تبليغاتX
انوش
سالهاست كه هيچ نامه اي به مقصد نميرسد

ميشه برام نامه بنويسي؟
از همون نامه ها كه روي كاغذ با دست خط نوشته ميشه. بعدش تا ميشه و ميره توي يك پاكت. از همونها كه روش آدرس فرستنده و گيرنده داره. تمبر داره.

ميشه برام نامه بنويسي؟
از همون نامه ها كه بايد چندين روز منتظرش شد تا برسه. پستچي زنگ بزنه يا بندازه تو صندوق.
خيلي وقته ديگه كسي از اين نامه ها برام ننوشته. از اون نامه ها كه ميشه لاش گل خشك گذاشت. يا روي كاغذش جاي يك لب باشه. يا اينكه بوي عطر بده.

ميشه برام نامه بدي؟
خسته ام از اين نامه هاي الكترونيكي كه با فونت هاي كامپيوتري نوشته ميشه و در عرض چند ثانيه ميرسه .
داره يادم ميره كه در هواي انتظار خوندن دو خط از تو روزها جلوي پنجره بشينم. دل دل كنم . بال بال بزنم.
داره يادم ميره مزه شيرين انتظار

ميشه برام نامه بدي؟
نامه بنويسي. كه من براي باز كردنش مكث كنم. كه فكر كنم چرا اين رنگ خودكار و اين مدل پاكت را انتخاب كردي!كه بين دو تا انگشتام لمسش كنم. چشمام را ببندم و حدس بزنم چقدر برام نوشتي و چه چيز ديگه اي ممكن اون تو باشه.

ميشه برام نامه بدي؟

+ نوشته شده توسط انوش در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت 10:50 |

+ نوشته شده توسط انوش در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 و ساعت 11:54 |
کاش می شد فکر آدم ها رو خوند.
گرچه…بخشی از زیبایی زندگی همینه.
مهم هم نیست اگه آدم ها برات مهم نباشن.
مواردی برای آدم پیش میاد که کاملا تازه ست.
صرفنظر از دلپذیر یا خراشنده بودن شون زیبایی شون به اینه که برای اولین بار باهاشون برخورد می کنی.
چرا وقتی یه چیزی بی نهایت برای آدم مهمه آدم همون رو داغون می کنه؟
قوه ی تعقل آدم فلج می شه؟ یا…آدم به شدت و بی نهایت احمق می شه؟
همینه که می گم باید یکی به آدم بگه. باید کسی جلوی آدم رو بگیره. کمک کنه. که آدم کار احمقانه نکنه. که…
خصوصا وقتی آدم می دونه کسی هست که می تونه کمک کنه!

به یه نظر دلت هوای چیزی رو می کنه که نیست. که هیچ وقت نبوده. که…کاش بود.
+ نوشته شده توسط انوش در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 16:43 |
نمی دونی. نمی تونی. خسته ای. گیج حتی گاهی . اعتقاد داری به زیبا بودن زندگی و اعتماد داری به این که فردا حتما آفتاب هست چه اشک بباری چه لبخند.

لحظه هایی هستند که آرزو می کنی مثل آدامس بودند. می توانستی دو طرفشان را بگیری و بکشی تا کش بیاییند به طول زندگی.اما مجبور می شوی بجوی شان. شیرینی شان می رود. می چسبانی کنار بشقاب. سفت می شود. می اندازی دور.

فردا یک آدامس دیگر می جوی. یک لحظه ی دیگر…

بعضی لحظه ها مثل بادام تلخند گرچه…می خواهی تفشان کنی…کاش هیچ بادامی تلخ نبود.

+ نوشته شده توسط انوش در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 2:37 |


Powered By
BLOGFA.COM