تبليغاتX
انوش
برای پرهيز از انواع عقايد احمقانه ای که نوع بشر مستعد آن است، نيازی به نبوغ فوق بشری نيست. چند قاعده ساده شما را اگر نه از همه خطاها، دست کم از خطاهای ابلهانه بازميدارد.
اگر موضوع چيزی است که با مشاهده روشن ميشود، مشاهده را شخصاً انجام دهيد. ارسطو ميتوانست از اين باور اشتباه که خانمها دندانهای کمتری از آقايان دارند با يک روش ساده پرهيز کند: از خانمش بخواهد که دهانش را باز کند تا دندانهايش را بشمارد. او اين کار را نکرد چون فکر ميکرد ميداند. تصور کردن اين که چيزی را ميدانيد در حالی که در حقيقت آن را نميدانيد، خطای مهلکی است که همه ی ما مستعد آن هستيم. من باور دارم که خارپشتها سوسکهای سياه را ميخورند، چون به من اين طور گفته اند؛ اما اگر قرار باشد کتابی درباره عادات خارپشتها بنويسم، تا زمانی که نبينم يک خارپشت از اين غذای اشتهاکورکن لذت ميبرد، مرتکب چنين اظهار نظری نميشوم. درهرحال، ارسطو کمتر از من محتاط بود. نويسندگان باستان و قرون وسطا اطلاعات جامعی درباره تکشاخها و سمندرها داشتند. با وجود آن که هيچکدامشان حتا يک مورد از آنها را هم نديده بودند، يک نفر هم احساس نکرد لازم است از ادعاهای بيمورد  درباره آنها دست بردارد.
اغلب موضوعات از اين ساده تر به بوته ی آزمايش درميآيند. اگر مثل اکثر مردم شما ايمان راسخ پرشوری نسبت به برخی مسائل داريد، روشهايی وجود دارد که ميتواند شما را از تعصب خودتان باخبر کند. اگر عقيده مخالف، شما را عصبانی ميکند، نشانه آن است که شما ناخودآگاه ميدانيد که دليل مناسبی برای آنچه فکر ميکنيد، نداريد. اگر کسی مدعی باشد که دو بعلاوه دو ميشود پنج، يا اين که ايسلند در خط استوا قرار دارد، شما به جای عصبانی شدن، احساس دلسوزی ميکنيد، مگر آن که اطلاعات حساب و جغرافی شما آن قدر کم باشد که اين حرفها در افکار شما تزلزل ايجاد کند. اغلب بحثهای بسيار تند آنهايی هستند که طرفين درباره موضوع مورد بحث دلايل کافی ندارند. بنابراين هنگامی که پی ميبريد از تفاوت آرا عصبانی هستيد، مراقب باشيد؛ احتمالاً با بررسی بيشتر درخواهيد يافت که برای باورتان دلايل تضمين کننده ای نداريد.

يک راه مناسب برای اين که خودتان را از انواع خاصی از جزميت خلاص کنيد، اين است که از عقايد مخالفی که دوستان پيرامونتان دارند آگاه شويد.  اگر شما نميتوانيد مسافرت کنيد، به دنبال کسانی بگرديد که ديدگاههايی مخالف شما دارند. روزنامه های احزاب مخالف را بخوانيد. اگر آن افراد و روزنامه ها به نظرتان ديوانه، فاسد و بدکار ميآيند، به ياد داشته باشيد که شما هم از نظر آنها همينطور به نظر ميرسيد. با اين وضع هر دو طرف ممکن است بر حق باشيد، اما هر دو نميتوانيد بر خطا باشند. اين طرز فکر زاينده نوعی احتياط است.
برای کسانی که قدرت تخيل ذهنی قوی دارند، روش خوبی است که مباحثه ای را با شخصی که ديدگاه متفاوتی دارد در ذهن خود تصور کنند. اين روش در مقايسه با گفتگوی رودررو يک فايده و تنها يک فايده دارد و آن اين که در معرض همان محدوديتهای زمانی و مکانی قرار ندارد. مهاتما گاندی راه آهن و کشتيهای بخار و ماشين آلات را محکوم ميکرد، او دوست ميداشت که تمام آثار انقلاب صنعتی را خنثي کند. شما ممکن است هرگز اين شانس را نداشته باشيد که با شخصی دارای چنين عقايدی روبرو شويد، زيرا در کشورهای غربی اغلب مردم با دستاوردهای فن آوريهای جديد موافقند. اما اگر شما ميخواهيد مطمئن شويد که در موافقت با چنين باور رايجی بر حق هستيد، روش مناسب برای امتحان کردن اين است که مباحثه ای خيالی را تصور کنيد و در نظر بگيريد که اگر گاندی حضور ميداشت چه دلايلی را برای نقض نظر ديگران ارائه ميداد. من گاهی بر اثر اين گونه گفتگوهای خيالی واقعاً نظرم عوض شده است؛ به جز اين، بارها دريافتم که با پی بردن به امکان عقلانی بودن مخالفان فرضي، تعصبات و غرورم رو به کاستی ميگذارد.
نسبت به عقايدی که خودستايی شما را ارضاء ميکند، محتاط باشيد. از هر ده نفر، نه نفر چه مرد و چه زن قوياً معتقدند که جنسيتشان برتری ويژه ای دارد. دلايل زيادی هم برای هر دو طرف وجود دارد. اگر شما مرد باشيد ميتوانيد نشان دهيد که اغلب شعرا و بزرگان علم مرد هستند؛ اگر زن باشيد ميتوانيد پاسخ دهيد که اکثر جنايتها  کار مردان است. اين پرسش اساساً حل شدنی نيست، اما خودستايی اين واقعيت را از ديد بسياری از مردم پنهان ميکند. همه ما، اهل هر جا که باشيم، متقاعد شده ايم که ملت ما برتر از ساير ملتهاست. ما با وجود دانستن اين که هر ملتی محاسن و معايب خاص خودش را دارد، معيارهای ارزشيمان را به گونه ای تعريف ميکنيم که ثابت کنيم ارزشهايمان مهمترين ارزشهای ممکن هستند و معايبمان تقريباً ناچيزند. دراينجا دوباره انسان معقول ميپذيرد که با سوآلی روبروست که ظاهراً جواب درستی برای آن وجود ندارد. دشوارتر از آن، اين است که بخواهيم مراقب خودستايی بشر به واسطه بشر بودنش باشيم، زيرا ما نميتوانيم با ذهن غيربشری مباحثه کنيم. تنها راهی که من برای برخورد با اين نوع خودبينی بشر سراغ دارم، اين است که به خاطر داشته باشيم بشر جزء ناچيزی از حيات سياره کوچکی در گوشه کوچکی از اين جهان است و همانطور که ميدانيم در ديگر بخشهای کيهان هم ممکن است موجوداتی باشند که نسبت بزرگيشان به ما مثل نسبت بزرگی ما به يک ستاره دريايی است.

+ نوشته شده توسط انوش در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 21:11 |

 لقمان راگفتند ادب از که آموختی، گفت از بی ادبان .هرآنچه از ايشان

درنظرم ناپسند آمد ازفعل آن پرهيز کردم .

            نگويندازسربازيچه حرفی            کز آن پندی نگيرد صاحب هوش

          وگر صد باب حکمت پيش نادان       بخوانند آيدش بازيچه در گوش

    آنکه با ديدگاه وسيع، رأ فت قلب، رقت احساس وطبع لطيف به انسان وانسانيت، جهان وزندگی مينگرد وبه فضائل اخلاقی پابند است، فرمودۀ شيخ اجل را آويزۀ گوش خود ساخته، دنيا را فراسوی علايق تنگ نظرانۀ شخصی وخواسته های بيمارگونه و منجمد فردی می بيند .

     ويا کسانيکه به ادب وآدميت ارج ميگذارند، هرگز بخاطر ارضای خودخواهی های درونی ناشی از عقدۀ حقارت، درآيينۀ تمايلات فردی با تکبر وفضل فروشی به توهين وتحقير انسانها نمی پردازند وبه شخصيت وکرامت انسانی آدم ها تجاوز  نمی کنند !

     سعديا مرد نيکو نام نميرد هرگز      مرده آنست که نامش به نيکويی نبرند

   واما درگذرگاه تاريخ آنهائيکه از خرد انسانی وبالندگی فکری بهره مند بودند و پا به پای رشد اجتماعی وفرهنگی جامعه، حوادث ورويداد ها را با بينش روشنگرانه سبک وسنگين کرده اند، هيچگاه راه عدل- انصاف -آرامش- صفا ومردمی را با روش بيدادگری – تباهی – فساد ونامردمی یکسان ندانسته وپيروان دوطرز برخورد متضاد با اين پديده ها را يکسان با چوب تکفير نکوبیده اند .

   به آدم های بدبين، خودپسند، عنود وآزمند، که به ناحق بمثابۀ قهرمان  تسخيرناپذير دنيای ادب وفرهنگ شهرت يافته اند، ولی برعکس با بی مروتی به شرف انسانی  ميتازند، بازهم حکايت نابی از گلستان سعدی را مثال ميآورم :

 يکی را گفتند عالم بی عمل به چه ماند گفت به زنبور بی عسل

      زنبور درشت بی مروت را گوی   باری چه عسل نمی دهی نيش مزن 

     به حسن اختتام کلام رباعی دلنشينی از بزرگ مرد فاضل و دانشمند جاودان سرزمين مان، ابن سینا را بر ميگزينيم :

             دل گرچه درين باديه بسيار شتافت 

                                     يک موی ندانست ولی موی شگافت

            اندر دل من هزار خورشيد بتافت

                                     آخر به کمال ذره ای راه نيافت

+ نوشته شده توسط انوش در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 20:39 |

 هر کس میخواهد از واژه عشق استفاده کند باید اول منظور خودش را روشن کند یا به تعبیری، اول عشق را تعریف کند تا تکلیف مخاطبش روشن باشد. وقتی مولوی و شاملو و دالایی لاما و مادونا و کریشنا مورتی و خواجه عبدالله انصاری همه از یک واژه برای بیان احوال خود استفاده می کنند ، باید بدانیم که هر کدام چه منظوری دارند وگرنه دچار گمراهی می شویم.
همه میدانیم که در بن هر تجربه حسی یک رنج یا لذتی نهفته است. در دیدن ، شنیدن ، بوییدن ، چشیدن و لمس کردن ، بعضی چیزها باعث خوشی می شوند و بعضی چیزها باعث رنج. بعضی چیزها به دل می نشینند و بعضی چیزها نه. و همه نکته در همین بر دل نشستن است که البته شدت و ضعف دارد. خوردن یک غذای بخصوص ممکن است تا مغز استخوان شما را حال بیاورد و یا ممکن است فقط لذت مختصری در شما ایجاد کند. این شدت و ضعف به شدت تابع ویژگیهای فرد است و خیلی هم قابل دستکاری نیست.

حالا با این توضیح می شود عشق را توضیح داد که چیزی نیست جز آن بر دل نشستن عمیق ، آن قدر عمیق و اثر گذار که همه پیکره فرد را در بر بگیرد. همین!

با این تعریف شما می توانید عاشق قرمه سبزی باشید ، یا عاشق یک فوتبالیست ، یا عاشق خط نستعلیق یا عاشق صدای یک خواننده یا عاشق سروده های یک شاعر ، یا عاشق دختر یا پسر همسایه. عشق ، چیزی نیست بجز یک به دل نشستن اساسی. هر چه اساسی تر ، مسحور کننده تر و تسخیر کننده تر. آیا فرقی هست بین عشق های مختلف؟ نه! آیا چیزی هست به نام عشق که اینها همه نتیجه او باشند ؟ نه! آیا معنویتی در عشق هست؟ این را دیگر خودتان حدس بزنید!
آدما کانالای مختلفی برای ارتباط برقرار کردن دارن. هدف از ارتباط برقرار کردن هم منتقل کردن اندیشه ها و احساس هاست و بهترین حالت هم زمانیه که این اندیشه ها و احساسها درست و سالم و همون جوری که هستند منتقل بشن بدون نویز و اعوجاج و خرابی. یکی از این کانال ها هم کانال واژه و کلامه چه در قالب محاوره معمولی چه در قالب ورژن متعالی شده اون یعنی ادبیات. یکی از مشکلاتی که توی این کانال هست اینه که واژه هایی که به کار می بریم بعضا ما به ازا های متعددی دارن. برای همین ممکنه که افراد درست متوجه منظور هم نشن و بنابراین ارتباط سالم و درخوری نداشته باشن. یکی یه چیزی میگه طرف یه چیز دیگه برداشت میکنه و بر عکس. این مسئله در مورد بعضی واژه ها خیلی حاد تره مثل همین واژه عشق. تعریف کردن این واژه به مخاطب کمک میکنه که احساس و فکر طرف رو حتی الامکان نزدیکتر به اون چیزی که هست ادراک کنه. البته به خوبی به این نکته واقفم که احساس رو نمیشه تعریف کرد. تو نمیتونی مزه ترش و شیرین انار رو برای کسی تعریف کنی. باید انار رو بدی دستش بخوره و بعد بهش بگی مثل مزه انار. بیخود نبود که شاعر گفت:
پرسید یکی که عاشقی چیست
گفتم که چو ما شوی بدانی
یک همچین جاهایی اگه شاعر دم دست من باشه ازش میخوام لااقل بگه عاشق کیه و چیه تا بدرون خودم مراجعه کنم ببینم تجربه مشابهشو دارم یا نه. درست مثل اینکه یکی بگه :
وای نمیدونی چه ترش و شیرینی بود
تا نخوری نمیدونی که چی بود
من حق دارم ازش بپرسم ، بابا ، تو چی خوردی؟ شراب بود؟ چه شرابی؟ انار بود ؟ چه اناری؟ وگرنه باید توی خماری اون ترش و شیرین بمونم و برای خودم هزار فکر و خیال بکنم و عمری صرف کنم برای فهم اون ترش و شیرین ، در حالیکه با یک توضیح اضافه من در تجربه اون آدم "انار خورده" یا "شراب خورده" می تونم سهیم بشم.
مهم اینه که طالب روشنی باشیم و وضوح و شفافیت نه طالب سایه روشن و ابهام و محو بودن. اما و هزار اما که سرشت آدمیزاد جوریه که از چیزهای روشن خسته میشه اما حاضره عمری رو به پای چیزهای مبهم بریزه."

بنابراین  نمیشه احساس رو تعریف کرد ، ولی میشه عواملی که منجر به ایجاد اون احساس میشه رو توضیح داد ، و این به نظر من یعنی تعریف ، یعنی بگی آقا چی خوردی که این حال شدی؟ چی دیدی از طرف که عاشقش شدی؟ ریخت طرف رو دیدی؟ صداشو شنیدی؟ شعراشو خوندی؟ جنگیدنش رو دیدی؟ عاشق چی شدی؟ اگه مولوی دو کلمه میگفت که چه چیز شمس تبریزی که ما هم حالیمون بشه باهاش اینجوری کرد ، شاید نیاز به گفتن 60000 بیت پیدا نمی کرد. چون احتمالا اون هم در پی حلاجی کردن احساسات خودش نبود. فقط میخواست از هر وسیله ای که شده استفاده کنه که احساساتشو توصیف کنه. دستش درد نکنه که اونهمه زیبایی آفرید برای توصیف احساسات خودش. ولی روشنی نیافرید. اگر همه اون 60000 بیت رو هم بخونی نمی فهمی که مولوی چی دید؟ کدوم حرف شمس باهاش اینجوری کرد. کدوم رفتار شمس باهاش اینجوری کرد؟ آخه نور خدا که نشد حرف! نور خدا رو نه من میتونم ببینم و بفهمم و نه خود مولوی میدید.

پس تعریف عشق یعنی این. یعنی آقا گلوت کجا گیره؟ همین!

 

+ نوشته شده توسط انوش در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 و ساعت 16:0 |
 

گربه ای بر سر سفره شخصی حاضر شد وشروع کرد به میو میو کردن.شخص يک لقمه نان جلويش انداخت.گربه رفت وبازگشت ومیو میو کرد.شخص نيز لقمه ای ديگربه او داد.گربه رفت وبازگشت .شخص اين بار کاسه را جلوی گربه گذاشت و گفت :جناب گربه حالا من میو میو...



گفته اند وقتی سگی به گربه ای گفت من بااين همه صفت های خوب توی دل همه جای ندارم اما تو بااين همه دزد بودنت همه جاهستی دليلش چيست.گربه گفت چون تو غريب آزاری واين صفت توهمه خوبيهايت را پوشانده.راست گفته نه.

سگ آنقدر با وفاست که اگر برسر سفره ای حاضر شودکه خانواده ای باشند با چهار فرزند ميگويد ايکاش بچه هايش بيشتر بودند وهر کدام لقمه ای به من ميدادند.وگربه آنقدر بيوفاست ؛ که اگر بر سر همان سفره حاضر شود ميگويد ای کاش بچه هايش کور مي شدند ومن غذايشان راميخوردم.


+ نوشته شده توسط انوش در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت 20:25 |
اخبار سایترسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:

طلب العلم فریضة علی کل مسلم، الا ان الله یحب بغاة العلم
طلب علم بر هر مسلمانی واجب است، همانا خدا جویندگان علم را دوست دارد.

پیامبر رحمت

http://www.daneshjooyeirani.com/

+ نوشته شده توسط انوش در جمعه نوزدهم آبان 1385 و ساعت 10:18 |

شادي و خوشحالي چيزي است كه هر كس بايد آن را درون خود بجويد و هيچ كس غير از خود انسان نمي‌تواند در اين مورد برايش كاري انجام دهد. شايد اطرافيان‌، حرفها و شوخي‌هاي افراد خانواده براي مدت زمان كوتاهي بتواند در شما شادي ايجاد كند اما اين نوع شادي دوام زيادي ندارد و به محض آن كه‌، فرد مورد نظر در جمع نباشد ديگر بهانه‌اي براي شاد بودن هم وجود ندارد. شادي در قلب ماست و اگر گاهي اوقات در بيرون هم به دنبالش مي‌گرديم صرفاً بهانه‌اي مي‌خواهيم تا آن شادي دروني را شكوفا كنيم‌. وقتي كه يك ماجراي عشقي و دلدادگي براي ما به وجود مي‌آيد تنها براي اين است كه احساسات عشقي درون ما شكوفا شود و معشوق يك بهانة خوب است‌. اگر بتوانيم سرچشمه شادي را پيدا كنيم و با نگاه كردن به قلب و روحمان بتوانيم منابع عظيم و بي‌كران شادي را كشف كنيم‌، مي‌توانيم با شناختن بهتر آن وضعيت ايده‌آلي را در زندگي فراهم كنيم و در هر موقعيت و با هر سختي آن را حفظ كنيم‌.
    در هر صورت اين يك واقعيت انكارناپذير است كه زندگي انسانها با يكديگر تفاوت بسياري زيادي دارد و در مورد همه سختي‌ها و كاستي هايي وجود دارد اما با همة اين اوضاع استاندارد خاصي براي شاد بودن تعيين نشده كه بتوانيم بگوييم اگر به آن نقطه رسيديد يعني كه ديگر براي هميشه شاد و خوشحال خواهيد بود. شادي به طور مطلق حاصل انگيزه دروني است و در زندگي همة ما عناصر شاد كننده و يا غم آفرين به وفور يافت مي‌شود و اين تنها خودمان هستيم كه مي‌توانيم شكارچي غم و يا شادي باشيم‌. پس با اين حقيقت انكارناپذير كنار آمديم كه در زندگي همه موقعيت‌هاي تلخ و ناراحت كننده پيدا مي‌شود اما اين به عهده خود شخص است كه چقدر و چه مدت به آن موقعيت بچسبد. گاهي وقتها يك اتفاق ناراحت كننده زندگي فردي را تا آخر عمرش تحت تأثير قرار مي‌دهد اما براي شخص ديگري اين اتفاق ناگوار صرفاً حادثه تلخي است كه در مقطعي از زندگي‌اش بروز كرده و حالا بايد آن را فراموش كند. صددرصد به شما بستگي دارد كه كدام يك را انتخاب مي‌كنيد اگر ذاتاً غصه خوردن را دوست داشته باشيد حتي در خوش‌ترين لحظات هم نگراني يك اتفاق ناراحت كننده همراه شماست و بالاخره بعد از هر خنده‌، گريه‌اي است‌. انسانهاي غصه خور وضعيت‌هاي شادي آور را موقتي مي‌دانند و هميشه منتظرند كه يك اتفاق بد حالشان را خراب كند، آنها نمي‌توانند از  شادی لذت ببرند.
    اما يك انسان شاد، موقعيت‌هاي ناراحت كننده را به اميد فردايي روشن و شاد به خوبي تحمل مي‌كند و كل زندگي را يك داستان شاد و خوشحال كننده مي‌داند. اين دو ديدگاه مختلف نسبت به زندگي‌، موقعيت و جايگاه انسان را در زندگي مشخص مي‌كند. تلاش كنيد كه در اين اقيانوس پر از موج‌، قايقران قايق شادي‌ها باشيد و در حوادث زندگي غوطه بزنيد و به دنبال جواهر با ارزش شادي باشيد. همة ما قابل تغيير هستيم‌، پس معطل نكنيد و بهترين گزينه را انتخاب كنيد.

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده توسط انوش در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 و ساعت 16:0 |

شعر از فروغ فرخزاد:

پشت شيشه برف ميبارد
پشت شيشه برف ميبارد
در سكوت سينه ام دستي
دانه اندوه ميكارد
مو سپيد آخر شدي اي برف
تا سرانجام چنين ديدي
در دلم باريدي ... اي افسوس
بر سر گورم نباريدي
چون نهالي سست ميلرزد
روحم از سرماي تنهايي
ميخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنياي تنهايي
ديگرم گرمي نمي بخشي
عشق اي خورشيد يخ بسته
سينه ام صحراي نوميديست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشكيد
شعر اي شيطان افسونكار
عاقبت زين خواب درد آلود
جان من بيدار شد بيدار
بعد از او بر هر چه رو كردم
ديدم افسون سرابي بود
آنچه ميگشتم به دنبالش
واي بر من نقش خواب بود
اي خدا ... بر روي من بگشاي
لحظه اي درهاي دوزخ را
تا به كي در دل نهان سازم
حسرت گرماي دوزخ را؟
ديدم اي بس آفتابي را
كو پياپي در غروب افسرد
آفتاب بي غروب من !
اي دريغا در جنوب ! افسرد
بعد از او ديگر چي ميجويم؟
بعد از او ديگر چه مي پايم ؟
اشك سردي تا بيافشانم
گور گرمي تا بياسايم
پشت شيشه برف ميبارد
پشت شيشه برف ميبارد
در سكوت سينه ام دستي
دانه اندوه ميكارد

شعر های فروغ شاهکارن.. حیف که زود رفت.

+ نوشته شده توسط انوش در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 و ساعت 0:5 |
اگر ما هدفي داشتيم بايد بدانيم چگونه ميتوان به آن هدف رسيد  . براي رسيدن به هدف بايد برنامه ريزي كرد و برنامه ريزي به ما انگيزه ميدهد تا به هدف خود برسيم  .
يك ساعت صرف وقت براي برنامه ريزي  باعث صرفه جوئي در ساعتها كار ميشود و اين صرفه جوئيها   در طول عمر انسان مدت قابل ملاحظه اي ميشود . اگر  كسي   كار هائي را كه ميخواهد فردا انجام دهد شب قبل آن ياد داشت نمايد احساس ميكند كه نيمي از كارش انجام شده است .
پس از برنامه ريزي  بايد به برنامه اي كه طرح كرده ايم عمل كنيم تا به هدف خود برسيم  . يك برنامه موفق از دو قسمت تشكيل ميشود
اول - دعا  و نيايش
دوم - تلاش و كوشش
ياد خدا و دعا مهمترين كار در آغاز هر كار است  و بايد از خدا بخواهيم ما را راهنمائي كند  و چنانچه با اعتقاد قلبي  از خدا چيزي بخواهيم بدون شك  خداوند جواب ما را خواهد داد  . حتي اگر وقت نداشته باشيم  دعا كنيم  بايد از ته قلب از خدا كمك بخواهيم و در تمام مدت کار و کوشش خود از یاد خدا غافل نشویم  . 

مرحله دوم  تلاش و كوشش ما ميباشد  . هدف پيشرفت  است و پيشرفت و تعالي بدون تلاش و كوشش و تمرين صورت نميگيرد . تنها راه براي فرار از خستگي و رسيدن به هدف و پيروزي, تلاش و كوشش است .
يكي از مشكلاتي كه انسان را ممكن است رنج دهد كار زياد و وقت كم است   ممكن است بگوئيم بعد از روزي  هشت تا نه ساعت كار در خارج از منزل و  چند ساعت كار در خانه  وقتي براي نشاط و شادماني باقي نميماند .
البته شبانه روز  بيست و چهار ساعت است  و كسي نميتواند آنرا انكار كند  اما بدون شك احترام به خداوند و اطاعت از او  به ساعات شبانه روز مي افزايد  . هر چند  تعجب آور است اما اگر به ساعات اضافي  نياز داريد  دستور العمل فوق را فراموش نكنيد

 

+ نوشته شده توسط انوش در جمعه دوازدهم آبان 1385 و ساعت 15:49 |


 شبي به لطف بيا بر مزار من شايد

برويد آن گل سرخي كه بر مزارم نيست

molana 

زخاک من اگر گندم بروید    ازآن گرنان پزی ، مستی فزاید


خمیرو نانبا ، دیوانه گردد    تنورش، بیت مستانه سراید


اگر برگورمن آیی زیارت     ترا خرپشته ام ، رقصان نماید


میا ، بی دف ، بگورمن برادر


که در « بزم خدا » ، غمگین نشاید


بدری  زان کفن  برسینه بندی


خراباتی زجانت درگشاید


زهرسوبانگ چنگ و چنگ مستان


زهرکاری به لابد ، کار زاید


مرا حق از می عشق آفریدست


همان عشقم اگر مرگم ، بساید


منم مستی و ، اصل من ، می عشق


بگو ، ازمی بجرمستی چه آید ؟

+ نوشته شده توسط انوش در چهارشنبه دهم آبان 1385 و ساعت 20:49 |
در باب ششم گلستان، در ضعف و پیری، حكایتی است بسیار شیرین كه ضمن تناسب با موضوع این باب، عدم تجانس را در همنشینی و زناشویی به خوبی نشان می‌دهد.
 پیرمردی «دختری خواسته و حجره به گل آراسته و به خلوت با او نشسته و دیده و دل درو بسته» است. شبهای دراز نمی‌خسبد و بذله‌ها و لطیفه‌ها می‌گوید تا مگر دختر با او خو گیرد و از جمله سخنانی چنین پخته و پیرمردانه درمیان می‌آورد كه بخت بلندت یار بود و چشم بختت بیدار كه به صحبت پیری افتادی پخته، پرورده، جهان‌دیده، آرمیده، گرم و سرد چشیده، نیك و بد آزموده، كه حقّ صحبت بداند و شرط مودّت به جای آورد. مشفق و مهربان، خوش‌طبع و شیرین‌زبان.
تا توانم دلت به دست آرم     ور بیازاریم نیازاریم
ور چو طوطی شكر بود خورشت    جان شیرین فدای پرورشت
نه گرفتار آمدی به دست جوانی معجب خیره‌رأی سرتیز سبك‌پای كه هر دم هوسی پزد و هر لحظه رأیی زند و هر شب جایی خسبد و هر روز یاری گیرد.
وفاداری مدار از بلبلان چشم    كه هر دم بر گلی دیگر سرایند

خلاف پیران، كه به عقل و ادب زندگانی می‌كنند، نه به مقتضای جهل جوانی.
ز خود بهتری جوی و فرصت شمار     كه با چون خودی گم كنی روزگار

پیرمرد گمان می‌كند كه سخنان عاقلانه‌ی وی در دختر مؤثر افتاده است، اما دختر نیز، به اقتضای جوانی، به طرزی كه گویی هرگز گفتار پیر را نشنیده است، در برابر نصایح و حكم او با بی‌حوصلگی و به اختصار سخنی از دایه‌ی خویش چنین می‌آورد: «ناگه نفسی سرد از سر درد برآود و گفت چندین سخن كه بگفتی در ترازوی عقل من وزن آن سخن ندارد كه وقتی شنیدم از دایه‌ی قابله‌ی  خویش كه گفت زن جوان را اگر تیری در پهلو نشیند به كه پیری» و چون كار به مفارقت می‌انجامد و دختر به همسری «جوانی تند و ترش‌روی تهی‌دست بدخوی» در می‌آید، اگرچه جور و جفا می‌بیند، به واسطه‌ی همسنی با همسر جوان خود، شكر نعمت حق می‌گوید كه «الحمدلله كه از آن عذاب الیم برهیدم و بدین نعمت مقیم برسیدم».
گفت و گوی پیرمرد و دختر و گفتار و كردار هر یك در این داستان– كه از صمیم دل و طبع و سن و خوی‌شان حكایت می‌كند– نمونه‌ای از قدرت سعدی در نمایش طبایع گوناگون است.

+ نوشته شده توسط انوش در پنجشنبه چهارم آبان 1385 و ساعت 11:22 |

آدمک آخر دنیاست بخند

+ نوشته شده توسط انوش در پنجشنبه چهارم آبان 1385 و ساعت 0:3 |

  زندگي زيبا ترين واژه  هستي  و زيباترين هديه تولد انسان است . هديه از خداوند عزيز  به انسان كه اشرف مخلوقات  و مسجود فرشتگان  و جانشين او در زمين   است . آري هديه اي  به تو كه  زيبا ترين شاهكار خلقت در جهان  هستي ميباشي
زندگي يك سفر است نه يك هدف و  در واقع زندگي تلاش براي لذت بردن از لحظه هاي اين سفر است . در زندگي فقط يك لحظه وجود دارد و آنهم لحظه حال و آن چيزي است كه ما درك ميكنيم . چيزي كه در همين لحظه در حال تجربه آن هستيم
واقعيت نه آن چيزي است كه سپري  شده و نه آن چيزي كه هنوز به وجود  نيامده و فهم اين مطلب زندگي را عالي ميسازد
هرگز براي لحظه ها زندگي نكنيد بلكه درون لحظه ها زندگي كنيد و ميان اين دو تفاوت بسيار است
بدون شك گذشته داراي ارزش و باري از تجربه است  و آينده رويا و گنجينه ناشناخته ها است  . با اين وجود ارزش حقيقي زندگي در ارتباط با لحظه حال است  زيرا فقط لحظه در اختيار ما است و زندگي تنها در آن اتفاق ميافتد  در حقيقت اين يكي از معاني عشق است زيرا نگاه عشق نه به گذشته و نه به آينده است
عشق اكنون است

زندگی زیباست چشمی باز کن     

                                   گردشی در کوچه باغ راز کن

آنکه عشقش در تماشا نقش بست       

                                   عینک بدبینی خود را شکست

علت عاشق ز علت ها جداست             

                                  عشق استطرلاب اسرار خداست

من در میان جسم ها جان دیده ام       

                                   درد را افکنده درمان دیده ام

دیده ام بر شاخه احساس ها          

                                   می تپد دل در شمیم یاس ها

زندگی موسیقی گنجشک هاست  

                                   زندگی باغ تماشای خداست

گر تو را نور یقین پیدا شود      

                                  می تواند زشت هم زیبا شود

حال من در شهر احساسم گم است   

                                 حال من عشق تمام مردم است

زندگی یعنی همین پرواز ها     

                                 صبح ها ،لبخند ها ،آوازها

ای خطوط چهره ات قرآن من         

                                 ای تو جان جان جان جان من

با تو اشعارم پر از تو می شود      

                                               مثنوی هایم همه نو می شود

حرف هایم مرده را جان می دهد  

                                              واژه هایم بوی باران می دهد

  

+ نوشته شده توسط انوش در چهارشنبه سوم آبان 1385 و ساعت 21:18 |


Powered By
BLOGFA.COM