انوش
در سال ۱۳۸۳ ميلادی تيمور لنگ با نقشه قبلی سيستان را منهدم کرد , به اين طريق که شبکه آبياری را که عامل باروری زمين بود نابود ساخت و قنوات را کور کرد و در نتيجه , آنها به مرداب مبدل شدند و با برکندن درختان و نيستانها و درختان گز که مانع پيشروی کوير در اراضی مزروعی می شدند اين اراضی به شنزار مبدل نمود. تاتاران زمين را نابود کرده , نهر آبی که آن را مشروب می کرد مسدود ساخته و آن منطقه را به صحرايی بی آب و علف مبدل کرده اند...و بدين طريق يکی از انبارهای غله ايران تهی از همه چيز گشت تا اين که بعدها قنوات سابق از نو تعبيه شدند. برای ما تصور اين نکته دشوار است که چگونه عمر تمدن ظريف ايرانی , پس از چنين فاجعه هايی به سر نيامد.. از ايلدرم بايزيد ، سلطان عثماني روايت است كه وقتي او را در قفس آهنين نزد تيمور بردند. تيمور لنگ و به اصطلاح جهانگشا ، كه فجايع تاريخي و كشتار او بخصوص در نزد ايرانيان و نيز شهرهاي آبادي كه به دست او به مخروبه تبديل شده اند مشهور است ، بر اين حال خنده اش گرفت و خطاب به او گفت : طایفه ای ملعون از نژاد اهریمن ؛ مسکن خود را رها کرده از معابر جبال قفقاز گذشته و مانند دوزخیان ملخ وار روی زمین را فرا گرفتند و دامنه خرابکاری خود را به شرق اروپا نیز کشاندند و همه جا را به صورت بیابان دراوردند و مردم را به خون و اتش کشیدند . چون بر شهرهای مسلمین دست یافتند ؛ شهرها را از بن برکنده ؛ جنگلها را از ریشه برانداختند ... از انجا که این طایفه چون حیوانی بودند که غول بر ایشان مزیت داشت به خونریزی و خونخواری ولعی تمام داشتند ؛ گوشت سگ و ادمی را می دریدند و می خوردند ؛ با لذت تمام خون حیوانات و حتی همنوعان خود را می نوشیدند و اگر خونی برای اشامیدن به دست نمی اوردند اب را گل الود کرده و می نوشیدند نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی که بسی گــُل بدمد باز و تو در گــِل باشی کاروان رفت و تو در خواب وبیابان در پیش حیف باشد که ز کار همه غافل باشی خورشيد بر گل تابد و گل ميشکفد، اين خورشيد بر دل تابد و دل افروخته گردد. گل چون شکفته شد، بلبل عاشق اوست. دل چون افروخته گرديد، خدا عاشق اوست. گل در آخر ميريزد لکن اين دل در کنف الطاف بيپايان مولاي ازلي محفوظ ميماند «قلب المؤمن لا یموت ابدا» خوشا به حال کسي که به اين مقام رسد، مقامي که عابد و معبود يک، ساجد و مسجود يک. ديگر نه مريد است و نه مراد،نه خبر و نه استخبار، نه حد و نه رسم «لا مريد و لا مراد و لا خبر و لا استخبار و لا رسم و هو کل بکل»
« خود را اكنون چگونه مي بيني ؟ مگر تو همان شخصي نبودي كه به زمين و زمان فخر مي فروختي و حكومت مقتدر عثماني و حوزه وسيع حكومتي خود را نشانه قدرت خود مي دانستي ؟ » .
بايزيد از داخل قفس به تيمور گفت : « آري ، من همان سلطاني هستم كه زماني سرم از باده قدرت گرم بود و حالا به اين روز افتاده ام . تو هم از اين پيروزي مغرور مشو و بر ذلت من نخند ، شايد در آينده مانند من شوي و در زندان ديگري گرفتار آيي. بدان بخت و اقبال هميشه با كسي يار نيست » .
تيمور گفت : « من هم به همين بي اعتباري جهان مي خندم ، چرا كه شوخي قضا و قدر است كه سرنوشت تمام اهالي شرق و غرب عالم را به دست يك كور ( بايزيد ) و يك لنگ ( تيمور ) سپرده است !!
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |













