با سوزشي ناگهاني،در دلم نابود شد
بازي تمام شد
نبرد نابرابر تو با من تمام شد
ساختن هاي من و ويران كردن هاي تو
ناجوانمردانه نبود؟؟؟
بس نبود؟؟؟
بازي انتظار و دلتنگي تمام...
ديگر صبوري براي گم شدن لحظه هاي بي تو تمام
همه ي اين قصه تمام....
|
به راحتي و دردناكي شكستن شاخه ي ترد نهالي نوپا
با سوزشي ناگهاني،در دلم نابود شد بازي تمام شد نبرد نابرابر تو با من تمام شد ساختن هاي من و ويران كردن هاي تو ناجوانمردانه نبود؟؟؟ بس نبود؟؟؟ بازي انتظار و دلتنگي تمام... ديگر صبوري براي گم شدن لحظه هاي بي تو تمام همه ي اين قصه تمام....
+ نوشته شده توسط انوش در سه شنبه یکم دی 1388 و ساعت
17:52 |
تا کی کنی حیله و تزویر آدمک دانی که بار کج به منزل نمیرسد
دل پاک دار زمکر اگر مهر جو تویی در شوره زار گل به حاصل نمیرسد
+ نوشته شده توسط انوش در دوشنبه سی ام آذر 1388 و ساعت
21:25 |
دلا ياران سه قسم اند گر بداني زباني اند و ناني انـد و جـاني به نـاني نان بده از در برانـش تو نيـکي کن يه ياران زبـاني وليـکن يـار جـاني را نگهدار به پـايش جـان بده تا مي تواني. + نوشته شده توسط انوش در جمعه سیزدهم آذر 1388 و ساعت
10:49 |
دانه عقیم در درون کیسه ای بزرگ بر دوش پیرمرد کشاورز غوغایی به پا بود ! دانه های گندم با شوق و شادی می دانستند که باید امروز بر دست مهربان پیرمرد بوسه ادب و خداحافظی بزنند و برای بارور شدن به دل خاک بروند تا در ادامه راه کمالشان هر کدام به خوشه ای طلایی تبدیل شوند . این را وقتی همه سوار بر خوشه های خود در مزرعه ای که دوران کودکی خودرا طی کرده آموخته بودند . وای چه لحظه پر شوری بود ! لحظه به لحظه بوی خاک آماده نزدیک و نزدیک تر به مشام می رسید. و دل هر دانه را بی تاب می کرد . در این میان دانه ای با همه شادمانی می کرد! اما در دلش احساس دیگری داشت . به مزرعه رسیدند ! دانه ها از سروکول هم بالا می رفتند که زودتر در مشت مرد کشاورزجای گیرند ! دست گرم او داخل کیسه شد ! اتفاقا در اولین مشت ! این دانه با دانه های دیگر فریاد کنان لحظه رهایی در طلوع زیبای خورشید صبحگاهی ! این ضیافت عظیم الهی را تجربه کردند آرام و رها در آسمان برای هم آرزوی باروری نمودند در دل خاک جای گرفتند . خاک دانه ها را عزیز داشت آنها را به آرامش خواند و برایشان از زمان رویش گفت ! همه در دل خاک آرام شدند و بخواب رفتند جز دانه نگران ! خاک متوجه بیداری او بود ! پرسید ! تو نمیخوابی ؟ دانه گفت : نگرانم ! خاک پرسید از چه ؟ دانه گفت آیا تا بحال شده دانه ای بارور نشود ؟ زمین تبسمی کرد و گفت نگرانی ات را متوجه شدم ! بلی ! دانه گفت : من حس باروری را به مانند دیگر دانه ها ندارم ! و این یعنی تمام شدن!؟ یعنی خارج شدن از چرخه وجودم !؟ چه باید کنم ؟ خاک گفت : ادراک ! ادراک از این که به جای نگرانی قبول کنی تو اینگونه هستی و با گونه های دیگر کمی متفاوت ! خود را بشناسی و راه گونه خود را پیش بگیری ! دانه پرسید آیا این یک نقص نیست ؟ خاک گفت : نقص در کار خداوند ؟ ! نه ! او تمام ذرات را درکمال و منحصر به فرد آفریده همانگونه که خود همتایی ندارد زاده نشده و فرزندی ندارد و در تمام ذرات متجلی است . دانه گفت : برای ادراک کمکم کن ! خاک با مهربانی گفت چشمهایت را ببند ! دانه های دیگر جوانه زدند ریشه کردند ریشه هایشان به طرف دانه عقیم رفتند و او را در آغوش گرفتند ساقه بستند و هرکدام به خوشه ای تبدیل شدند و دانه عقیم در همه خوشه ها تجلی اش مشهود بود باز همه با هم بودند دریک تن در وحدتی کامل در حیرتم ! در حیرتی عجیب ! که خداوند درسی عظیم را در دانه ای عقیم برای ما نهاده ! دانه ای عقیم که می تواند در خاک و بستر بینش ما شکوفا به ادراک شود.
+ نوشته شده توسط انوش در جمعه سیزدهم آذر 1388 و ساعت
8:43 |
پادشاه فصل ها، پاییز![]() آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ....ابر با آن پوستین سرد نمناکش....باغ بی برگی....روز و شب تنهاست با سکوت پاک غمناکش...ساز او باران سرودش باد....جامه اش شولای عریانی است.....ور جز اینش جامه ای باید....بافته بس شعله ی زر تار پودش باد....گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد باغبان و رهگذاری نیست....باغ نو میدان....چشم در راه بهاری نیست.... گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد....ور به رویش برگ لبخندی نمی روید...باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟ داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید باغ بی برگی .....خنده اش خونی است اشک آمیز....جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن پادشاه فصل ها پاییز + نوشته شده توسط انوش در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت
14:16 |
|
|