا خير. جيگر طلای تو.)

+ نوشته شده توسط انوش در دوشنبه سوم فروردین 1388 و ساعت 23:41 |

عادات نيكو

“بعضی وقت ها كه با كاغد پاره هايم ور ميروم و مشغول مطالعه يادداشت هايی می شوم كه اصلا به درد نمی خورد می بينم كه اين عملم شبيه عمل  پدرم است. و در بسياری از موارد وقتی كه زير چشمی به گوشه ای از اتاق نگاه می كنم می بينم كه چقدر شبيه مادرم شده ام. گاهی هم به هنگام راه رفتن، به هنگام جواب يك سوال را دادن، می بينم اين نوع پاسخ دادن من شبيه مرحوم پدر بزرگم است.

در برخی از موارد خودم را شبيه مرحوم مادر بزرگم می بينم. و بعد به اين فكر می كنم كه گويا بسياری از اعمال من حتما شبيه پدر پدر پدرم  است و يا شبيه مادر مادر مادرم است، اما چون من آنها را نديده ام نمی توانم دليلی بياروم كه حركات و اعمال من از آنها به من ارث رسيده است.

وقتی كه به انبوه انسان هايی كه در پس من قرار است به اين دنيا بيايند و به لشكری از آدم ها كه در جلوی من به دنيا آمده اند و رفته اند فكر می كنم به خود می گويم پس همه كردارها، همه رفتارهای من از ديگران به من ارث رسيده است، از همان هايی كه بهشان می گوييم مرحوم، پس خود من كجا هستم. بعد فكر می كنم پس آنها نمرده اند، آنها زنده هستند.

به خشم خودم فكر می كنم، مبادا اين خشم من شبيه يكی از پيشينيان من است، از پدران و يا مادران من، و اگر پليدی هايی در من هست، مبادا كه شبيه يكی از كسانی باشد كه قبل از من از اين دنيا رفته اند. و به خود می لرزم. پس آنها نمرده اند، در من زنده هستند و من در تمام روز حامل آنها هستم.

به ياد می آورم كه وقتی كسی نيكويی می كند، بهش می گوييم رحمت به امواتت و يا رحمت به شير مادرت. رحمت به اموات كه نمی تواند دعا باشد. اموات كه مرده اند، تمام شده اند، پس اين رحمت، به عادات نيكوی آنهايی است كه زنده هستند و با من اينجا و آنجا ميروند.”

+ نوشته شده توسط انوش در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 و ساعت 19:48 |
میشه هیچی نداشت و فقط اعتماد به نفس داشت. اونطوری آدم  از تمام کسانی که همه چی دارند و اعتماد به نفس ندارند جلوتره.
بسیار از خود راضی هستم. همچین همین جوری که هستم کیف می کنم از خودم.
ایشالله یه روزی مدیر کل و میلیاردر هم می شم. نشدم هم خیلی مهم نیست. همین که هستیم  خودش کلی کیف می ده.
 زندگی کردن اصولا کیف می ده اگه نگران نون شب و جون عزیزانت و خودت  نباشی. باقی اش دیگه فقط کیف است و لذت.
کارهایی هستند که حین انجامشون لذت آنچنانی ای نمی بری. قبل از انجام هم روی سر و مغز و اعصابت سنگینی می کنند. انجامشون که دادی لذتش خیلی زیاده. زندگی غریب است. در زمان های متفاوت انگار یک آدم متفاوت را زندگی می کنی
زندگیم به طرز حیرت آوری شبیه رویاهایی شده که در دوره ی  کودکی  داشتم!
شاید کمتر کسی زندگیش اینقدر شبیه رویاهای دوره ی نوجوانی اش باشه.
جالب اینه که جزو کسانی هستم که تقریبا اعتقادی به رویای آدم ها  ندارن, یا بهتر بگم دارن ولی می گن بگذار رویاها و نیروها زندگی شون رو بکنن, من هم زندگی خودم رو. کاری به کار هم نداریم.
یه اختلاف اساسی رویا توی سر آدم, با وقتی که میاد توی زندگی اینه که توی رویا بقیه هم گوش به فرمان خود آدم هستن, ولی توی زندگی بقیه هم دارن زندگی خودشون رو می کنن.
واقع گرایانه ترین نوع به واقعیت رسوندن رویا ها اینه که بپذیریم ما مسئول رویاهای خودمون هستیم. نه رویاهای دیگران, و این که یادمون باشه رویاهای دیگران رو به هم نریزیم, و یادشون بندازیم که خودشون مسئول رویاهاشون هستن نه ما.
به شخصه زیباترین احساس رو اینجور وقت ها دارم, اگه همون لحظه بمیرم, آرزویی ندارم, و اگه صد سال دیگه زنده بمونم, به اندازه ی تمام صد سال آینده کارهای مختلف برای انجام دادن  دارم.
+ نوشته شده توسط انوش در سه شنبه بیستم اسفند 1387 و ساعت 0:54 |

خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد    

زیبایی حقیقت است و حقیقت زیبایی    

پس ظاهر و باطنمان زیبا باشد تا به حقیقت نزدیکتر باشیم

شما رهبر ارکستر سمفونیک افكار و احساسات خويشيد. نبايد گامهاي خود را با صداي طبل و شيپور ديگران هماهنگ كنيد. گوش به نواي درون خود بسپاريد. نواهايي كه از درونتان بر ميخيزد را هدايت كنيد.

اي به زمين بر، به فلك نازنين

نازكش ات هم فلك و هم زمين

ما موجودات خاكي نيستيم كه به بهشت مي رويم. ما موجودات بهشتي هستيم كه از خاك سر بر آورده ايم

+ نوشته شده توسط انوش در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 و ساعت 23:5 |
نه تو همه چیز رو دوست داری. نه همه چیز برای تو به وجود اومده.
نه چیزی اونطور که دوست داشتی می مونه و نه چیزی نابودت می کنه.
یه داستان…داستان واقعی…می بردت به عمق درد…عمق وحشت…عمق…شادی از این که هرگز تجربه اش نکردی. عمق تنفر که هنوز زنده هستی و نفس می کشی.

یه لحظه…می بردت به عمق…عمق…پرسش…پوچی…یا…
تصمیم می گیری..تجربه کردی. نمی خواستی. برمی گردی به لحظه های تنهایی…خودت..خودت و..خودت.
و…یک شادی درونی.
کی می دونه واقعیت چیه. تخیل کجاست؟ مهم شادیه. اگه هست فرقی نمی کنه در تحقق واقعیت و پذیرش واقعیته یا فرار از واقعیت. مهم شادیه.

یاد می گیری نمی شه دنیا رو کرد اون چیزی که دوست داری. می شه قسمت هایی از دنیا رو شریک شد که خوشایندته. باقی اش مال اونهایی که خوشایندشونه.

+ نوشته شده توسط انوش در یکشنبه بیستم بهمن 1387 و ساعت 0:7 |
هر وقت احساس می کنم توی سایه ی کسی قرار گرفته ام سعی می کنم تمرکز کنم روی خودم. مهم نیست اون آدم چقدر عزیز باشه کنار می گذارمش.

توی دنیا میلیارد ها آدم هست. عده ایشون موفق تر از من نوعی. عده ایشون به گرد من نوعی هم نمی رسند. مهم ولی موفق بودنشون نیست. مهم اینه که موفق یا شکست خورده در قله یا در حضیض خودشون باشند. آدمی قابل تمیز و تشخیص از دیگران.آدم های شکست خورده من رو عصبی نمی کنند. آدم های موفقی که دیگران رو استثمار روحی و جسمی هم می کنند من رو عصبی نمی کنند. آدم هایی که در سایه ی باقی آدم ها خودشون رو فراموش می کنند و توانایی هاشون رو ,من رو عصبی می کنند.
…تمرکز. مهم ترین رمز انجام دادن هر کاری است. بیش از مهارت , شاید یا بهتر بگم پیش نیاز مهارت.

+ نوشته شده توسط انوش در شنبه نوزدهم بهمن 1387 و ساعت 23:17 |
بسیار سالم هستم, خدا را شکر
دست و پایم کاملا درست کار می کند, خدا را شکر
از دستگاه هاضمه و تنفسی ام بسیار راضی هستم, خدارا شکر
عمل بلع را هم بسیار عالی انجام می دهم, خدا را شکر
موهای سرم خوب و پوستم بسیار صاف و عالی است, خدا را شکر
فشار خونم عالی و به اندازه است, خدا را شکر
چشم و گوش و زبانم هم بسیار دقیق و سرحال هستند, خدارا شکر
حتی ناخن های دست و پایم از بهترین انواع ناخن هستند, خدا را شکر
فقط
ایراد کار این است که همه این اعضا مدتی است به جای این که از مغزم فرمان بگیرند به قلبم سوئیچ شده اند.
چاره چیست دیگر, هر کسی در بدن خود ایرادی دارد

+ نوشته شده توسط انوش در سه شنبه هشتم بهمن 1387 و ساعت 0:3 |
عرض شود خدمتتون که به این فکر می کنم که اگه یه زمانی صد در صد اعتمادمون به کل ملت دنیا از بین بره چی می شه!

فرض بفرمایید اگه توی پیاده رو دل ای دل ای می کني و سوت کشون راه می ري به این علته که اعتماد می کني به این که هیچ راننده ی مشنگی گازش رو نمی گیره بیاد توی پیاده رو یا هیچ بنی بشری گلدون رو عشقی از پنجره ی خونه اش پرت نمی کنه توی ملاج عابر پیاده ی از همه جا بی خبر!

یا اگه سوار اتوبوس  می شی اعتماد می کنی که راننده  محترم به سرش نمی زنه که اتوبوسشو  جا به جا بکوبونه به كوه یا پرت کنه تو دره  یا یهو بیماری بی حافظگی اش عود کنه و کل مهارت شوفريش   رو از دست بده.

یا وقتی چند وقت  پیش جای همگی خالی برای چندمين  بار رفتیم شمال   سوار قايقي  شدیم که می بردمون مرداب انزلي  رو نشونمون بده فکر کردم اگه کاپیتان قايق  بعد از یه میلیون بار که همین سفر رو تکرار کرد بزنه به سرش و تصمیم بگیره تغییری در زندگی اش به وجود بیاره و قایق  و کل مسافرینش رو غرق كنه  چی!؟

خلاصه…نمیشه تصممم گرفت .نترس بودن و پرجرات بودن ناشی از اعتماد کامل هست به کلیه ی جوانب موجود یا فکر نکردن به کلیه ی جوانب موجود یا…اصولا عبارت است از پذیرفتن خوشرویانه ی عواقب, حتی اگه کلیه ی ضرایب اطمینان شیرجه بزنند تا زیر صفر.


 

+ نوشته شده توسط انوش در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 و ساعت 0:4 |
ولله نمی دونم خوبه آدم اصولا دیده نشه یا این که دیده بشه اما به دلیل اشتباهاتی که می کنه.
اگه آدمی بخواد دیده بشه اما راه درست دیده شدن رو بلد نباشه یا راهش براش باز نباشه احتمالش زیاده که سر بخوره طرف دیده شدن به دلایل واهی مسخره.
گمانم این همون چیزی هست که بهش می گن نیاز به توجه. گاهی دلایل منطقی داره. گاهی دلایل احساسی.
باز هم به گمانم توی کار بسیار پیش میاد. توی زندگی عادی بیشتر.
چرا راجع بهش نوشتم؟ سر خوردم توش…با کله.  از نوع منطقی!!!!
اولین بارم نیست. آخرین بارم هم نخواهد بود. تنها آدمی هم نیستم که با کله سر می خوره توش.
باهوش اگ باشی می فهمی چطور دیده بشی بی این که ضایع بشی یا…گاهی چطوری درستش کنی اگه ضایع شدی!
خلاصه…باهوش باید باشی دیگه. پررو بودن به تنهایی کاربرد داره در برخی شرایط. باهوش بودن همراه با پررو بودن کاربرد داره در تمام شرایط.

 

+ نوشته شده توسط انوش در شنبه سی ام آذر 1387 و ساعت 20:21 |
توصیه جالب برای بیشتر لذت بردن از زندگی خود.
همین امروز اقدام کنید تا نتیجه آن را ببینید.

1 به تماشای غروب آفتاب بنشینید.
2 بیشتر بخندید.
3 کمتر گله کنید.
4 با تلفن کردن به یک دوست قدیمی، او را غافلگیر کنید.
5 هدیه‌هایی که گرفته‌اید را بیرون بیاورید و تماشا کنید. شاید برایتان قابل استفاده باشند.
6 دعا کنید.
7 در داخل آسانسور با آدمها صحبت کنید.
8 هر از گاهی نفس عمیق بکشید.
9 لذت عطسه کردن را حس کنید.
10 قدر این که پایتان نشکسته است را بدانید.
11 زیر دوش آواز بخوانید.
12 با بقیه فرق داشته باشید.
13 کفشهایتان را عوضی پایتان کنید و به خودتان بخندید.
14 به دنیای بالای سرتان خیره شوید.
15 با حیوانات بازی کنید.
16 کارهای برنامه‌ریزی نشده انجام دهید. برای انجام آن در همین آخر هفته برنامه‌ریزی کنید!
17 برای کاری برنامه‌ریزی کنید و آن را درست طبق برنامه انجام دهید. البته کار مشکلی است!
18 از تناقضات لذت ببرید.
19 دستان خود را در آسمان تکان دهید.
20 در حوض یا استخری که ماهی دارد شنا کنید، کنار آنها.
21 از درخت بالا بروید.
22 در حال رفتن به کلاس، یکبار دور خودتان بچرخید.
23 به دیگران بگوئید که خوشگل شده‌اند.
24 مجموعه‌ای از یک چیز (تمبر، برگ، سنگ، جغد، …) برای خودتان جمع‌آوری کنید.
25 هر وقت که امکانش وجود داشت پابرهنه راه بروید.
26 آدم برفی یا خانه ماسه‌ای بسازید.
27 بدون آن که مقصد خاصی داشته باشید پیاده روی کنید.
28 وقتی تمام امتحاناتتان تمام شد، برای خودتان یک بستنی بخرید و با لذت بخورید.
29 جلوی آینه شکلک در بیاورید و خودتان را سرگرم کنید.
30 فقط نشنوید، سعی کنید گوش کنید.
31 رنگهای اصلی را بشناسید و از آنها لذت ببرید.
32 وقتی از خواب بیدار می‌شوید، زنده بودنتان را حس کنید.
33 زیر باران راه بروید.
34 تا جایی که می‌توانید بالا بپرید.
35 برقصید. حتی در تختخواب.
36 کمتر حرف بزنید و بیشتر بگوئید.
37 قبل از آن که مجبور به رژیم گرفتن بشوید، حرکات ورزشی انجام دهید.
38 بازی شطرنج را یاد بگیرید.
39 کنار رودخانه یا دریا بنشینید و در سکوت به صدای آب گوش کنید.
40 هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهید.

+ نوشته شده توسط انوش در شنبه سی ام آذر 1387 و ساعت 20:13 |

یک شـب آتـش در نـیـستانی فتـــــاد               سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد
شـعله تـا مشـغول کـار خـویـش شـد                هـر نـی‌ای شـمع مـزار خـویـش شـد
نی به آتش گفت کاین آشوب چیست               مـر تـورا زیـن سوختن مطلوب چیست
گـفـت آتـش بـی سـبب نـفـروخـــتم                 دعـوی بـی مـعـنـیـت را ســـــوخـتم
زان کـه مـی گفتی نـی‌ام با صد نمود               هـمـچـنــان در بند خود بــودی که بود
بـا چـنـیـن دعــوی چـرا ای کـم عـیار                 بـرگ خــود مـی سـاختی هر نو بهـار
مــرد را دردی اگـر باشد خوش است                 درد بــی دردی عـلاجـش آتـش است

آتش در نيستان

+ نوشته شده توسط انوش در شنبه شانزدهم آذر 1387 و ساعت 20:33 |
پژوهشی نشان داده که استفاده از اینترنت، حداقل برای افراد میانسال و مسن تر، به تقویت قوای مغز کمک می کند.
 جستجو در وب، بخش تصمیم گیری و استدلال مغز را تحریک می کند.
پژوهشگران می گویند این موضوع حتی ممکن است به مقابله با تغییرات فیزیولوژیک ناشی از افزایش سن، که باعث کند شدن مغز می شوند، کمک کند.
نتایج این پژوهش در نشریه "Geriatric Psychiatry" منتشر شده است.
با افزایش سن تغییراتی در مغز رخ می دهد که از جمله می توان به کمتر شدن اندازه و کاهش فعالیت سلولی در مغز اشاره کرد که بر عملکرد انسان تاثیر دارند.
اعتقاد بر آن است که فعالیتهایی که مغز را فعال نگه می دارند، همچون حل کردن جدول، ممکن است اثرات افزایش سن را به حداقل برسانند و بر اساس پژوهش اخیر اینطور به نظر می رسد که "وب-گردی" را نیز می توان به فهرست اینگونه فعالیت ها اضافه کرد.
جستجو در اینترنت فعالیت پیچیده ای را در مغز به همراه دارد که می تواند به تمرین دادن و بهبود عملکرد مغز تاثیر بگذارد.
این پژوهش بر روی 24 نفر داوطلب انجام شده که بین 55 تا 76 سال سن دارند و نیمی از آنها کاربران باتجربه اینترنت بودند.
مقایسه با خواندن
مغز هر داوطلب، در حالیکه یک بار مشغول جستجو در اینترنت و بار دیگر مشغول خواندن کتاب بود اسکن شد.
هر دو کار باعث مشاهده میزان قابل ملاحظه ای فعالیت در بخش های مسئول زبان، خواندن، حافظه و قابلیت های بصری مغز شد.
با این وجود جستجو در وب فعالیت مجزای بیشتری را در بخش دیگری در مغز که تصمیم گیری و استدلال های پیچیده را کنترل می کند ایجاد کرد که البته این موضوع تنها در کاربران با تجربه وب مشاهده شد.
پژوهشگران گفتند در مقایسه با خواندن ساده، وجود گزینه های بی شمار در اینترنت باعث می شود کاربران برای رسیدن به اطلاعات مورد نظر خود نیاز به تصمیم گیری داشته باشند.
با این حال آنها معتقدند کسانی که تازه استفاده از اینترنت را آغاز کرده اند هنوز استراتژی های لازم برای انجام موفقیت آمیز جستجو بر روی وب را درک نکرده باشند.
به نظر می رسد کاری ساده و روزمره همانند جستجو در وب در افراد مسن تر مدارهای مغز را تقویت می کند که نشان می دهد با وجود افزایش سن، مغز ما حساس است و می تواند به فراگیری ادامه دهد."
 مسئول بنیاد خیریه تحقیقات در باره آلزایمر در بریتانیا گفت: "بر اساس این یافته های شگفت انگیز اینطور به نظر می رسد که افراد میانسال و مسن تر می توانند با انجام فعالیت هایی که مغز را تحریک می کنند خطر مبتلا شدن به بیماری فراموشی ناشی از پیری را کاهش دهند."
کاربران مسن تر وب و اینترنت دقیقا مشغول انجام چنین کاری هستند.
+ نوشته شده توسط انوش در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت 14:30 |
وقتی از آدم ها سوالی می پرسی می بینی که بعضی ها پوزخند بهت می زنند و یه جمله ی بی معنی می گند که دقیقا این رو القا کنند که چطور تو جواب رو نمی دونی. چقدر خر و کودنی و چه سوال های احمقانه ای می پرسی. اصلا ارزش نداری بهت جواب بدیم.
بعضی های دیگه برات یه کتاب توضیح می دن که گاهی اصلا ربطی به چیزی که پرسیدی نداره و گاهی هم برای جواب سوال فقط یه کلمه از اون کتاب کافیه . فقط می خوان بگن این سری اطلاعات رو دارند.
بعضی ها معذب می شند. انگار فقط بخوان به سرعت از سرشون باز کنند جواب رو می دن.
بعضی های دیگه باورشون نمی شه آدم حسابشون کردی و ازشون چیزی پرسیدی. هول و دستپاچه می شند و تمام اطلاعات رو می ریزند بیرون و بعد از تموم شدن جریان هم ششصد تا کتاب و مقاله می خونند و مکمل پاسخ رو تا مدت های مدید برات می فرستند.
بعضی ها -مهم نیست چی پرسیده باشی- می خوان حتما بکشونندش به اختلاف نظر. باهات مخالفت کنند و بعد به جای این که به سوال فکر کنند و جوابش , برحق بودن خودشون و باطل بودن طرف رو استنتاج کنند.
یه عده ای هم هستند که گوش می دن یه لحظه فکر می کنن که بدونن چرا سوال رو پرسیدی و دنبال چی می گردی. بعد توی یک یا دو جمله بهترین جوابی که بتونند رو بهت می دن. اگه جواب رو ندونند می تونند بگند کی جواب رو داره یا از کجا می شه پیدا کرد. مطمین می شند مشکلت حل شده و…حتی اگه جواب رو نداده باشند هم یه تجربه ی قشنگ از یه بحث کوتاه یا بلند رو توی ذهنت باقی می گذارند.

قوي ترین و بی نقص ترین آدم ها معمولا توی دسته ی آخر پیدا می شند.
باقی دسته ها رو اگه کمی باهوش باشی می تونی با تلنگری خردشون کنی
.

+ نوشته شده توسط انوش در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 22:16 |

براي يافتن قبله در هر كجاي جهان اينجا كليك كنيد

 

+ نوشته شده توسط انوش در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 و ساعت 21:45 |

سنگدلا ، چرا دگر جور و جفا نمي كني؟

جور و جفا بكن اگر مهر و وفا نمي كني

زخم دگر بزن به دل ، مرهم اگر نمي نهي

درد دگر بده اگــر ، خســـته دوا نمي كني

عهد هر آنچه مي كني ، وعده به هر كه مي دهي

عهد ز يــاد مي بري ، وعده وفـــا نمي كني

تير غمم زدي به جان ، تا كه به خون نشاني ام

هرچه كني بكن بــتا ؛ زآنكه خــطا نمي كني

+ نوشته شده توسط انوش در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 و ساعت 21:12 |
آیا می دانید کریستف کلمب (Christopher Columbus) چه خدمت شایانی به عالم بشریت کرده است؟

شاید خیلی ها ندانند که کریستف کلمب در سال 1492 پس از جزایر آنتیل و باهاما به خاک کوبا قدم گذاشت که البته در ابتدا تصور کرد که آن سرزمین جایی نیست جز ژاپن، اما با دیدن بومیان آنجا و رنگ پوستشان به اشتباه خود پی برد.

کریستف کلمب در مدت زمان حضور خود در این جزیره متوجه گیاهانی شد که بومیان از محصولات آنها استفاده می کردند، وی در بازگشت به اسپانیا بذر چندین نوع از این گیاهان را بهمراه خود به آنجا برد و خیلی سریع سه گونه از این گیاهان در سراسر دنیا پخش شد و امروزه همه ما مصرف کننده حداقل دو محصول بسیار ارزشمند آنان هستیم و سومی هم …

سیب زمینی، گوجه فرنگی و توتون سه گیاه اهدایی کریستف کلمب به ما است.

+ نوشته شده توسط انوش در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت 21:29 |
خیلی خوشم مي‌یاد وقتی توی جاده یه سری آدم گنده پشت ماشینهای گنده‌شون نشستن و گاز می‌دن بعد تا چشمشون اون جلوها به یه ماشین پلیس می‌افته که داره راهشو می‌ره، همه پاشون می‌ره رو ترمز و یهو سرعت متوسط جاده ۴۰ کیلومتری ازش کم می‌شه و همه مثل بچه‌های مودب پشت سر آقای پلیس می‌مونن. یه حس خوبی داره. یعنی انگار هر چقدر هم یه آدم گنده و قوی و شجاع باشه، یه چیزایی هستن که بترسونتش.
+ نوشته شده توسط انوش در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت 21:17 |
من طربم طرب منم

                      زهره زند نوای من

                                          عشق میان عاشقان

                                                               شیوه کند برای من 

ناز مرا به جان کشد

                    بر رخ من نشان کشد

                                         چرخ فلک حسد کشد

                                                                زآنچه کند به جای من

من سر خود گرفته ام

                      من ز وجود رفته ام

                                         ذره به ذره می زند

                                                             دبدبه ی فنای من

باده تویی سبو منم

                  آب تویی و جو منم

                                     مست میان کو منم

                                                       ساقی من سقای من

 

+ نوشته شده توسط انوش در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت 20:23 |
چشم هاي مرد هنوز همان بود. سال ها, بي هيچ رد پايي بر نگاه بي اندازه مهربان مرد.
دخترك يك سر رفت به سال ها سال پيش. از چهار سالگي تا هفده سالگي, سه بار عاشق پسرك شده بود..
بوي سبزه ي باران خورده ي صبح, هواي ملس خنك سحر, طاقي پر گل, و…درس هاي آن سال.
پسرك شب تا صبح چشم در چشم هايش دوخته بود. صبح كنار شن هاي ساحل, دور از چشم همه, دست هاي دخترك را گرفته بود: عسل خانم, آخرش چي مي شه؟
دخترك لبخند زده بود: سرنوشت ما از هم جداست.
پسرك گفته بود: اگر بخواهيم.
دخترك مي دانست, نمي خواست.
دخترك هفده ساله, فقط لبخند زده بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط انوش در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 21:57 |
عاشقم، زين سبب هستم
 
آدمي نيست مگر انديشه
اينچنين گفت دكارت
”ورد زورت“ اين چو شنيد
داد پاسخ كه دل است اصل ِ حيات
چون نهاديم قدم در ره ِ نو
ورق ِ دفتر ِ پيشين را بستيم
سخن ِ ما همه اين است دگر
عشق ورزيم، از اينرو هستيم.
+ نوشته شده توسط انوش در شنبه هجدهم آبان 1387 و ساعت 19:58 |

من چهره ربا نيست دلم، مهر رباست

از وسوسۀ چهرۀ بي مهر رهاست

صد سال اگر به مهربان بر نخورد

خرسند به تنهايي خود همچو خداست

+ نوشته شده توسط انوش در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 و ساعت 15:58 |
بنام يگانه آفـريدگار هستـــی بخش که بلحظه ای کاهی را کوهی و سنگ سياهی را درٌی گرانبها ميسازد. وسلام بر مجانين و ديوانه گان عالم که چون کودکی باندک نعمتی شادند و بشاديها آويزان و سلام بر تو .
روزی در برنامه خبر تلويزيون يک گزارش تصويری از دوستی يک مار پيتون با يک کودک چهار يا پنج ساله را نشان داد که کودک در آغوش آن مار عظيم الجسته براحتی مانند آغوش مادر نشسته بود.
باين مناسبت از يک گزارش علمی و يک داستان عجيب اما واقعی در اين صفحه برای انان که باور دارند مينويسم . خبر را راديو بی بی سی در يکی از برنامه های علمی خود در چند سال پيش پخش کرد و آن اينکه
دانشمندان پس از سالها کنکاش و تجربه در يافتند که قلب انسان در موقع تهاجم و در زمان دفاع , يک فرکانس
مادون صوت پخش ميکند که حيوانات قادر بشنيدن آن هستند . اين دانشمندان ميگويند هيچ حيوانی بدون احساس خطر بانسانها حمله نميکند . علت حمله حيوانات چه درنده و چه گزنده مانند مارها و عقرب ها و.......
وقتی صورت ميگيرد که يا انسان آماده کشتن انها شود و يا زمانيکه از انها بترسد .

برای خواندن بقیه مطلب روی  ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط انوش در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 و ساعت 22:28 |

بعضی روزها مزه ی شکلات می دهند. بعضی روزها مزه ی سیب گندیده. بعضی های دیگر عین بادام تلخ می مانند و بعضی روزها عین نان بیات.
تابستان های مدرسه اغلب روزها مزه ی شکلات می دادند و آبنبات ترش. تابستان های کنکور عین شیر تخم مرغ زورکی بودند و آخرروز که می رسید عین ته مزه ی شیر تخم مرغ می ماسید توی دهنت که ای بابا یک روز دیگر هم گذشت.

در مورد روزهای من یک حقیقت مسلم است. خود روز قبلم را و خود ماه قبلم را و خود ساعت قبلم را دوست ندارم. همین هم هست که به آرشیو وبلاگم یا به دفتر خاطرات های سال های قبل از وبلاگم بر نمی گردم یا بسیار به ندرت برمیگردم. هر وقت هم بر میگردم آزارم می دهند عین نیشگون گرفتن. مزه ی آن روزها را امروز زیر دندانم دوست ندارم. خودم در آن روزها را دوست ندارم.
چون و چرایش را تا به حال نفهمیده ام. بی خیالش شده ام کلا. مهم هم نیست. مهم اش این است. از خود زمان حالم لذت می برم. گذشته را ولش کن.
همیشه از یک سری اتفاقات که نکند در آینده اتفاق بیفتندهم  می ترسم.
خلاصه…گذشته ام را دوست ندارم. از آینده ام می ترسم. خدا را شکر کم کم دارم لذت بردن از حال را یاد می گیرم.

اگر بخواهی تمام روزهایت مزه ی شکلات بدهند باید شانس داشته باشی و یک جایی از کره ی زمین متولد شده باشی یا لااقل زندگی کنی که از اونجا  خوشت بیاد. بعد خوب است کمی هم بی خیال باشی. باقی اش هم هنر خودت هست در بازی ات با لحظه ها و آدم ها و خودت. صبح تصمیم بگیری چه کنی که روزت مزه ی قهوه و شکلات بدهد و بعد همان طور زندگی کنی که تصمیم گرفتی و با همان آدم ها بگذرانی که تصمیم گرفتی و …قهوه و شکلات و…
زندگی همین است.
صبح…روز…تمام…و مزه ی روز در دهانت.
در زندگی پر ارزش تر از زمان هیچ نیست…هیچ. بهای هر چیزی است و به هیچ بها به دست نمی آید.
بدبختی…هر چه دارم و ندارم از فکر کردن مدام و مداوم به همین است.
شده است یک کاری کنید که مثلا پنج سالی منتظر بودید قدرت انجامش را داشته باشید و حالا توانسته باشید و مثل یک تکه کیک شکلاتی توی دهنتان مزمزه اش کنید تا ساعت ها و روزها؟
مرخص شوم…روزم را شکلاتی کنم با چاشنی قهوه. نهایتا هم یک آبنبات ترش رویش.
روزهایتان شکلاتی کیکی و آبنباتی. 

 

 

+ نوشته شده توسط انوش در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 و ساعت 18:6 |

بشکفد بار دگر
لاله رنگین مراد
غنچه سرخ فروبسته دل باز شود
من نگویم که بهاری که گذشت آید باز
روزگاری که به سرآمده آغاز شود
.روزگار دگری هست و بهاران دگر
کاشکی آینه ای بودم درون بین که در آن
خویش را میدیدم
آنچه پنهان بود از آینه ها می دیدم
می شدیم اگه از آن نیروی پاکیزه نهاد
که به ما شاد شدن آموزد
.خواندن و از قفس آزاد شدن
شاد بودن هنر است
شاد کردن هنری بالاتر
گر به شادی تو دل های دگر باشد شاد
نه چو یک شکلک بی جان شب و روز
.همه خندان باشیم
...بی غمی عیب بزرگی است که دور از ما باد
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
!خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

+ نوشته شده توسط انوش در سه شنبه هفتم آبان 1387 و ساعت 13:48 |


Powered By
BLOGFA.COM