تبليغاتX
انوش
happy
+ نوشته شده توسط انوش در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 1:11 |

شادي همچون نفس كشيدن، عشق ورزيدن، درد كشيدن و … از امور بديهي، طبيعي و جزء پديده هاي رايج زندگي بشر است كه  مفهوم آن بر انسان پوشيده نيست. شادي، همان انبساط و نشاط دروني است كه همواره انسان با رسيدن به مطلوب و برآورده شدن مقصود به طور حضوري آنرا در خود احساس و درك كرده و معمولاً با تبسم، خنده و خوشحالي .. همراه است. از آنجا كه شادي يك نياز طبيعي و دروني است، هميشه مطلوب بشر بوده و هست
شادي يعني بالندگي، نشاط، حركت  كه در مقابل آن جمود، خمودي، يخ زدگي، ركود و نامرادي  است. هــر موجودي كه بخواهد زنده باشد بايد ، حركت داشته و شاد باشد زيرا، نه تنها زندگي مخالف افسردگي، بلكه مساوي شادي و سرور مي‏‏ باشد. اگر در زندگي حركت، سيلان، بالندگي و نشاط وجود نداشته باشد، اصلاً «زندگي» امكان پذير نيست.
نامراد بودن و فعاليت نداشتن، مضر و خطرناك است.  چه بسا كسي در كنج زندان بوده و در عين حال مست و شاد زندگي كند.
وقتي انسان به رضامندي و كاميابي و ارضاء نيازهايش دست مي يابد، احساس و هيجاني در وي ايجاد مي شود كه از آن به خوشحالي، شادي و خرسندي تعبير و تعريف شده و چگونگي ظهور و بروز آن به عوامل متعددي وابسته است كه فرهنگ، تربيت، مليت، مذهب، عوامل اجتماعي و . . . از آن جمله هستند.
آنچه مهم مي نمايد اين است كه، «شاد زيستن» زمينه، موقعيت و شرايط را آماده كرده تا انرژي لازم توليد و در اختيار ساير حوزه هاي بدن انسان  (رواني ـ فيزيكي) قرار گرفته و اسباب رشد و پويايي را ميسر سازد. بنابراين شادي، تكاپو بخش، انرژي زا و عامل تخليه هيجانهاي منفي و مقوم اراده آدمي در بكار گرفتن توانمنديها و استعدادهاي خود در راستاي بالندگي و پختگي است. لكن ماداميكه از بودنمان در جهان هستي سرشار از شادماني و آكنده از شور و شادي نباشيم، امكان رسيدن به اهداف و مقاصد بلند انساني ميسر نخواهد شد. بنابراين هيچ نشاط و خرسندي جز در ساية فهم معني و فلسفه زندگي و مفهومي كه بدان مي بخشيم شكل نمي گيرد و اين امر مهم، با ظهور و بروز دلهرة «چگونه زيستن» به منصة ظهور مي رسد. در اين نوع زندگي، درد و الم نيز معني خاص پيدا كرده و زمينه ساز مسائل و مشكلات رواني نخواهد بود.
وجود اين انرژي رواني مثبت كه  از «غريزه عشق» سرچشمه مي‏گيرد، جزء لاينفك زندگي رو به رشد و متعالي فرد بوده و در مقابل آن هيجانهاي منفي قرار دارد كه منجر به تخريب عناصر رشدزاي رواني و روحاني شده و مانع از خود شكوفايي آدمي مي گردد، البته بايد يادآور شوم كه وجود درد، غم، اضطراب و چگونه بودن و چگونه زيستن از شناخت و آگاهي و معرفت بوجود آمده و لذا جزء لاينفك زندگاني  هدفمند، جهت دار و با معني است. به قول مولانا «هر كسي آگاهتر رخ زردتر» لذا اين نوع درد و رنج ماهيتاً با درد و غم مريضي و بيمارگونه تفاوت دارد. و به قول شمس تبريزي:
آدمي را رنج،  مستعد نيكي ها مي كند؟! چون رنج نباشد، خودپسندي و خودگرايي حجاب او مي شود،
اكنون مي بايد كه بي رنجوري، انسان  پيوسته همچنان در رنج باشد تا سالم باشد از آفات

پيوسته دلشان شاد و لبشان خندان باد][

+ نوشته شده توسط انوش در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 0:42 |

از آتش عشق هر که افروخته نیست
با او سر سوزنی دلم دوخته نیست
گر سوخته دل نه ای زما دور که ما
آتش به دلی زنیم کو سوخته نیست
+ نوشته شده توسط انوش در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:51 |
در زمان مشاجره با خانمها  تنها به یک دلیل عقل و منطق  شما زایل می شود: خانم ها هیچ وقت نمی پذیرند که در اشتباه هستند. از این بابت مطمئن باشید . و بهتر است که در این یک مورد اصلا فکر نکنید. اصلا مهم نیست که حق تا چه اندازه با شماست و حرف خانم تا چه حد اشتباه است. قرار نیست که این مسئله در ردیف بازی های جوانمردانه قرار بگیرد.
اگر شما از همان آغاز مشکل را بپذیرید و اشتباه را قبول کنید، او به هیچ وجه پیروز میدان نخواهد بود. اگر پیروز میدان باشید آنوقت تحمل کردن مقداری غرغر چندان ناخوشایند به نظر نمی رسد. در این شرایط اجازه دهید تا هر اندازه که راضی می شود شما را تیرباران کند و بعد هم مثل افراد بی جان خود را به مردن زده و بر روی زمین پهن شوید. گاهی اوقات عقب نشینی بهترین راه مقابله با دشمن به شمار می رود. با به کار گیری این شیوه بدون شک پیروزی از آن شما خواهد بود.
با قدرت و افتخار بجنگید. اما از چیزهایی که او به زبان می آورد نرنجید. برای یک خانم، مردی که توانایی حفظ خونسردی خود را در گیراگیر بحث و مشاجره داشته باشد، پادشاه به شمار می رود..
او می خواهد آنقدر با شما صحبت کند که خوابش بگیرید؛ پس این کار را از او دریغ نکنید. اما زمانی که هنگام دفاع کردن از خودتان سر رسید، تمام گفته هایش را بر علیه خودش استفاده کنید، تا متوجه شود که شما به او گوش می دادید.
بهتر است مراقب تن صدای خودتان باشید. بدون در نظر گرفت دفاعیات دیگر، همیشه باید به نرمی و با آهستگی سخن بگویید. او فقط به دنبال خشمگین کردن شماست. تنها با این امید که بالاخره شما برنده میدان می شوید، با او به نرمی لب به صحبت بگشایید.

بحث شما در مورد هر چیزی که می خواهد باشد شما باید با قدرت و مستحکم ظاهر شوید. برد و باخت در چرخیدن حول محور موضوع مورد بحث، تعیین می گردد. پس بهتر است در یک چنین شرایطی سعی کنید از موضوع اصلی دور نشوید.
بیشتر مواقع خانم ها به این دلیل دعوا و مرافعه راه می اندازند که احساساتی می شوند. چیزی که نباید فراموش شود این است که ما مردها نیز زمانی که احساساتی می شویم از بحث و مشاجره کمک می گیریم. این عمل به عنوان نوعی تخلیه روحی به شمار می رود. و تنها کاری که از دست ما ساخته است، این است که به آنها اجازه دهیم که احساساتشان را به بیرون بریزند
بحث و مشاجره به هر دلیلی که سر بگیرد، ما باید توانایی رویا رویی با آن را در خود تقویت کنیم و در تمام شرایط از آماگی لازم بر خوردار باشیم. طبیعت انسان طوری سرشته شده است که همیشه تمایل به دفاع از باورهای شخصی خود دارد. اگر تمام مدت به دفاع از آنها بپردازیم دیگر زمانی برای زندگی کردن باقی نخواهد ماند.

 

+ نوشته شده توسط انوش در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:10 |

می گویند اسکندر به غاری تاریک و سرد وارد شد. گشت و گشت تا ((آب حیات)) را یافت. مایعی که به هر انسان زندگی جاوید می بخشد. از غار بیرون آمد و همراه نوکران و کنیزانش به راه افتاد. اسکندر پیشاپیش کاروان و همه به دنبال او. ناگاه سنگی در جلوی پای او ظاهر شد. اسکندر سکندری خورد و بر زمین افتاد. کیسه آب حیات به زمین افتاد و بر خاک فرو رفت. یکی از کنیزان جلو دوید و مقداری از آب را که هنوز باقی بود سر کشید. اسکندر که خشمگین شده بود شمشیر کشید اما از بخت بد فقط توانست بینی کنیز را قطع کند. کنیز که زندگانی جاوید یافته بود فرار کرد و از گِل برای خود بینی ساخت. از آن پس آن کنیز هرگاه کسی را طاقباز در حال خواب ببیند روی سینه او می نشیند و گلویش را می فشارد... کنیز اسکندر ((بختک)) نام داشت...
می گویند اگر کسی در خواب زمانی که بختک گلویش را می فشارد بینی او را بگیرد بختک برای سالم ماندن بینی اش راه دستیابی به گنج های پنهان اسکندر را رشوه خواهد داد...

+ نوشته شده توسط انوش در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:51 |

روز به نیمه رسیده بود. سایه ها کوتاه شده بود و جایی نبود برای آرمیدن و دوری از تیزی آفتاب ظهر. در بازار زرکوبان قونیه صدایی نبود مگر صدای کوبیدن بر زر... صلاح الدین پیر بر در حجره اش نشسته بود. گروهی از اهل حق از میان بازار می گذشتند. صلاح الدین زرکوب از دور مولایش را دید که به سمت حجره او پیش می آید و عده کثیری همراهش هستند. آرام نشست و محو تماشای مولانا و مریدان شد... صدای بازار زرکوبان در گوش مولانا می پیچید ... تق تق تتق تق ... تق تق تتق تق...

مولانا زمزمه کرد : حق حق انا الحق... حق حق انا الحق... و باز زرکوبان می کوبیدند: تق تق تتق تق... مولانا به ناگاه ایستاد... دست ها را بالا برد... پای راستش را کمی بالا آورد و روی پای دیگرش چرخی زد. سرش را به سوی آسمان برد... بلند گفت: حق حق انا الحق... یاران از مراد خویش پیروی کردند... هر یک چرخی می زدند و می گفتند: حق... مولانا می چرخید... می ایستاد... پای می کوفت و دوباره می چرخید... می رقصید...

جماعت بازار مات و مبهوت نظاره گر شدند. زرکوبان از کوبیدن بازایستادند... صلاح الدین زرکوب به کارگران دستور داد: بکوبید... ملالی از خراب شدن زرها نیست... بکوبید تا آن هنگام که مولانا با صدای کوبیدن شما می رقصد... کارگران صلاح الدین کوبیدند...  تق تق تتق تق

مولانا عرق می ریخت... می خواند با صدای بلند: حق حق انا الحق... هین سخن تازه بگو ... تا دو جهان تازه شود...

مریدی دف بدست گرفت و نواخت... صلاح الدین از زمین برخواست. به میان یاران رفت و رقص را آغاز کرد. مولانا می چرخید. صلاح الدین می چرخید. بازار می چرخید و صدای حی الله از دهانها بیرون می ریخت... پایکوبی ادامه داشت و صدای زرکوبان بازار قونیه همراه نوای دف، سماع کنندگان را به شور وا می داشت. سماع تا غروب ادامه یافت. مولانا و صلاح الدین و دیگر مریدان سرمست از سماع ِ راست، راه خروج بازار را پیش گرفتند. زرکوبان ماندند و زرهای پاره و سکوت...


 

+ نوشته شده توسط انوش در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 22:10 |


Powered By
BLOGFA.COM