تبليغاتX
انوش


انوش

باز شب شد، چقدر تنهایم

گفته بودی که شبی می آیم

باز شب شد و از پنجره ام

همچنان راه تو را می پایم

کنج این پنجره ها شب همه شب

منم و گریه و های و هایم

پشت این پنجره ها تا به سحر

پنجه بر پیکر شب می سایم

 

نکند بیهوده عمر خود را

پشت این پنجره می فرسایم

نکند بیهوده تکرار شود

قصه چشم به راهی هایم

باز چون دیشب و شبهای دگر

می روم پنجره را بگشایم

باز شب شد، شب و از پنجره ام

همچنان راه تو را می پایم ...

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 22:57 توسط انوش| |

عشق یعنی چی ؟

این اولین سوالی بود که تو اولین روز آشناییمون ازش پرسیدم .

یه نگاه عمیق بهم کرد و با آه گفت : نمی دونم ...

امروز بازم اون سوال ازش پرسیدم .

این سوال آخرین کلامی بود که تو روز جداییمون بینمون زده شد .

این بار با چشمانی خیس به من نگاه کرد و آروم ترکم کرد . بدون اینکه جوابمو بده ....

اون رفت اما ندونست که معنای عشق من بود ...  

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 22:54 توسط انوش| |

   
ما سه نفر بودیم.
تو که عاشق غروب شدی، رفتی و رفتی تا به خورشید رسیدی و سوختی
من که  عاشق موج شدم،   رفتم و رفتم    تا در عمق آبی دریا   گم شدم
او که تنها  زیر سایه‏ی درخت خوابید، رویای آفتاب و دریا دید و رستگار شد

تنها


شاید تنهایی بد باشه ولی خیلی خیلی خوبه خیلی ها هم هستند که تنهایی رو دوست دارند
برای تنهایی من دسته گلی بفرست،میخواهم بوی اقاقی ها هوای ذهنم را پر کند.
 به آخر خیابان رسیده‏ام،  پشت سرم را نگاه می‏کنم  تا رد پای تنهایی  را ببینم که از  دوردست
‏ها شروع شده است.


خانه‏ی کوچک تنهایی من قاب عکسی دارد              که در آن نقش چشمان تو هست.
نقش چشمان تو هر صبح به من می‏گوید:                عشق    دروغ      است     دروغ.
و هیچ‏کس هنور نمی‏داند شکستن غرور یک مرد دردآور‏تر است یا شکستن قلب یک مرد؟


دیده ام را شستم . با باران دلتنگی . پهن کردم بر ریسمان تنهایی ..فقط بگو تو کجایی ؟


نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 23:15 توسط انوش| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ