تبليغاتX
انوش
از كلمات قصار شاه عباس كبييييييييير

روزي شاه عباس سوار بر اسب از جاده اي ميگذشت  مردي روستايي را ديد كه كنار جاده خوابيده است تيري بسوي او رها كرد و مرد بيچاره را كشت

شاه عباس فرمودند
كار بدي نكردم خوابش را طولاني تر كردم

+ نوشته شده توسط انوش در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 23:19 |

ميگويند انسان حيوان ناطق است و امتياز انسان بر ساير حيوانات نطق و بيان اوست
اما جانوران لال نيستند و آنها هم ميتوانند به نوعي با هم ديگر حرف بزنند و مقصود خود
را به همنوع خود و حتي غير همنوع خود بفهمانند
پرنده زيبايي كه در قفس يا بر روي درخت به چهچهه زني ميپردازد و يا شيري كه در
جنگل غرش ميكند نميتوان گفت قادر به نطق و بيان نيست
بعلاوه وقتي دو انسان غير هم زبان باهم صحبت كنند چه چيزي از صحبت كردن با هم ميفهمند
اي بسا هندو و ترك هم زبان .... اي بسا دو ترك چون بيگانگان
پس  نميتوان در تعريف انسان گفت كه انسان حيوان ناطق است بلكه انسان موجودي است
آينده نگر و داراي عواطف و احساسات كه حيوانات فاقد آن ميباشند
در كشتار گاه گله اي از گوسفن در حال علف خوردن يكي يكي جلو ميايند و سلاخ سر
آنها را ميبرد و گوسفند بعدي كه اين صحنه را ميبيند اصلا نميتواند پيش بيني كند كه تا
لحضاتي ديگر خودش نيز به همين سر نوشت دچار ميشود في الواقع جانوران فقط به خوردن
و خوابيدن و اطفاي شهوت مي انديشند ولي انسان علاوه بر اينها به حقايق ديگري غير از
بهره گيري از لذايذ دنيوي ميانديشد و به خاطر اين عقايد و انديشه ها نه تنها ممكن است
چشم از لذائذ دنيوي بپوشد بلكه اگر لازم باشد تا پاي جان در پاي اعتقاداتش ميايستد
و تاريخ جهان پر است از نام كساني كه به خاطر عقيده و ايمان نه تنها پا بر سر تمايلات
حيواني خود گذاشته اند بلكه جان خود را نيز از دست داده اند و داستانشان حماسه وار بر
سر زبانها افتاده است
 
 
 

+ نوشته شده توسط انوش در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 11:3 |

بهرام گور

 يزدگرد اول شاه ساسانی  كه ملقب به گناهكاربود در درياچه اي مشغول شنا بود  اومد بيرون كمي لم بده و آفتاب بگيره ناگهان يه اسب سفيد از زير آب اومد بيرون و يه لگد زد توي شكم اعليحضرت يزدگرد و پادشاه بيچاره را كشت و بعد دوباره اسب رفت زير آب و غيبش زد و اين اسب در سال 421 ميلادي اين عمل را انجام داده است
بعد از اين واقعه مردم  گفتند يزدگرد آدم بيخودي بود و بچه هاش هم مثل خودشند و قرار گذاشتند يه آدم حرف شنو را شاه كنند تا امورآنها بگذرد .
به همين جهت يه  جوان محجوبي كه با ساسانيان  قوم و خويشي دوري هم داشت پيدا كردند و او راه شاه كردند
بهرام پسر بزرگ يزدگرد  كه اين خبر را شنيد دچار افسردگي شد و از خواب و خوراك افتاد  منذر كه او را بزرگ كرده بود خيال كرد  بهرام عاشق شده  ولي وقتي خوب زير زبان اونو كشيد فهميد بهرام از عشق تخت و تاج به اين روز افتاده  او هم نامردي نكرد و يه سپاهي براش درست كرد و داد به بهرام تا برود با زبان خوش ارث و ميراثش را پس بگيره
مردم وقتي ديدند بهرام با اين سپاه اوومده ترسيدند  و به بهرام  گفتند ما حرفي نداريم تو شاه بشي اما قبلا يه نفرو بنام خسرو  پادشاه كرده ايم و نميدانيم چكار كنيم
بهرام گفت تاج پادشاهي را  ميان دو شير گرسنه بگذاريد  و آنكس كه تونست بره تاج را از وسط شيرها بردارد و به شرط اينكه خورده نشود پادشاه ايران شود بزرگان هم كه ديدند از اين بهتر نميشه قال قضيه رو كند موافقت كردند و  شير ها رو آوردند  و تاج را وسط آنها گذاشتند  بهرام از خسرو خواهش كردند اول شما بفرماييد چون  هنوز شاه هستيد و احترامتان واجب است اما خسرو گفت بنده در حال حاضر پادشاهم و تاج هم دارم تو كه از بيابان آمده اي بايد تاج را بدست آوري
بهرام قبول كرد و اول روي پشت يكي از شير ها پريد و با گرز آنقدر توي سر شير بد بخت زد تا بيحال شد و بعد سر فرصت او را خفه كرد شير دومي كه تمام اين مدت آنها را تماشا ميكرد تا ديد همنوعش ديگه نفس نميكشه فهميد يه جاي كار عيب داره  و بسوي بهرام خيز برداشت  بهرام هم يال شير زبان بسته دوم را گرفت و شروع كرد به كوبيدن كله حيوان به سر شير قبلي حيوان هم كه حاج و واج مونده بود ملتمسانه به اين و اون نگاه ميكرد تا بلكه يكي بياد نجاتش بده و صدا هايي هم از خودش در مياورد مثل اينكه ميخواست بگه بابا جان تاج اونجا افتاده برو برش دار چرا گيس هاي منو ميكشي  و بهرام آنقدر كارشو ادامه داد تا شير بيچاره منگ شد و افتاد روي زمين  و بهرام هم كه انگار از قبل كينه شير ها رو به دل داشت سر او را هم گوش تا گوش بريد
خسرو كه اين صحنه را ديد به پاي بهرام افتاد و گفت كه از اول هم علاقه اي به سلطنت نداشته و او را بزور پادشاه كرده اند و فورا جايش را به بهرام داد بهرام هم او را نوازش كرد و اشكها شو پاك كرد و به او اطمينان داد كه از او كينه اي به دل ندارد  و معامله اي را هم كه با شير ها كرده براي اين بوده كه بزرگان و موبدان  هواي خودشان را داشته باشند و سر به سرش نگذارند

+ نوشته شده توسط انوش در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 و ساعت 20:57 |

زندگي يعني چکيدن
همچو شمع از گرمي عشق
زندگي يعني لطافت
گم شدن در نرمي عشق
زندگي يعني دويدن
بي امان در وادي عشق
رفتن و آخر رسيدن
بر در آبادي عشق
مي توان هرلحظه هر جا
عاشق و دلداده بودن
پر غرور چون آبشاران
بودن اما ساده بودن

+ نوشته شده توسط انوش در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 و ساعت 21:30 |

بشنو از نی

بشنو از نی چون شکایت می‌کند   از جداییها حکایت می‌کند
کز نیستان تا مرا ببریده‌اند   در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق   تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش   باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم   جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم
هرکسی از ظن خود شد یار من   از درون من نجست اسرار من
سر من از ناله‌ی من دور نیست   لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست   لیک کس را دید جان دستور نیست
آتشست این بانگ نای و نیست باد   هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشقست کاندر نی فتاد   جوشش عشقست کاندر می فتاد
نی حریف هرکه از یاری برید   پرده‌هااش پرده‌های ما درید
همچو نی زهری و تریاقی کی دید   همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید
نی حدیث راه پر خون می‌کند   قصه‌های عشق مجنون می‌کند
محرم این هوش جز بیهوش نیست   مر زبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما روزها بیگاه شد   روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست   تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست
هر که جز ماهی ز آبش سیر شد   هرکه بی روزیست روزش دیر شد
در نیابد حال پخته هیچ خام   پس سخن کوتاه باید والسلام
بند بگسل باش آزاد ای پسر   چند باشی بند سیم و بند زر
گر بریزی بحر را در کوزه‌ای   چند گنجد قسمت یک روزه‌ای
کوزه‌ی چشم حریصان پر نشد   تا صدف قانع نشد پر در نشد
هر که را جامه ز عشقی چاک شد   او ز حرص و عیب کلی پاک شد
شاد باش ای عشق خوش سودای ما   ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما   ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد   کوه در رقص آمد و چالاک شد
عشق جان طور آمد عاشقا   طور مست و خر موسی صاعقا
با لب دمساز خود گر جفتمی   همچو نی من گفتنیها گفتمی
هر که او از هم‌زبانی شد جدا   بی زبان شد گرچه دارد صد نوا
چونک گل رفت و گلستان درگذشت   نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت
جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای   زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای
چون نباشد عشق را پروای او   او چو مرغی ماند بی‌پر وای او
من چگونه هوش دارم پیش و پس   چون نباشد نور یارم پیش و پس
عشق خواهد کین سخن بیرون بود   آینه غماز نبود چون بود
آینت دانی چرا غماز نیست   زانک زنگار از رخش ممتاز نیست
 

+ نوشته شده توسط انوش در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 و ساعت 16:53 |


Powered By
BLOGFA.COM