تبليغاتX
انوش


انوش


 سعادت تنها به رفاه بستگی ندارد
خوشبختی همواره يکی از بنيادی ترين پرسش های بشر بوده است. همه در جستجوی خوشبختی هستند، با وجود اين انسان ها از خوشبختی برداشت روشنی ندارند.
شادمانی و احساس آسايش نشان اصلی خوشبختی است، اما چگونه می توان به آن رسيد؟ اختلاف ميان ديدگاه ها بسيار است.
گفته اند که ثروتمندان معمولا خوشبخت تر از فقرا هستند، با اين حال آنها که بر ثروت خويش می افزايند، به تناسب افزايش ثروت، خوشبخت تر از پيش نمی شوند.
 رفاه مادی نمی تواند خوشبختی آدمی را تضمين کند. و رفاه روز افزون در جوامع پيشرفته، الزاما به احساس سعادت نمی انجامد.
ملاک خوشبختی چيست؟
اقتصاددانان تا کنون بر اساس ميزان درآمد سرانه، خوشبختی را اندازه می گرفتند. اما هرچند درآمد سرانه ملی در جوامع صنعتی پيوسته افزايش يافته، اما بر خوشبختی شهروندان به اين ميزان افزوده نشده است. رشد صنعتی نمی تواند ملاکی برای خوشبختی آدمی باشد. مردم در جوامع صنعتی به ظاهر سعادتمندتر از مردم جوامع عقب مانده يا درحال توسعه هستند، ولی اين را هم بايد در نظرداشت که در جوامع صنعتی در کنار رفاه مادی، آفت هايی مانند افسردگی و تبهکاری نيز رشد می کند.
 عواملی وجود دارد که بيش از رفاه در احساس خوشبختی مؤثر هستند.  رابطه صميمانه با همسر و نزديکان است که آدمی را خوشبخت می سازد.  آنها که خوشبختی را در موفقيت شغلی و پيشرفت حرفه ای می جويند و از خانواده و دوستان غافل می شوند، به رغم رفاه و کاميابی حرفه ای به شدت احساس بدبختی می کنند.
 روابط سالم خانوادگی و پيوندهای محکم عاطفی، عامل اصلی در احساس سعادت است. شما چه نظری داريد؟
آيا در زندگی احساس سعادت می کنيد؟ آيا در زندگی خود هدف و معنی روشنی می يابيد؟ چگونه به اين احساس رسيده ايد؟ برای شما چه عاملی خوشبختی را تعيين می کند؟

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 22:35 توسط انوش| |

 

 اين شعر توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره : وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم، وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم، وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم... و تو، آدم سفيد، وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي، وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي، وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي، و وقتي مي ميري، خاکستري اي... و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟


 من که مي دانم به دنيا اعتباري نيست  بين مرگ و آدمي قول و قراري  نيست من که ميدانم اجل ناخوانده و بيدادگر سر زده مي آيد و راه فراري نيست نيست پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 0:29 توسط انوش| |

TinyPic image

پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون می روی بی​من مرو ای جان جان بی​تن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای مشعل تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

بی پا و سر کردی مرا بی​خواب و خور کردی مرا
در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

چون می روی بی​من مرو ای جان جان بی​تن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای مشعل تابان من


 

نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 23:58 توسط انوش| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ