تبليغاتX
انوش

براي يافتن قبله در هر كجاي جهان اينجا كليك كنيد

 

+ نوشته شده توسط انوش در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 و ساعت 21:45 |

سنگدلا ، چرا دگر جور و جفا نمي كني؟

جور و جفا بكن اگر مهر و وفا نمي كني

زخم دگر بزن به دل ، مرهم اگر نمي نهي

درد دگر بده اگــر ، خســـته دوا نمي كني

عهد هر آنچه مي كني ، وعده به هر كه مي دهي

عهد ز يــاد مي بري ، وعده وفـــا نمي كني

تير غمم زدي به جان ، تا كه به خون نشاني ام

هرچه كني بكن بــتا ؛ زآنكه خــطا نمي كني

+ نوشته شده توسط انوش در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 و ساعت 21:12 |
آیا می دانید کریستف کلمب (Christopher Columbus) چه خدمت شایانی به عالم بشریت کرده است؟

شاید خیلی ها ندانند که کریستف کلمب در سال 1492 پس از جزایر آنتیل و باهاما به خاک کوبا قدم گذاشت که البته در ابتدا تصور کرد که آن سرزمین جایی نیست جز ژاپن، اما با دیدن بومیان آنجا و رنگ پوستشان به اشتباه خود پی برد.

کریستف کلمب در مدت زمان حضور خود در این جزیره متوجه گیاهانی شد که بومیان از محصولات آنها استفاده می کردند، وی در بازگشت به اسپانیا بذر چندین نوع از این گیاهان را بهمراه خود به آنجا برد و خیلی سریع سه گونه از این گیاهان در سراسر دنیا پخش شد و امروزه همه ما مصرف کننده حداقل دو محصول بسیار ارزشمند آنان هستیم و سومی هم …

سیب زمینی، گوجه فرنگی و توتون سه گیاه اهدایی کریستف کلمب به ما است.

+ نوشته شده توسط انوش در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت 21:29 |
خیلی خوشم مي‌یاد وقتی توی جاده یه سری آدم گنده پشت ماشینهای گنده‌شون نشستن و گاز می‌دن بعد تا چشمشون اون جلوها به یه ماشین پلیس می‌افته که داره راهشو می‌ره، همه پاشون می‌ره رو ترمز و یهو سرعت متوسط جاده ۴۰ کیلومتری ازش کم می‌شه و همه مثل بچه‌های مودب پشت سر آقای پلیس می‌مونن. یه حس خوبی داره. یعنی انگار هر چقدر هم یه آدم گنده و قوی و شجاع باشه، یه چیزایی هستن که بترسونتش.
+ نوشته شده توسط انوش در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت 21:17 |
من طربم طرب منم

                      زهره زند نوای من

                                          عشق میان عاشقان

                                                               شیوه کند برای من 

ناز مرا به جان کشد

                    بر رخ من نشان کشد

                                         چرخ فلک حسد کشد

                                                                زآنچه کند به جای من

من سر خود گرفته ام

                      من ز وجود رفته ام

                                         ذره به ذره می زند

                                                             دبدبه ی فنای من

باده تویی سبو منم

                  آب تویی و جو منم

                                     مست میان کو منم

                                                       ساقی من سقای من

 

+ نوشته شده توسط انوش در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت 20:23 |
چشم هاي مرد هنوز همان بود. سال ها, بي هيچ رد پايي بر نگاه بي اندازه مهربان مرد.
دخترك يك سر رفت به سال ها سال پيش. از چهار سالگي تا هفده سالگي, سه بار عاشق پسرك شده بود..
بوي سبزه ي باران خورده ي صبح, هواي ملس خنك سحر, طاقي پر گل, و…درس هاي آن سال.
پسرك شب تا صبح چشم در چشم هايش دوخته بود. صبح كنار شن هاي ساحل, دور از چشم همه, دست هاي دخترك را گرفته بود: عسل خانم, آخرش چي مي شه؟
دخترك لبخند زده بود: سرنوشت ما از هم جداست.
پسرك گفته بود: اگر بخواهيم.
دخترك مي دانست, نمي خواست.
دخترك هفده ساله, فقط لبخند زده بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط انوش در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 21:57 |
عاشقم، زين سبب هستم
 
آدمي نيست مگر انديشه
اينچنين گفت دكارت
”ورد زورت“ اين چو شنيد
داد پاسخ كه دل است اصل ِ حيات
چون نهاديم قدم در ره ِ نو
ورق ِ دفتر ِ پيشين را بستيم
سخن ِ ما همه اين است دگر
عشق ورزيم، از اينرو هستيم.
+ نوشته شده توسط انوش در شنبه هجدهم آبان 1387 و ساعت 19:58 |

من چهره ربا نيست دلم، مهر رباست

از وسوسۀ چهرۀ بي مهر رهاست

صد سال اگر به مهربان بر نخورد

خرسند به تنهايي خود همچو خداست

+ نوشته شده توسط انوش در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 و ساعت 15:58 |
بنام يگانه آفـريدگار هستـــی بخش که بلحظه ای کاهی را کوهی و سنگ سياهی را درٌی گرانبها ميسازد. وسلام بر مجانين و ديوانه گان عالم که چون کودکی باندک نعمتی شادند و بشاديها آويزان و سلام بر تو .
روزی در برنامه خبر تلويزيون يک گزارش تصويری از دوستی يک مار پيتون با يک کودک چهار يا پنج ساله را نشان داد که کودک در آغوش آن مار عظيم الجسته براحتی مانند آغوش مادر نشسته بود.
باين مناسبت از يک گزارش علمی و يک داستان عجيب اما واقعی در اين صفحه برای انان که باور دارند مينويسم . خبر را راديو بی بی سی در يکی از برنامه های علمی خود در چند سال پيش پخش کرد و آن اينکه
دانشمندان پس از سالها کنکاش و تجربه در يافتند که قلب انسان در موقع تهاجم و در زمان دفاع , يک فرکانس
مادون صوت پخش ميکند که حيوانات قادر بشنيدن آن هستند . اين دانشمندان ميگويند هيچ حيوانی بدون احساس خطر بانسانها حمله نميکند . علت حمله حيوانات چه درنده و چه گزنده مانند مارها و عقرب ها و.......
وقتی صورت ميگيرد که يا انسان آماده کشتن انها شود و يا زمانيکه از انها بترسد .

برای خواندن بقیه مطلب روی  ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط انوش در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 و ساعت 22:28 |

بعضی روزها مزه ی شکلات می دهند. بعضی روزها مزه ی سیب گندیده. بعضی های دیگر عین بادام تلخ می مانند و بعضی روزها عین نان بیات.
تابستان های مدرسه اغلب روزها مزه ی شکلات می دادند و آبنبات ترش. تابستان های کنکور عین شیر تخم مرغ زورکی بودند و آخرروز که می رسید عین ته مزه ی شیر تخم مرغ می ماسید توی دهنت که ای بابا یک روز دیگر هم گذشت.

در مورد روزهای من یک حقیقت مسلم است. خود روز قبلم را و خود ماه قبلم را و خود ساعت قبلم را دوست ندارم. همین هم هست که به آرشیو وبلاگم یا به دفتر خاطرات های سال های قبل از وبلاگم بر نمی گردم یا بسیار به ندرت برمیگردم. هر وقت هم بر میگردم آزارم می دهند عین نیشگون گرفتن. مزه ی آن روزها را امروز زیر دندانم دوست ندارم. خودم در آن روزها را دوست ندارم.
چون و چرایش را تا به حال نفهمیده ام. بی خیالش شده ام کلا. مهم هم نیست. مهم اش این است. از خود زمان حالم لذت می برم. گذشته را ولش کن.
همیشه از یک سری اتفاقات که نکند در آینده اتفاق بیفتندهم  می ترسم.
خلاصه…گذشته ام را دوست ندارم. از آینده ام می ترسم. خدا را شکر کم کم دارم لذت بردن از حال را یاد می گیرم.

اگر بخواهی تمام روزهایت مزه ی شکلات بدهند باید شانس داشته باشی و یک جایی از کره ی زمین متولد شده باشی یا لااقل زندگی کنی که از اونجا  خوشت بیاد. بعد خوب است کمی هم بی خیال باشی. باقی اش هم هنر خودت هست در بازی ات با لحظه ها و آدم ها و خودت. صبح تصمیم بگیری چه کنی که روزت مزه ی قهوه و شکلات بدهد و بعد همان طور زندگی کنی که تصمیم گرفتی و با همان آدم ها بگذرانی که تصمیم گرفتی و …قهوه و شکلات و…
زندگی همین است.
صبح…روز…تمام…و مزه ی روز در دهانت.
در زندگی پر ارزش تر از زمان هیچ نیست…هیچ. بهای هر چیزی است و به هیچ بها به دست نمی آید.
بدبختی…هر چه دارم و ندارم از فکر کردن مدام و مداوم به همین است.
شده است یک کاری کنید که مثلا پنج سالی منتظر بودید قدرت انجامش را داشته باشید و حالا توانسته باشید و مثل یک تکه کیک شکلاتی توی دهنتان مزمزه اش کنید تا ساعت ها و روزها؟
مرخص شوم…روزم را شکلاتی کنم با چاشنی قهوه. نهایتا هم یک آبنبات ترش رویش.
روزهایتان شکلاتی کیکی و آبنباتی. 

 

 

+ نوشته شده توسط انوش در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 و ساعت 18:6 |

بشکفد بار دگر
لاله رنگین مراد
غنچه سرخ فروبسته دل باز شود
من نگویم که بهاری که گذشت آید باز
روزگاری که به سرآمده آغاز شود
.روزگار دگری هست و بهاران دگر
کاشکی آینه ای بودم درون بین که در آن
خویش را میدیدم
آنچه پنهان بود از آینه ها می دیدم
می شدیم اگه از آن نیروی پاکیزه نهاد
که به ما شاد شدن آموزد
.خواندن و از قفس آزاد شدن
شاد بودن هنر است
شاد کردن هنری بالاتر
گر به شادی تو دل های دگر باشد شاد
نه چو یک شکلک بی جان شب و روز
.همه خندان باشیم
...بی غمی عیب بزرگی است که دور از ما باد
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
!خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

+ نوشته شده توسط انوش در سه شنبه هفتم آبان 1387 و ساعت 13:48 |

خرافه ها و باورهای نادرست درباره ایدز

 

باورهای غلط زیادی در مورد اچ.آی.وی- ایدز وجود دارد. این باورها قدرت انتخاب مردم را در کنترل زندگی و شرکای جنسی خود از بین می برد، در حالی که بسیاری از مردم این باورها را خنده دار و مسخره و بسیاری دیگر آنها را کاملاً جدی می پندارند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط انوش در دوشنبه ششم آبان 1387 و ساعت 23:1 |
+ نوشته شده توسط انوش در دوشنبه ششم آبان 1387 و ساعت 22:52 |
 

نظرتون درباره تصویر زیر چیه؟ اگه شما می گید قورباغه است، من می گم اسبه!

لطفاً دو دقیقه به تصویر نگاه کنید؛

اسب يا قورباغه

نتیجه اخلاقی؛
باید یاد بگیریم به نظر دیگران احترام بگذاریم و اجازه دهیم که آنها هم نظرشان را بگویند. چه به نفع ما باشد چه به ضرر ما. شاید آنها چیزی فراتر از ما را ببینند. نباید همه چیز را تجربه کنیم تا راه را پیدا کنیم. می توانید از تجربه دیگرانی که راه را رفته اند کمک بگیریم.

 

+ نوشته شده توسط انوش در دوشنبه ششم آبان 1387 و ساعت 22:44 |

 به قولی ننم ، سالی که نکوست از باهارش پیداس. یا شایدم من از وقتی تو تاپوچی بودم تا حالا که مثی دوسگومی  شدم و پک و پلو و دک و دنده و چش و چارمو تو این روزگاری که مثی يانه آدما را له و لورده می کوند  شانس نداشتم.یادم میاد خارسوم همیشه منو تو صنداق خونه زندونی می کرد که چرا جل و جامو جمع نکردم. رانيمبرد که دایزه اینقذه هواما داره که بیشتراز یه روز تو اون جو نمونم . برا همین جوم  ورشابی رو ورداشتم تا تو مجری چند تا موش كوتي  گیر بندازم. تو همین حال و هوا بودم که دیدم خارسوم کاماجدون به دست اومد و گفت : آخه چش سیفید تا کی ميباد تو را تو سولدونی بجورم؟برا اینکه ولم کند شروع کردم به چاپول زدن، اما همچین بیبیزی را زد تو سرم که جلدی رفتم اون دنیا و اومدم.رانيمبرم از رو دیفالی همساده پیدام کردن یا گربه خط مخالیه وایساده بود بالا سرم ؟ چون تا وقتی لامپا را نگیرونده بودن نفهمیدم دارن یخنه عدس به خوردم میدن. تو همین حال و هوا بودم که یهو بوسورم اومد گفت : وخی ، خان باجیم اومده قیمرزه بپزد اگه سماخپالون داری وردار بیار تا گوشتا را گندلی کنیم ، انقذم  به همودو نپرین شاما جخ تازه دووازه سالدونسو. 

تاپوچي

+ نوشته شده توسط انوش در جمعه سوم آبان 1387 و ساعت 18:56 |


Powered By
BLOGFA.COM