تبليغاتX
انوش

انوش

اطاق

از این لحظه تا حدود شصت, هفتاد, هشتاد یا صد و ده سالگی یک ریز کار توی لیست دارم که یکی بعد از دیگری انجام بدم.

کاملا ایده آل بود اگه هر آدمی می تونست در اتاق زندگی اش رو باز کنه. یه تابلوی “لطفا مزاحم نشوید” بزنه دم در. در رو ببنده. رب دو شامبرش رو بپوشه. با یه لیوان نوشیدنی داغ بنشینه پشت میز و صرفنظر از کمیت سال ها زندگی کنه تا…چهل,شصت یا هفتاد و هشتاد و اگه هم بشه هزار سالگی. منتها در اغلب قریب به اتفاق جمعیت دنیا در طول تاریخ این طور بی دغدغگی مشاهده نشده.

اغلب اوقات ساعتی, دقیقه ای, ثانیه ای یک بار در اتاق آروم باز می شه نوک یه دماغ و بعدش یه کله میاد تو. یادوستته یا برادر  بزرگه است یا کوچکه یا خانواده ی مادرت  هستند یا عمه و خاله و همسایه, یا ظرف و لباسه و صبحونه نهار شام, یا خدای نکرده مریضی و بی کاری, یا خبر خیره مثل مسافر و عروسی, یا پیشامد های اقتصادی و بحران های سیاسی و اجتماعی و خانوادگی و گاها بلایای طبیعی از سقف -نه لزوما بتون آرمه ی- زندگی خراب می شند روی سرت.

خلاصه ی کلام, هنر ادامه ی زندگی ست و عمق لذت در همان اطاق به ندرت خلوت, که پر و خالی می شود با مهمان های خوانده و ناخوانده و دوباره ساختن اش با امید, زمانی که سقفش روی سرت ترک بر می دارد. زندگی فراموش نکردن ارزش و مقصود لحظه ی اکنون است و عشق به خود, زمانی که سقف اتاق ریخته و اتاق پر است از مهمانان دائم و موقت ریز و درشت.


 

نوشته شده توسط انوش در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ساعت 22:38 موضوع | لینک ثابت


سالهاست كه هيچ نامه اي به مقصد نميرسد

ميشه برام نامه بنويسي؟
از همون نامه ها كه روي كاغذ با دست خط نوشته ميشه. بعدش تا ميشه و ميره توي يك پاكت. از همونها كه روش آدرس فرستنده و گيرنده داره. تمبر داره.

ميشه برام نامه بنويسي؟
از همون نامه ها كه بايد چندين روز منتظرش شد تا برسه. پستچي زنگ بزنه يا بندازه تو صندوق.
خيلي وقته ديگه كسي از اين نامه ها برام ننوشته. از اون نامه ها كه ميشه لاش گل خشك گذاشت. يا روي كاغذش جاي يك لب باشه. يا اينكه بوي عطر بده.

ميشه برام نامه بدي؟
خسته ام از اين نامه هاي الكترونيكي كه با فونت هاي كامپيوتري نوشته ميشه و در عرض چند ثانيه ميرسه .
داره يادم ميره كه در هواي انتظار خوندن دو خط از تو روزها جلوي پنجره بشينم. دل دل كنم . بال بال بزنم.
داره يادم ميره مزه شيرين انتظار

ميشه برام نامه بدي؟
نامه بنويسي. كه من براي باز كردنش مكث كنم. كه فكر كنم چرا اين رنگ خودكار و اين مدل پاكت را انتخاب كردي!كه بين دو تا انگشتام لمسش كنم. چشمام را ببندم و حدس بزنم چقدر برام نوشتي و چه چيز ديگه اي ممكن اون تو باشه.

ميشه برام نامه بدي؟


 

نوشته شده توسط انوش در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ساعت 10:50 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط انوش در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 ساعت 11:54 موضوع | لینک ثابت


کاش می شد

کاش می شد فکر آدم ها رو خوند.
گرچه…بخشی از زیبایی زندگی همینه.
مهم هم نیست اگه آدم ها برات مهم نباشن.
مواردی برای آدم پیش میاد که کاملا تازه ست.
صرفنظر از دلپذیر یا خراشنده بودن شون زیبایی شون به اینه که برای اولین بار باهاشون برخورد می کنی.
چرا وقتی یه چیزی بی نهایت برای آدم مهمه آدم همون رو داغون می کنه؟
قوه ی تعقل آدم فلج می شه؟ یا…آدم به شدت و بی نهایت احمق می شه؟
همینه که می گم باید یکی به آدم بگه. باید کسی جلوی آدم رو بگیره. کمک کنه. که آدم کار احمقانه نکنه. که…
خصوصا وقتی آدم می دونه کسی هست که می تونه کمک کنه!

به یه نظر دلت هوای چیزی رو می کنه که نیست. که هیچ وقت نبوده. که…کاش بود.


 

نوشته شده توسط انوش در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 ساعت 16:43 موضوع | لینک ثابت


نمی دونی. نمی تونی. خسته ای. گیج حتی گاهی . اعتقاد داری به زیبا بودن زندگی و اعتماد داری به این که فردا حتما آفتاب هست چه اشک بباری چه لبخند.

لحظه هایی هستند که آرزو می کنی مثل آدامس بودند. می توانستی دو طرفشان را بگیری و بکشی تا کش بیاییند به طول زندگی.اما مجبور می شوی بجوی شان. شیرینی شان می رود. می چسبانی کنار بشقاب. سفت می شود. می اندازی دور.

فردا یک آدامس دیگر می جوی. یک لحظه ی دیگر…

بعضی لحظه ها مثل بادام تلخند گرچه…می خواهی تفشان کنی…کاش هیچ بادامی تلخ نبود.


 

نوشته شده توسط انوش در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 ساعت 2:37 موضوع | لینک ثابت


فرض کن:

فرض کن:

-یکی رو خیلی دوست داشته باشی. بگو خوب…
-خوب.
-دیدنش هم خیلی راحت میسرت نباشه. بگو خوب…
-خوب.
-خواب ببینی. بگو خوب…
-خوب.
-اونوقت اینقدر بد شانس باشی که توی خواب هم قیافه اش رو نبینی و فقط ببینی که داری تلفنی باهاش حرف می زنی.


 

نوشته شده توسط انوش در یکشنبه چهارم مرداد 1388 ساعت 1:43 موضوع | لینک ثابت


دلم مي خواد تنها بشم,
از همه ي بود و نبود,
برم يه جايي بشينم
زير همين طاق كبود
گريه كنم, زاري كنم,
شايد كه آروم بگيرم,
يا كه اگه آروم نشم,
يواش و تنها بميرم,
پر بگيرم, برم بالا
تا پيش حور و پريا,
اونجايي كه دورنگي نيس
حقه, كلك, زرنگي نيس,
اونجايي كه خدايي هس,
محبت و وفايي هس,
دوستيا راست و پايه دار,
دشمنيا خوارن و زار,
دلا پر از محبتن,
خالي ز كيد و حسرتن,
زبون ها و دل ها يكي,
دلا خالي از تاريكي,
نه هيچ كس و مي رنجوني,
نه ديگه تنها مي موني,
حرفا همه راست و درست
نه اينقدر دروغ و سست
اونجا روزاش قشنگه و
مي شه با عشقا دل و شست
مي شه هميشه زنده بود
با دلخوشي, ساز و سرود
.
.
خوب اگه راستش رو بخواي:

اونجا نه توي روياهاس
نه خيلي دور از اينجاهاس
اونجا فقط توي دله
خوب ديگه, اين يه مشكله
بايد كه آدم بميره,
از همه ي ضعف و رياش
تا برسه به شهر نور
با همه حور و پرياش
نه حسرت و نه حس زشت
نه رنجش و كار پلشت
نه خستگي, نه ضعف و درد
نه دعوا و جنگ و نبرد
اونجاديگه دورنگي نيس
كلك, ريا, زرنگي نيس
.
شهر دلت, شهر فرنگ
هزار هزار يار قشنگ
جنگل و سبزه و گياه
دوستا همه سپاه سپاه
شهر دلت شبنمي و
سفيد و پاك و بي گناه
شهر دلت شهر فرنگ
روزات قشنگ و رنگارنگ
.
اونجا مي گن خدايي هس
يه باغ با صفايي هس


 

نوشته شده توسط انوش در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 ساعت 1:37 موضوع | لینک ثابت


واقعیت

مهم نیست یه واقعیت چقدر آزارت بده. صرف این که اون واقعیت در نظام طبیعت وجود داره به این معنیه که هرگز ازش راه گریزی نداری. می تونی خودت رو در برابرش مصون کنی. می تونی روش همزیستی رو باهاش یاد بگیری. می تونی خودت رو تا حد ممکن کمتر در معرضش قرار بدی. اما نه می تونی ازش فرار کنی و نه می تونی از بین ببری اش.

به هر حال…واقعیت یعنی چیزی که بنا به نظام طبیعت و دنیا وجود داره. یعنی چیزی که گریزی ازش نیست و نمی شه از بین بردش. واقعیت یعنی اون چیزی که  مقصود واقعی زندگی هماهنگ شدن باهاش و تطبیق یافتن باهاش هست.

و یاد آوری جمله ای که مدت ها بهش فکر کردم. دنیا برای زندگی کردن ما خلق نشده. ما برای زندگی کردن در این دنیا خلق شده ایم.

طبیعت چیز باحالیه. تو بطن اش که بری می بینی عادلانه رفتار می کنه. اولش بهت همه چی می ده. جوونی. انرژی. یه کسی که ازت مراقبت کنه. قوای جنسی که بخوای بری طرف جفتت. عقل (!!). سرمایه ی جسمی و فکری. بعد یواش یواش ازت می گیرتشون. حالا باید با چیزهایی که خودت ساختی با آرامش روحی که به خودت دادی با مراقبتی که از خودت کردی با همه ی پس انداز های جسمی و فکری و روحی ات زندگی کنی. استغنا و تکیه به خود رو اگه یاد گرفته باشی و اگه از محیط و طبیعت اونچه که میخوای رو اندوخته باشی و اگه زندگی در بطن طبیعت (منظورم دار و درخت نیست ها) رو یاد گرفته باشی قشنگتر و راحت تر می تونی زندگی رو بی دغدغه ی آینده ادامه بدی.

امروز برای بار دیگه  یه واقعیت خورد توی صورتم. واقعیته. باید قبولش کرد و باید باهاش زندگی کرد.


 

نوشته شده توسط انوش در سه شنبه نهم تیر 1388 ساعت 16:53 موضوع | لینک ثابت


چندین و چند جوره…


آدم قبلی می مونی در شرایط قبلی. آدم قبلی می مونی در شرایط جدید. شرایط جدید تبدیل به آدم جدیدی می کنندت. علیرغم شرایط قبلی آدم جدیدی می شی. چون آدم قبلی نیستی شرایطت عوض می شند. یا…
مثل خیلی ها کلی زور می زنی شرایطت رو عوض کنی که بگی آدم جدیدی شدی…ولی کور خوندی…هرجا بری همون قبلیه هستی!


 

نوشته شده توسط انوش در دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 21:37 موضوع | لینک ثابت


بزرگترین  لحظه های زندگی تکرار نشدنی ترین اونهاست.
تلخ و شیرین زشت و زیبا غمگین و شاد یکنواخت و هیجان انگیر لحظه لحظه هاش رو باید عمیق زندگی کرد. دردها و تسکین ها هیچ کدام تکرار شدنی نیستند
بعضی لحظه های زندگی رنگ  تهوع دارند از شدت درد…درد…درد بی درمان.
سخت ترین موقعیت ها زمانی هستند که نمی دونی کار درست چی هست و در عین حال مهم هست که کار درست رو انجام بدی نه کاری از روی ترس یا تعصب یا احساس.
می دونی چیزی رو باید تغییر بدی نه به دلیل این که در حال حاضر از وضعیت موجود خوشحال نیستی بلکه به این دلیل که وضعیت موجود, در آینده برای خوشحال نگه داشتن ات کافی نخواهد بود


 

نوشته شده توسط انوش در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 ساعت 13:51 موضوع | لینک ثابت


چه‌قدر مثل تو هستم

خورشیدِ پشتِ پنجره‌ی پلک‌های من
من خسته‌ام! طلوع کن امشب برای من

می‌ریزم آن‌چه هست برایم به پای تو
حالا بریز هستی خود را به پای من


وقتی تو دل‌خوشی، همه‌ی شهر دل‌خوشند
خوش باش هم به جای خودت هم به جای من


تو انعکاسِ من شده‌ای... کوه‌ها هنوز
تکرار می‌کنند تو را در صدای من


آهسته‌تر! که عشق تو جُرم است، هیچ‌کس
در شهر نیست باخبر از ماجرای من


شاید که ای غریبه تو همزاد با منی
من... تو... چه‌قدر مثل تو هستم! خدای من!!


 

نوشته شده توسط انوش در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 14:48 موضوع | لینک ثابت


مسئله

مسئله

فرض کنید توی نقطه‌ A وایسادین و می‌دونین و مطمئنین که نقطه‌ A یه نقطه‌ نادرست و نقطه‌ B نقطه‌ی درستیه!

از طرفی تمام راه‌های درستی رو که فکر می‌کنین از طریق اونها می‌شه از A به B رسید امتحان کردین ولی به نقطه‌ی B نرسیدین.

حالا فقط یه راه مونده که شاید شما رو به B برسونه. اما این راه، راه درستی نیست و نادرستیش به اندازه‌ نادرستیه نقطه A است.

شما توی این وضعیت چی‌کار می‌کنین؟ صادقانه بگین چی‌کار می‌کنین؟ تا آخر عمر توی همون نقطه‌ نادرستِ A می‌مونین یا ترجیح می‌دین از اون راه نادرست به نقطه‌ درستِ B برسین.

صورت مسئله به اندازه‌ی کافی روشن هست؟ انتخابتون رو بهم می‌گین؟ حتی شما دوست عزیز؟



 

نوشته شده توسط انوش در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 22:38 موضوع | لینک ثابت


غذای سالم

میدونید چرا غذای سالم آدم رو لاغر می کنه.

غذای سالم هیج انگیزه ای برای خوردن در آدم ایجاد نمی کنه.

در راستای سالم خوری نهار امروزم مقادیر زیادی اسفناج با چهار برش نازک  مرغ  و یه تخم مرغ بود .

همون قدر که گرسنگی ام برطرف شد گذاشتمش کنار و نصفشو نخوردم

حالا اگه لوبیا پلو بود یا چلو خورش قیمه و فسنجون و بادمجون مگه رفع گرسنگی کافی بود؟

همچین با حرص و ولع ته بشقاب رو در می آوردم که اون سرش ناپیدا!

خوب صد البته هر کسی طاووس خواهد جور هندوستان کشد.

این غذاهای سالم که  میگند  سالمند به دهن آدم -بلانسبت  مزه ی فحش  می دن.


 

نوشته شده توسط انوش در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 2:11 موضوع | لینک ثابت


ابری نیست، بادی نیست...


ابری نیست، بادی نیست...

راستش دلم برای خودمون می‌سوزه. نه فقط برای خودم، برای همه‌مون. من فکر می‌کنم دنیای ما دنیای خوبی نیست. من فکر می‌کنم عصر اطلاعات، عصر خوبی برای زندگی کردن نبوده و نیست. روزگار ما انقدر روزگار شلوغیه که خیلی کم فرصت این رو پیدا می‌کنیم که یه لحظه متوقف شیم و به خودمون و به زندگیمون فکر کنیم. روزگار ما روزگاریه که اونقدر سرگرمی و مشغولیت دور و برمون ریخته که فراموش می‌کنیم گاه‌گاهی هشت کتاب سهراب رو برداریم و چند خط شعر ازش بخونیم. فراموش می‌کنیم که گاهی یه سر به طبیعت بزنیم. فراموش می‌کنیم گاهی بریم همین امامزاده‌های شهرمون زیارت.

روزگار بدیه. اونقدر بد که فکر می‌کنیم اینترنت و وبلاگ و فیلم و سریال و ... غذاهای خوبی برای روحمون هستند. اما نیستند و همین غذاهای بد روحمون رو بیمار می‌کنن. آخه چطوری می‌شه روحی که مدتهاست چشمش نه آبی آسمون رو دیده و نه خنکی رودخونه رو حس کرده و نه در لطافت قصه‌های مثنوی غرق شده، سالم بمونه؟

راستش من هنوز که هنوزه به اون زنی که توی ایوون خونه‌ش توی یه روستا نزدیکیهای نطنز نشسته بود و دستش رو گذاشته بود زیر چونه‌ش و زل زده بود به صحرای وسیع جلوش حسودیم می‌شه.

شما رو نمی‌دونم. اما من اسم این بدو بدوهای هر روزه و سرگرمیها و خوش‌گذرونی‌های امروزه رو نمی‌ذارم زندگی. ولی نمی‌دونم چی‌کار باید کرد. چون با فرار کردن از اونها هم تبدیل می‌شیم به یه آدم منزوی که از هیچ‌چیزی سر در  نمی‌آره.

راستش من یه روزی آرزو داشتم نقاش بشم. البته نه یه نقاش هنرمند بلکه یه نقاش ساختمون. چون حس می‌کردم یه نقاش توی تمام مدتی که داره کار می‌کنه فکرش آزاده و از صبح تا شب فقط دستش رو حرکت می‌ده اما ذهنش تحت اختیار خودشه و هرجا دلش می‌خواد پروازش می‌ده.

ابری نیست،
بادی نیست،
می‌نشینم لب حوض
گردش ماهی‌ها،

روشنی، من، گل، آب،
پاکی خوشه زیست

مادرم ریحان می‌چیند

نان و ریحان و پنیر
آسمانی بی‌ابر،

اطلسی‌هایی‌تر،

رستگاری نزدیک، لای گلهای حیاط
نور در کاسه مس چه نوازش ها می‌ریزد

نردبان از سر دیوار بلند، صبح را روی زمین می‌آرد

پشت لبخندی پنهان هر چیز

روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست
چیزهایی هست که نمی‌دانم
می‌دانم سبزه‌ای را بکنم خواهم مرد

می‌روم بالا تا اوج

من پر از بال و پرم

راه می بینم در ظلمت

من پر از فانوسم

من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه، از پل
از رود، از موج
پرم از سایه‌ی برگی در آب

چه درونم تنهاست...

راستش دلم برای خودمون می‌سوزه.


 

نوشته شده توسط انوش در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 ساعت 0:28 موضوع | لینک ثابت


از یه دوستی یه سری جملات ریز و درشت در مورد ازدواج به دستم رسید. یکی دو تا شون متاسفانه گاهی بیشتر از بقیه درسته:

مرد با ازدواج روی گذشته اش خط می کشد ولی زن باید روی آینده خود خط بکشد.

زنان با این آرزو با مردان ازدواج می کنند که مردان تغییر کنند… که نمی کنند.
مردان با این آرزو با زنان ازدواج می کنند که زنان تغییر نکنند…. که می کنند.

و توی روزنومه ی امروز از قول یه خانومه که اسمش رو یادم نمیاد در مورد مردیابی نوشته بود:
Drive men wild, not away!!

و این خانمه فعلا دنبال یه دوست پسر جدیده. از تمام استانداردهای قبلی اش صرفنظر کرده و فقط دنبال یه جنس مذکر قابل قبوله که خیلی اهل آزار و اذیت نباشه اینطور که به نظر من میاد!


 

نوشته شده توسط انوش در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 ساعت 23:55 موضوع | لینک ثابت


عشق یعنی یك تبلور یك سرود
عشق یعنی یك سلام و یك درود

مردم ، جز با امتحان و آزمايش شناخته ‏نمى‏شوند.از قديم گفته اند همسرت را وقتى ازت غيبت مى كنند امتحان‏ كن ، فاميل ات را هنگام‏ نيازمندى و دوستانت را در مصيبت و گرفتارى . خدا نكند كه در غربت كسى ناخوش شود و يا نيازمند كمك باشد. و در آن موقع است كه يا تنهايى را با تمام وجودت احساس مى كنى و يا صد ها هزار بار خدا را شكر مى كنى كه چه دوستان خوبى داريى كه اين خلاﺀ را پر كرده اند.

داشتن شريك در ضيافت و شادى و سرور آسان است ولى در هنگام درد و رنج و غم ، شريك داشتن دشوار است. گاهى يك سلام ، يك احوالپرسى ، نشاط ‏فراوانى براى انسان ها پديد مى‏آورد. گاهى نوشتن يك خط و يا يك تلفن كوتاه ، محبت ها و صفاهاى بسيارى ايجاد مى‏كند. آدميزاد بنده احسان است ، به هر كس محبت كنى دلش را فتح ‏كرده‏اى. در غربت ، دوست است كه همدم تنهايى هاست ، شريك غم ها و شادى هاست ، و از همه مهم تر بازوى ‏يارى‏رسان در نيازمندى هاست .


 

نوشته شده توسط انوش در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 ساعت 15:41 موضوع | لینک ثابت


زندگی بعدی من

زندگی بعدی من!

در زندگی بعدی ام دوست دارم زندگی را از آخر به اول شروع كنم. يعنی كه اول مرده و بی حس خواهم بود تا اينكه در خانه سالمندان زنده شوم. به مرور زمان هر روز حالم بهتر و بهتر می شود تا اينكه آنقدر خوب و سرحال خواهم شد كه مرا از آنجا بيرون می كنند. بعدش حقوق بازنشستگی ام را می گيرم و به دنبال شغلی می گردم. در روز اول كار يك ساعت مچی طلا بهم هديه می دهند و جشن مفصلی برايم می گيرند. ۴۰ سال بعد عمرم را آنجا كار می كنم تا اينكه جوان و شاداب شوم. آنوقت هر روز و هر شب پارتی و ياقی گری و كارهای خوب ديگر می كنم و خودم را حسابی به دردسر می اندازم. بعد راهی به دبيرستان و مدرسه تا اينكه يك كودك شوم. به به چه لذتی خواهد داشت … زندگی آخر عمر بدون هيچ گونه مسئوليت. بعد يك كودك نوزاد می شوم تا اينكه بالاخره به ۹ ماه آخر عمرم برسم. آن ۹ ماه را در يك جای بسيار گرم و مناسب و ايده آل كه مانند حمام می ماند زندگی می كنم. كلی بهم رسيدگی خواهد شد و نوشابه و انواع خوراكی های خوب و مفيد از طريق لوله به دهانم فرستاده می شود و من فقط و فقط استراحت می كنم. به به … تا اينكه … روز آخر … با شور و هيجان و در اوج لذت جنسی … همه چی تمام می شود.


 

نوشته شده توسط انوش در پنجشنبه ششم فروردین 1388 ساعت 15:11 موضوع | لینک ثابت


تفاوت

تفاوت

دختربچه ها سوژه شان بيشتر اين است كه چه كسی را دوست دارند و چه كسی از دست چه كسی ناراحت است. معمولا در گروه های كوچكتری بازی می كنند، پج و مچ زياد می كنند و رازهای همديگر را به نشانه ی دوستی و يا شايد هم خود شيرينی برای دوستان ديگرشان فاش می كنند. بزرگتر كه شدند سوژه هايشان پسرها، وزنشان، لباسشان و دوستانشان خواهد شد. زنان در مورد رژيم غذايی، روابط، ازدواج، بچه، معشوقه، شخصيت، لباس، رفتار ديگران، روابط كاری و هر چه كه با انسان و مسايل شخصی سر و كار داشته باشد، صحبت می كنند.

پسربچه ها در مورد وسايل و فعاليت ها صحبت می كنند و اينكه چه كسی چه كار كرده، چه كسی در چه كاری ماهر است و هر دستگاهی چگونه كار می كند. در نوجوانی در مورد ورزش، مكانيك و عملكرد وسايل حرف می زنند. مردان در مورد ورزش، كار، اخبار روزانه، سياست، اينكه چه كار كرده اند يا كجا رفته اند، بحث می كنند و در مورد تكنولوژی، ماشين و هر وسيله و دستگاهی كه حدس بزنيد، صحبت می كنند.

ساختار مغز اين دو جنس بسيار متفاوت است ولی خب ديگه، كاريش نمی شود كرد چونكه بدون همديگه هم نمی توان زندگی كرد.

(نامه از شوهر به همسرش: عزيزم، جيگر طلا، اين ماه نمی توانم خرجی بهت بدهم، در عوض ۱۰۰ بوسه همراه با اين نامه برايت می گذارم. بعد از چند روز خانم جواب نامه را می دهد. شوهرجان از ۱۰۰ بوسه ات متشكرم. ليست مخارجم اين است: ۲ بوسه برای پستچی خرج كردم. ۵ بوسه برای رئيس اداره برق. ۳ بوسه برای نانوا. اكبر بقال بوسه قبول نمی كرد مجبور شدم جور ديگری باهاش حساب كنم … و ۳۵ بوسه هم برای ساير خريدهای كوچك. اصلا انگران من نباش هنوز ۵۵ بوسه باقی مانده است. لطفا بهم بگو برای ماه ديگه هم همين ۱۰۰ بوسه را در بودجه ام بگذارم يا خير. جيگر طلای تو.)


 

نوشته شده توسط انوش در دوشنبه سوم فروردین 1388 ساعت 23:41 موضوع | لینک ثابت


عادات نيكو

عادات نيكو

“بعضی وقت ها كه با كاغد پاره هايم ور ميروم و مشغول مطالعه يادداشت هايی می شوم كه اصلا به درد نمی خورد می بينم كه اين عملم شبيه عمل  پدرم است. و در بسياری از موارد وقتی كه زير چشمی به گوشه ای از اتاق نگاه می كنم می بينم كه چقدر شبيه مادرم شده ام. گاهی هم به هنگام راه رفتن، به هنگام جواب يك سوال را دادن، می بينم اين نوع پاسخ دادن من شبيه مرحوم پدر بزرگم است.

در برخی از موارد خودم را شبيه مرحوم مادر بزرگم می بينم. و بعد به اين فكر می كنم كه گويا بسياری از اعمال من حتما شبيه پدر پدر پدرم  است و يا شبيه مادر مادر مادرم است، اما چون من آنها را نديده ام نمی توانم دليلی بياروم كه حركات و اعمال من از آنها به من ارث رسيده است.

وقتی كه به انبوه انسان هايی كه در پس من قرار است به اين دنيا بيايند و به لشكری از آدم ها كه در جلوی من به دنيا آمده اند و رفته اند فكر می كنم به خود می گويم پس همه كردارها، همه رفتارهای من از ديگران به من ارث رسيده است، از همان هايی كه بهشان می گوييم مرحوم، پس خود من كجا هستم. بعد فكر می كنم پس آنها نمرده اند، آنها زنده هستند.

به خشم خودم فكر می كنم، مبادا اين خشم من شبيه يكی از پيشينيان من است، از پدران و يا مادران من، و اگر پليدی هايی در من هست، مبادا كه شبيه يكی از كسانی باشد كه قبل از من از اين دنيا رفته اند. و به خود می لرزم. پس آنها نمرده اند، در من زنده هستند و من در تمام روز حامل آنها هستم.

به ياد می آورم كه وقتی كسی نيكويی می كند، بهش می گوييم رحمت به امواتت و يا رحمت به شير مادرت. رحمت به اموات كه نمی تواند دعا باشد. اموات كه مرده اند، تمام شده اند، پس اين رحمت، به عادات نيكوی آنهايی است كه زنده هستند و با من اينجا و آنجا ميروند.”


 

نوشته شده توسط انوش در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 ساعت 19:48 موضوع | لینک ثابت


میشه هیچی نداشت و فقط اعتماد به نفس داشت. اونطوری آدم  از تمام کسانی که همه چی دارند و اعتماد به نفس ندارند جلوتره.
بسیار از خود راضی هستم. همچین همین جوری که هستم کیف می کنم از خودم.
ایشالله یه روزی مدیر کل و میلیاردر هم می شم. نشدم هم خیلی مهم نیست. همین که هستیم  خودش کلی کیف می ده.
 زندگی کردن اصولا کیف می ده اگه نگران نون شب و جون عزیزانت و خودت  نباشی. باقی اش دیگه فقط کیف است و لذت.
کارهایی هستند که حین انجامشون لذت آنچنانی ای نمی بری. قبل از انجام هم روی سر و مغز و اعصابت سنگینی می کنند. انجامشون که دادی لذتش خیلی زیاده. زندگی غریب است. در زمان های متفاوت انگار یک آدم متفاوت را زندگی می کنی
زندگیم به طرز حیرت آوری شبیه رویاهایی شده که در دوره ی  کودکی  داشتم!
شاید کمتر کسی زندگیش اینقدر شبیه رویاهای دوره ی نوجوانی اش باشه.
جالب اینه که جزو کسانی هستم که تقریبا اعتقادی به رویای آدم ها  ندارن, یا بهتر بگم دارن ولی می گن بگذار رویاها و نیروها زندگی شون رو بکنن, من هم زندگی خودم رو. کاری به کار هم نداریم.
یه اختلاف اساسی رویا توی سر آدم, با وقتی که میاد توی زندگی اینه که توی رویا بقیه هم گوش به فرمان خود آدم هستن, ولی توی زندگی بقیه هم دارن زندگی خودشون رو می کنن.
واقع گرایانه ترین نوع به واقعیت رسوندن رویا ها اینه که بپذیریم ما مسئول رویاهای خودمون هستیم. نه رویاهای دیگران, و این که یادمون باشه رویاهای دیگران رو به هم نریزیم, و یادشون بندازیم که خودشون مسئول رویاهاشون هستن نه ما.
به شخصه زیباترین احساس رو اینجور وقت ها دارم, اگه همون لحظه بمیرم, آرزویی ندارم, و اگه صد سال دیگه زنده بمونم, به اندازه ی تمام صد سال آینده کارهای مختلف برای انجام دادن  دارم.


 

نوشته شده توسط انوش در سه شنبه بیستم اسفند 1387 ساعت 0:54 موضوع | لینک ثابت