خورشیدِ پشتِ پنجرهی پلکهای من
من خستهام! طلوع کن امشب برای من
میریزم آنچه هست برایم به پای تو
حالا بریز هستی خود را به پای من
وقتی تو دلخوشی، همهی شهر دلخوشند
خوش باش هم به جای خودت هم به جای من
تو انعکاسِ من شدهای... کوهها هنوز
تکرار میکنند تو را در صدای من
آهستهتر! که عشق تو جُرم است، هیچکس
در شهر نیست باخبر از ماجرای من
شاید که ای غریبه تو همزاد با منی
من... تو... چهقدر مثل تو هستم! خدای من!!
نوشته شده توسط انوش در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 14:48 موضوع | لینک ثابت
مسئله
فرض کنید توی نقطه A وایسادین و میدونین و مطمئنین که نقطه A یه نقطه نادرست و نقطه B نقطهی درستیه!
از طرفی تمام راههای درستی رو که فکر میکنین از طریق اونها میشه از A به B رسید امتحان کردین ولی به نقطهی B نرسیدین.
حالا فقط یه راه مونده که شاید شما رو به B برسونه. اما این راه، راه درستی نیست و نادرستیش به اندازه نادرستیه نقطه A است.
شما توی این وضعیت چیکار میکنین؟ صادقانه بگین چیکار میکنین؟ تا آخر عمر توی همون نقطه نادرستِ A میمونین یا ترجیح میدین از اون راه نادرست به نقطه درستِ B برسین.
صورت مسئله به اندازهی کافی روشن هست؟ انتخابتون رو بهم میگین؟ حتی شما دوست عزیز؟
نوشته شده توسط انوش در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 22:38 موضوع | لینک ثابت
میدونید چرا غذای سالم آدم رو لاغر می کنه.
غذای سالم هیج انگیزه ای برای خوردن در آدم ایجاد نمی کنه.
در راستای سالم خوری نهار امروزم مقادیر زیادی اسفناج با چهار برش نازک مرغ و یه تخم مرغ بود .
همون قدر که گرسنگی ام برطرف شد گذاشتمش کنار و نصفشو نخوردم
حالا اگه لوبیا پلو بود یا چلو خورش قیمه و فسنجون و بادمجون مگه رفع گرسنگی کافی بود؟
همچین با حرص و ولع ته بشقاب رو در می آوردم که اون سرش ناپیدا!
خوب صد البته هر کسی طاووس خواهد جور هندوستان کشد.
این غذاهای سالم که میگند سالمند به دهن آدم -بلانسبت مزه ی فحش می دن.
نوشته شده توسط انوش در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 2:11 موضوع | لینک ثابت
ابری نیست، بادی نیست...
راستش دلم برای خودمون میسوزه. نه فقط برای خودم، برای همهمون. من فکر میکنم دنیای ما دنیای خوبی نیست. من فکر میکنم عصر اطلاعات، عصر خوبی برای زندگی کردن نبوده و نیست. روزگار ما انقدر روزگار شلوغیه که خیلی کم فرصت این رو پیدا میکنیم که یه لحظه متوقف شیم و به خودمون و به زندگیمون فکر کنیم. روزگار ما روزگاریه که اونقدر سرگرمی و مشغولیت دور و برمون ریخته که فراموش میکنیم گاهگاهی هشت کتاب سهراب رو برداریم و چند خط شعر ازش بخونیم. فراموش میکنیم که گاهی یه سر به طبیعت بزنیم. فراموش میکنیم گاهی بریم همین امامزادههای شهرمون زیارت.
روزگار بدیه. اونقدر بد که فکر میکنیم اینترنت و وبلاگ و فیلم و سریال و ... غذاهای خوبی برای روحمون هستند. اما نیستند و همین غذاهای بد روحمون رو بیمار میکنن. آخه چطوری میشه روحی که مدتهاست چشمش نه آبی آسمون رو دیده و نه خنکی رودخونه رو حس کرده و نه در لطافت قصههای مثنوی غرق شده، سالم بمونه؟
راستش من هنوز که هنوزه به اون زنی که توی ایوون خونهش توی یه روستا نزدیکیهای نطنز نشسته بود و دستش رو گذاشته بود زیر چونهش و زل زده بود به صحرای وسیع جلوش حسودیم میشه.
شما رو نمیدونم. اما من اسم این بدو بدوهای هر روزه و سرگرمیها و خوشگذرونیهای امروزه رو نمیذارم زندگی. ولی نمیدونم چیکار باید کرد. چون با فرار کردن از اونها هم تبدیل میشیم به یه آدم منزوی که از هیچچیزی سر در نمیآره.
راستش من یه روزی آرزو داشتم نقاش بشم. البته نه یه نقاش هنرمند بلکه یه نقاش ساختمون. چون حس میکردم یه نقاش توی تمام مدتی که داره کار میکنه فکرش آزاده و از صبح تا شب فقط دستش رو حرکت میده اما ذهنش تحت اختیار خودشه و هرجا دلش میخواد پروازش میده.
ابری نیست،
بادی نیست،
مینشینم لب حوض
گردش ماهیها،
روشنی، من، گل، آب،
پاکی خوشه زیست
مادرم ریحان میچیند
نان و ریحان و پنیر
آسمانی بیابر،
اطلسیهاییتر،
رستگاری نزدیک، لای گلهای حیاط
نور در کاسه مس چه نوازش ها میریزد
نردبان از سر دیوار بلند، صبح را روی زمین میآرد
پشت لبخندی پنهان هر چیز
روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست
چیزهایی هست که نمیدانم
میدانم سبزهای را بکنم خواهم مرد
میروم بالا تا اوج
من پر از بال و پرم
راه می بینم در ظلمت
من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه، از پل
از رود، از موج
پرم از سایهی برگی در آب
چه درونم تنهاست...
راستش دلم برای خودمون میسوزه.
نوشته شده توسط انوش در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 ساعت 0:28 موضوع | لینک ثابت
از یه دوستی یه سری جملات ریز و درشت در مورد ازدواج به دستم رسید. یکی دو تا شون متاسفانه گاهی بیشتر از بقیه درسته:
مرد با ازدواج روی گذشته اش خط می کشد ولی زن باید روی آینده خود خط بکشد.
زنان با این آرزو با مردان ازدواج می کنند که مردان تغییر کنند… که نمی
کنند.
مردان با این آرزو با زنان ازدواج می کنند که زنان تغییر نکنند…. که می
کنند.
…
و توی روزنومه ی امروز از قول یه خانومه که اسمش رو یادم نمیاد در مورد مردیابی
نوشته بود:
Drive men wild, not away!!
—
و این خانمه فعلا دنبال یه دوست پسر جدیده. از تمام استانداردهای قبلی اش صرفنظر
کرده و فقط دنبال یه جنس مذکر قابل قبوله که خیلی اهل آزار و اذیت نباشه اینطور که
به نظر من میاد!
—
نوشته شده توسط انوش در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 ساعت 23:55 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

گوهر مي خواهي به طلافروشي نرو
آنجا خبري نيست.
گوهر ِ حقيقي اينجا است
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
مجله فرهنگی, هنری و آموزشی آقای وب
دادا مدد
نقطه .............سر خط
سارا
سيگنالهاي پراكنده
نامه های ازسالی برای خدا
تالار علمی نجف آباد
بولدوزر خانم
دانلود نرم افزار،تم و بازی موبایل
صادقونه
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
طراح قالب
POWERED BY