تبليغاتX
انوش
مهم نیست یه واقعیت چقدر آزارت بده. صرف این که اون واقعیت در نظام طبیعت وجود داره به این معنیه که هرگز ازش راه گریزی نداری. می تونی خودت رو در برابرش مصون کنی. می تونی روش همزیستی رو باهاش یاد بگیری. می تونی خودت رو تا حد ممکن کمتر در معرضش قرار بدی. اما نه می تونی ازش فرار کنی و نه می تونی از بین ببری اش.

به هر حال…واقعیت یعنی چیزی که بنا به نظام طبیعت و دنیا وجود داره. یعنی چیزی که گریزی ازش نیست و نمی شه از بین بردش. واقعیت یعنی اون چیزی که  مقصود واقعی زندگی هماهنگ شدن باهاش و تطبیق یافتن باهاش هست.

و یاد آوری جمله ای که مدت ها بهش فکر کردم. دنیا برای زندگی کردن ما خلق نشده. ما برای زندگی کردن در این دنیا خلق شده ایم.

طبیعت چیز باحالیه. تو بطن اش که بری می بینی عادلانه رفتار می کنه. اولش بهت همه چی می ده. جوونی. انرژی. یه کسی که ازت مراقبت کنه. قوای جنسی که بخوای بری طرف جفتت. عقل (!!). سرمایه ی جسمی و فکری. بعد یواش یواش ازت می گیرتشون. حالا باید با چیزهایی که خودت ساختی با آرامش روحی که به خودت دادی با مراقبتی که از خودت کردی با همه ی پس انداز های جسمی و فکری و روحی ات زندگی کنی. استغنا و تکیه به خود رو اگه یاد گرفته باشی و اگه از محیط و طبیعت اونچه که میخوای رو اندوخته باشی و اگه زندگی در بطن طبیعت (منظورم دار و درخت نیست ها) رو یاد گرفته باشی قشنگتر و راحت تر می تونی زندگی رو بی دغدغه ی آینده ادامه بدی.

امروز برای بار دیگه  یه واقعیت خورد توی صورتم. واقعیته. باید قبولش کرد و باید باهاش زندگی کرد.

+ نوشته شده توسط انوش در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت 16:53 |

آدم قبلی می مونی در شرایط قبلی. آدم قبلی می مونی در شرایط جدید. شرایط جدید تبدیل به آدم جدیدی می کنندت. علیرغم شرایط قبلی آدم جدیدی می شی. چون آدم قبلی نیستی شرایطت عوض می شند. یا…
مثل خیلی ها کلی زور می زنی شرایطت رو عوض کنی که بگی آدم جدیدی شدی…ولی کور خوندی…هرجا بری همون قبلیه هستی!

+ نوشته شده توسط انوش در دوشنبه یکم تیر 1388 و ساعت 21:37 |

بزرگترین  لحظه های زندگی تکرار نشدنی ترین اونهاست.
تلخ و شیرین زشت و زیبا غمگین و شاد یکنواخت و هیجان انگیر لحظه لحظه هاش رو باید عمیق زندگی کرد. دردها و تسکین ها هیچ کدام تکرار شدنی نیستند
بعضی لحظه های زندگی رنگ  تهوع دارند از شدت درد…درد…درد بی درمان.
سخت ترین موقعیت ها زمانی هستند که نمی دونی کار درست چی هست و در عین حال مهم هست که کار درست رو انجام بدی نه کاری از روی ترس یا تعصب یا احساس.
می دونی چیزی رو باید تغییر بدی نه به دلیل این که در حال حاضر از وضعیت موجود خوشحال نیستی بلکه به این دلیل که وضعیت موجود, در آینده برای خوشحال نگه داشتن ات کافی نخواهد بود

+ نوشته شده توسط انوش در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 و ساعت 13:51 |

خورشیدِ پشتِ پنجره‌ی پلک‌های من
من خسته‌ام! طلوع کن امشب برای من

می‌ریزم آن‌چه هست برایم به پای تو
حالا بریز هستی خود را به پای من


وقتی تو دل‌خوشی، همه‌ی شهر دل‌خوشند
خوش باش هم به جای خودت هم به جای من


تو انعکاسِ من شده‌ای... کوه‌ها هنوز
تکرار می‌کنند تو را در صدای من


آهسته‌تر! که عشق تو جُرم است، هیچ‌کس
در شهر نیست باخبر از ماجرای من


شاید که ای غریبه تو همزاد با منی
من... تو... چه‌قدر مثل تو هستم! خدای من!!

+ نوشته شده توسط انوش در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:48 |

مسئله

فرض کنید توی نقطه‌ A وایسادین و می‌دونین و مطمئنین که نقطه‌ A یه نقطه‌ نادرست و نقطه‌ B نقطه‌ی درستیه!

از طرفی تمام راه‌های درستی رو که فکر می‌کنین از طریق اونها می‌شه از A به B رسید امتحان کردین ولی به نقطه‌ی B نرسیدین.

حالا فقط یه راه مونده که شاید شما رو به B برسونه. اما این راه، راه درستی نیست و نادرستیش به اندازه‌ نادرستیه نقطه A است.

شما توی این وضعیت چی‌کار می‌کنین؟ صادقانه بگین چی‌کار می‌کنین؟ تا آخر عمر توی همون نقطه‌ نادرستِ A می‌مونین یا ترجیح می‌دین از اون راه نادرست به نقطه‌ درستِ B برسین.

صورت مسئله به اندازه‌ی کافی روشن هست؟ انتخابتون رو بهم می‌گین؟ حتی شما دوست عزیز؟


+ نوشته شده توسط انوش در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:38 |

میدونید چرا غذای سالم آدم رو لاغر می کنه.

غذای سالم هیج انگیزه ای برای خوردن در آدم ایجاد نمی کنه.

در راستای سالم خوری نهار امروزم مقادیر زیادی اسفناج با چهار برش نازک  مرغ  و یه تخم مرغ بود .

همون قدر که گرسنگی ام برطرف شد گذاشتمش کنار و نصفشو نخوردم

حالا اگه لوبیا پلو بود یا چلو خورش قیمه و فسنجون و بادمجون مگه رفع گرسنگی کافی بود؟

همچین با حرص و ولع ته بشقاب رو در می آوردم که اون سرش ناپیدا!

خوب صد البته هر کسی طاووس خواهد جور هندوستان کشد.

این غذاهای سالم که  میگند  سالمند به دهن آدم -بلانسبت  مزه ی فحش  می دن.
+ نوشته شده توسط انوش در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 2:11 |

ابری نیست، بادی نیست...

راستش دلم برای خودمون می‌سوزه. نه فقط برای خودم، برای همه‌مون. من فکر می‌کنم دنیای ما دنیای خوبی نیست. من فکر می‌کنم عصر اطلاعات، عصر خوبی برای زندگی کردن نبوده و نیست. روزگار ما انقدر روزگار شلوغیه که خیلی کم فرصت این رو پیدا می‌کنیم که یه لحظه متوقف شیم و به خودمون و به زندگیمون فکر کنیم. روزگار ما روزگاریه که اونقدر سرگرمی و مشغولیت دور و برمون ریخته که فراموش می‌کنیم گاه‌گاهی هشت کتاب سهراب رو برداریم و چند خط شعر ازش بخونیم. فراموش می‌کنیم که گاهی یه سر به طبیعت بزنیم. فراموش می‌کنیم گاهی بریم همین امامزاده‌های شهرمون زیارت.

روزگار بدیه. اونقدر بد که فکر می‌کنیم اینترنت و وبلاگ و فیلم و سریال و ... غذاهای خوبی برای روحمون هستند. اما نیستند و همین غذاهای بد روحمون رو بیمار می‌کنن. آخه چطوری می‌شه روحی که مدتهاست چشمش نه آبی آسمون رو دیده و نه خنکی رودخونه رو حس کرده و نه در لطافت قصه‌های مثنوی غرق شده، سالم بمونه؟

راستش من هنوز که هنوزه به اون زنی که توی ایوون خونه‌ش توی یه روستا نزدیکیهای نطنز نشسته بود و دستش رو گذاشته بود زیر چونه‌ش و زل زده بود به صحرای وسیع جلوش حسودیم می‌شه.

شما رو نمی‌دونم. اما من اسم این بدو بدوهای هر روزه و سرگرمیها و خوش‌گذرونی‌های امروزه رو نمی‌ذارم زندگی. ولی نمی‌دونم چی‌کار باید کرد. چون با فرار کردن از اونها هم تبدیل می‌شیم به یه آدم منزوی که از هیچ‌چیزی سر در  نمی‌آره.

راستش من یه روزی آرزو داشتم نقاش بشم. البته نه یه نقاش هنرمند بلکه یه نقاش ساختمون. چون حس می‌کردم یه نقاش توی تمام مدتی که داره کار می‌کنه فکرش آزاده و از صبح تا شب فقط دستش رو حرکت می‌ده اما ذهنش تحت اختیار خودشه و هرجا دلش می‌خواد پروازش می‌ده.

ابری نیست،
بادی نیست،
می‌نشینم لب حوض
گردش ماهی‌ها،

روشنی، من، گل، آب،
پاکی خوشه زیست

مادرم ریحان می‌چیند

نان و ریحان و پنیر
آسمانی بی‌ابر،

اطلسی‌هایی‌تر،

رستگاری نزدیک، لای گلهای حیاط
نور در کاسه مس چه نوازش ها می‌ریزد

نردبان از سر دیوار بلند، صبح را روی زمین می‌آرد

پشت لبخندی پنهان هر چیز

روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست
چیزهایی هست که نمی‌دانم
می‌دانم سبزه‌ای را بکنم خواهم مرد

می‌روم بالا تا اوج

من پر از بال و پرم

راه می بینم در ظلمت

من پر از فانوسم

من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه، از پل
از رود، از موج
پرم از سایه‌ی برگی در آب

چه درونم تنهاست...

راستش دلم برای خودمون می‌سوزه.

+ نوشته شده توسط انوش در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:28 |

از یه دوستی یه سری جملات ریز و درشت در مورد ازدواج به دستم رسید. یکی دو تا شون متاسفانه گاهی بیشتر از بقیه درسته:

مرد با ازدواج روی گذشته اش خط می کشد ولی زن باید روی آینده خود خط بکشد.

زنان با این آرزو با مردان ازدواج می کنند که مردان تغییر کنند… که نمی کنند.
مردان با این آرزو با زنان ازدواج می کنند که زنان تغییر نکنند…. که می کنند.

و توی روزنومه ی امروز از قول یه خانومه که اسمش رو یادم نمیاد در مورد مردیابی نوشته بود:
Drive men wild, not away!!

و این خانمه فعلا دنبال یه دوست پسر جدیده. از تمام استانداردهای قبلی اش صرفنظر کرده و فقط دنبال یه جنس مذکر قابل قبوله که خیلی اهل آزار و اذیت نباشه اینطور که به نظر من میاد!

+ نوشته شده توسط انوش در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:55 |
عشق یعنی یك تبلور یك سرود
عشق یعنی یك سلام و یك درود

مردم ، جز با امتحان و آزمايش شناخته ‏نمى‏شوند.از قديم گفته اند همسرت را وقتى ازت غيبت مى كنند امتحان‏ كن ، فاميل ات را هنگام‏ نيازمندى و دوستانت را در مصيبت و گرفتارى . خدا نكند كه در غربت كسى ناخوش شود و يا نيازمند كمك باشد. و در آن موقع است كه يا تنهايى را با تمام وجودت احساس مى كنى و يا صد ها هزار بار خدا را شكر مى كنى كه چه دوستان خوبى داريى كه اين خلاﺀ را پر كرده اند.

داشتن شريك در ضيافت و شادى و سرور آسان است ولى در هنگام درد و رنج و غم ، شريك داشتن دشوار است. گاهى يك سلام ، يك احوالپرسى ، نشاط ‏فراوانى براى انسان ها پديد مى‏آورد. گاهى نوشتن يك خط و يا يك تلفن كوتاه ، محبت ها و صفاهاى بسيارى ايجاد مى‏كند. آدميزاد بنده احسان است ، به هر كس محبت كنى دلش را فتح ‏كرده‏اى. در غربت ، دوست است كه همدم تنهايى هاست ، شريك غم ها و شادى هاست ، و از همه مهم تر بازوى ‏يارى‏رسان در نيازمندى هاست .

+ نوشته شده توسط انوش در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 15:41 |

زندگی بعدی من!

در زندگی بعدی ام دوست دارم زندگی را از آخر به اول شروع كنم. يعنی كه اول مرده و بی حس خواهم بود تا اينكه در خانه سالمندان زنده شوم. به مرور زمان هر روز حالم بهتر و بهتر می شود تا اينكه آنقدر خوب و سرحال خواهم شد كه مرا از آنجا بيرون می كنند. بعدش حقوق بازنشستگی ام را می گيرم و به دنبال شغلی می گردم. در روز اول كار يك ساعت مچی طلا بهم هديه می دهند و جشن مفصلی برايم می گيرند. ۴۰ سال بعد عمرم را آنجا كار می كنم تا اينكه جوان و شاداب شوم. آنوقت هر روز و هر شب پارتی و ياقی گری و كارهای خوب ديگر می كنم و خودم را حسابی به دردسر می اندازم. بعد راهی به دبيرستان و مدرسه تا اينكه يك كودك شوم. به به چه لذتی خواهد داشت … زندگی آخر عمر بدون هيچ گونه مسئوليت. بعد يك كودك نوزاد می شوم تا اينكه بالاخره به ۹ ماه آخر عمرم برسم. آن ۹ ماه را در يك جای بسيار گرم و مناسب و ايده آل كه مانند حمام می ماند زندگی می كنم. كلی بهم رسيدگی خواهد شد و نوشابه و انواع خوراكی های خوب و مفيد از طريق لوله به دهانم فرستاده می شود و من فقط و فقط استراحت می كنم. به به … تا اينكه … روز آخر … با شور و هيجان و در اوج لذت جنسی … همه چی تمام می شود.

+ نوشته شده توسط انوش در پنجشنبه ششم فروردین 1388 و ساعت 15:11 |

تفاوت

دختربچه ها سوژه شان بيشتر اين است كه چه كسی را دوست دارند و چه كسی از دست چه كسی ناراحت است. معمولا در گروه های كوچكتری بازی می كنند، پج و مچ زياد می كنند و رازهای همديگر را به نشانه ی دوستی و يا شايد هم خود شيرينی برای دوستان ديگرشان فاش می كنند. بزرگتر كه شدند سوژه هايشان پسرها، وزنشان، لباسشان و دوستانشان خواهد شد. زنان در مورد رژيم غذايی، روابط، ازدواج، بچه، معشوقه، شخصيت، لباس، رفتار ديگران، روابط كاری و هر چه كه با انسان و مسايل شخصی سر و كار داشته باشد، صحبت می كنند.

پسربچه ها در مورد وسايل و فعاليت ها صحبت می كنند و اينكه چه كسی چه كار كرده، چه كسی در چه كاری ماهر است و هر دستگاهی چگونه كار می كند. در نوجوانی در مورد ورزش، مكانيك و عملكرد وسايل حرف می زنند. مردان در مورد ورزش، كار، اخبار روزانه، سياست، اينكه چه كار كرده اند يا كجا رفته اند، بحث می كنند و در مورد تكنولوژی، ماشين و هر وسيله و دستگاهی كه حدس بزنيد، صحبت می كنند.

ساختار مغز اين دو جنس بسيار متفاوت است ولی خب ديگه، كاريش نمی شود كرد چونكه بدون همديگه هم نمی توان زندگی كرد.

(نامه از شوهر به همسرش: عزيزم، جيگر طلا، اين ماه نمی توانم خرجی بهت بدهم، در عوض ۱۰۰ بوسه همراه با اين نامه برايت می گذارم. بعد از چند روز خانم جواب نامه را می دهد. شوهرجان از ۱۰۰ بوسه ات متشكرم. ليست مخارجم اين است: ۲ بوسه برای پستچی خرج كردم. ۵ بوسه برای رئيس اداره برق. ۳ بوسه برای نانوا. اكبر بقال بوسه قبول نمی كرد مجبور شدم جور ديگری باهاش حساب كنم … و ۳۵ بوسه هم برای ساير خريدهای كوچك. اصلا انگران من نباش هنوز ۵۵ بوسه باقی مانده است. لطفا بهم بگو برای ماه ديگه هم همين ۱۰۰ بوسه را در بودجه ام بگذارم يا خير. جيگر طلای تو.)

+ نوشته شده توسط انوش در دوشنبه سوم فروردین 1388 و ساعت 23:41 |

عادات نيكو

“بعضی وقت ها كه با كاغد پاره هايم ور ميروم و مشغول مطالعه يادداشت هايی می شوم كه اصلا به درد نمی خورد می بينم كه اين عملم شبيه عمل  پدرم است. و در بسياری از موارد وقتی كه زير چشمی به گوشه ای از اتاق نگاه می كنم می بينم كه چقدر شبيه مادرم شده ام. گاهی هم به هنگام راه رفتن، به هنگام جواب يك سوال را دادن، می بينم اين نوع پاسخ دادن من شبيه مرحوم پدر بزرگم است.

در برخی از موارد خودم را شبيه مرحوم مادر بزرگم می بينم. و بعد به اين فكر می كنم كه گويا بسياری از اعمال من حتما شبيه پدر پدر پدرم  است و يا شبيه مادر مادر مادرم است، اما چون من آنها را نديده ام نمی توانم دليلی بياروم كه حركات و اعمال من از آنها به من ارث رسيده است.

وقتی كه به انبوه انسان هايی كه در پس من قرار است به اين دنيا بيايند و به لشكری از آدم ها كه در جلوی من به دنيا آمده اند و رفته اند فكر می كنم به خود می گويم پس همه كردارها، همه رفتارهای من از ديگران به من ارث رسيده است، از همان هايی كه بهشان می گوييم مرحوم، پس خود من كجا هستم. بعد فكر می كنم پس آنها نمرده اند، آنها زنده هستند.

به خشم خودم فكر می كنم، مبادا اين خشم من شبيه يكی از پيشينيان من است، از پدران و يا مادران من، و اگر پليدی هايی در من هست، مبادا كه شبيه يكی از كسانی باشد كه قبل از من از اين دنيا رفته اند. و به خود می لرزم. پس آنها نمرده اند، در من زنده هستند و من در تمام روز حامل آنها هستم.

به ياد می آورم كه وقتی كسی نيكويی می كند، بهش می گوييم رحمت به امواتت و يا رحمت به شير مادرت. رحمت به اموات كه نمی تواند دعا باشد. اموات كه مرده اند، تمام شده اند، پس اين رحمت، به عادات نيكوی آنهايی است كه زنده هستند و با من اينجا و آنجا ميروند.”

+ نوشته شده توسط انوش در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 و ساعت 19:48 |
میشه هیچی نداشت و فقط اعتماد به نفس داشت. اونطوری آدم  از تمام کسانی که همه چی دارند و اعتماد به نفس ندارند جلوتره.
بسیار از خود راضی هستم. همچین همین جوری که هستم کیف می کنم از خودم.
ایشالله یه روزی مدیر کل و میلیاردر هم می شم. نشدم هم خیلی مهم نیست. همین که هستیم  خودش کلی کیف می ده.
 زندگی کردن اصولا کیف می ده اگه نگران نون شب و جون عزیزانت و خودت  نباشی. باقی اش دیگه فقط کیف است و لذت.
کارهایی هستند که حین انجامشون لذت آنچنانی ای نمی بری. قبل از انجام هم روی سر و مغز و اعصابت سنگینی می کنند. انجامشون که دادی لذتش خیلی زیاده. زندگی غریب است. در زمان های متفاوت انگار یک آدم متفاوت را زندگی می کنی
زندگیم به طرز حیرت آوری شبیه رویاهایی شده که در دوره ی  کودکی  داشتم!
شاید کمتر کسی زندگیش اینقدر شبیه رویاهای دوره ی نوجوانی اش باشه.
جالب اینه که جزو کسانی هستم که تقریبا اعتقادی به رویای آدم ها  ندارن, یا بهتر بگم دارن ولی می گن بگذار رویاها و نیروها زندگی شون رو بکنن, من هم زندگی خودم رو. کاری به کار هم نداریم.
یه اختلاف اساسی رویا توی سر آدم, با وقتی که میاد توی زندگی اینه که توی رویا بقیه هم گوش به فرمان خود آدم هستن, ولی توی زندگی بقیه هم دارن زندگی خودشون رو می کنن.
واقع گرایانه ترین نوع به واقعیت رسوندن رویا ها اینه که بپذیریم ما مسئول رویاهای خودمون هستیم. نه رویاهای دیگران, و این که یادمون باشه رویاهای دیگران رو به هم نریزیم, و یادشون بندازیم که خودشون مسئول رویاهاشون هستن نه ما.
به شخصه زیباترین احساس رو اینجور وقت ها دارم, اگه همون لحظه بمیرم, آرزویی ندارم, و اگه صد سال دیگه زنده بمونم, به اندازه ی تمام صد سال آینده کارهای مختلف برای انجام دادن  دارم.
+ نوشته شده توسط انوش در سه شنبه بیستم اسفند 1387 و ساعت 0:54 |

خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد    

زیبایی حقیقت است و حقیقت زیبایی    

پس ظاهر و باطنمان زیبا باشد تا به حقیقت نزدیکتر باشیم

شما رهبر ارکستر سمفونیک افكار و احساسات خويشيد. نبايد گامهاي خود را با صداي طبل و شيپور ديگران هماهنگ كنيد. گوش به نواي درون خود بسپاريد. نواهايي كه از درونتان بر ميخيزد را هدايت كنيد.

اي به زمين بر، به فلك نازنين

نازكش ات هم فلك و هم زمين

ما موجودات خاكي نيستيم كه به بهشت مي رويم. ما موجودات بهشتي هستيم كه از خاك سر بر آورده ايم

+ نوشته شده توسط انوش در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 و ساعت 23:5 |
نه تو همه چیز رو دوست داری. نه همه چیز برای تو به وجود اومده.
نه چیزی اونطور که دوست داشتی می مونه و نه چیزی نابودت می کنه.
یه داستان…داستان واقعی…می بردت به عمق درد…عمق وحشت…عمق…شادی از این که هرگز تجربه اش نکردی. عمق تنفر که هنوز زنده هستی و نفس می کشی.

یه لحظه…می بردت به عمق…عمق…پرسش…پوچی…یا…
تصمیم می گیری..تجربه کردی. نمی خواستی. برمی گردی به لحظه های تنهایی…خودت..خودت و..خودت.
و…یک شادی درونی.
کی می دونه واقعیت چیه. تخیل کجاست؟ مهم شادیه. اگه هست فرقی نمی کنه در تحقق واقعیت و پذیرش واقعیته یا فرار از واقعیت. مهم شادیه.

یاد می گیری نمی شه دنیا رو کرد اون چیزی که دوست داری. می شه قسمت هایی از دنیا رو شریک شد که خوشایندته. باقی اش مال اونهایی که خوشایندشونه.

+ نوشته شده توسط انوش در یکشنبه بیستم بهمن 1387 و ساعت 0:7 |
هر وقت احساس می کنم توی سایه ی کسی قرار گرفته ام سعی می کنم تمرکز کنم روی خودم. مهم نیست اون آدم چقدر عزیز باشه کنار می گذارمش.

توی دنیا میلیارد ها آدم هست. عده ایشون موفق تر از من نوعی. عده ایشون به گرد من نوعی هم نمی رسند. مهم ولی موفق بودنشون نیست. مهم اینه که موفق یا شکست خورده در قله یا در حضیض خودشون باشند. آدمی قابل تمیز و تشخیص از دیگران.آدم های شکست خورده من رو عصبی نمی کنند. آدم های موفقی که دیگران رو استثمار روحی و جسمی هم می کنند من رو عصبی نمی کنند. آدم هایی که در سایه ی باقی آدم ها خودشون رو فراموش می کنند و توانایی هاشون رو ,من رو عصبی می کنند.
…تمرکز. مهم ترین رمز انجام دادن هر کاری است. بیش از مهارت , شاید یا بهتر بگم پیش نیاز مهارت.

+ نوشته شده توسط انوش در شنبه نوزدهم بهمن 1387 و ساعت 23:17 |
بسیار سالم هستم, خدا را شکر
دست و پایم کاملا درست کار می کند, خدا را شکر
از دستگاه هاضمه و تنفسی ام بسیار راضی هستم, خدارا شکر
عمل بلع را هم بسیار عالی انجام می دهم, خدا را شکر
موهای سرم خوب و پوستم بسیار صاف و عالی است, خدا را شکر
فشار خونم عالی و به اندازه است, خدا را شکر
چشم و گوش و زبانم هم بسیار دقیق و سرحال هستند, خدارا شکر
حتی ناخن های دست و پایم از بهترین انواع ناخن هستند, خدا را شکر
فقط
ایراد کار این است که همه این اعضا مدتی است به جای این که از مغزم فرمان بگیرند به قلبم سوئیچ شده اند.
چاره چیست دیگر, هر کسی در بدن خود ایرادی دارد

+ نوشته شده توسط انوش در سه شنبه هشتم بهمن 1387 و ساعت 0:3 |
عرض شود خدمتتون که به این فکر می کنم که اگه یه زمانی صد در صد اعتمادمون به کل ملت دنیا از بین بره چی می شه!

فرض بفرمایید اگه توی پیاده رو دل ای دل ای می کني و سوت کشون راه می ري به این علته که اعتماد می کني به این که هیچ راننده ی مشنگی گازش رو نمی گیره بیاد توی پیاده رو یا هیچ بنی بشری گلدون رو عشقی از پنجره ی خونه اش پرت نمی کنه توی ملاج عابر پیاده ی از همه جا بی خبر!

یا اگه سوار اتوبوس  می شی اعتماد می کنی که راننده  محترم به سرش نمی زنه که اتوبوسشو  جا به جا بکوبونه به كوه یا پرت کنه تو دره  یا یهو بیماری بی حافظگی اش عود کنه و کل مهارت شوفريش   رو از دست بده.

یا وقتی چند وقت  پیش جای همگی خالی برای چندمين  بار رفتیم شمال   سوار قايقي  شدیم که می بردمون مرداب انزلي  رو نشونمون بده فکر کردم اگه کاپیتان قايق  بعد از یه میلیون بار که همین سفر رو تکرار کرد بزنه به سرش و تصمیم بگیره تغییری در زندگی اش به وجود بیاره و قایق  و کل مسافرینش رو غرق كنه  چی!؟

خلاصه…نمیشه تصممم گرفت .نترس بودن و پرجرات بودن ناشی از اعتماد کامل هست به کلیه ی جوانب موجود یا فکر نکردن به کلیه ی جوانب موجود یا…اصولا عبارت است از پذیرفتن خوشرویانه ی عواقب, حتی اگه کلیه ی ضرایب اطمینان شیرجه بزنند تا زیر صفر.


 

+ نوشته شده توسط انوش در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 و ساعت 0:4 |
ولله نمی دونم خوبه آدم اصولا دیده نشه یا این که دیده بشه اما به دلیل اشتباهاتی که می کنه.
اگه آدمی بخواد دیده بشه اما راه درست دیده شدن رو بلد نباشه یا راهش براش باز نباشه احتمالش زیاده که سر بخوره طرف دیده شدن به دلایل واهی مسخره.
گمانم این همون چیزی هست که بهش می گن نیاز به توجه. گاهی دلایل منطقی داره. گاهی دلایل احساسی.
باز هم به گمانم توی کار بسیار پیش میاد. توی زندگی عادی بیشتر.
چرا راجع بهش نوشتم؟ سر خوردم توش…با کله.  از نوع منطقی!!!!
اولین بارم نیست. آخرین بارم هم نخواهد بود. تنها آدمی هم نیستم که با کله سر می خوره توش.
باهوش اگ باشی می فهمی چطور دیده بشی بی این که ضایع بشی یا…گاهی چطوری درستش کنی اگه ضایع شدی!
خلاصه…باهوش باید باشی دیگه. پررو بودن به تنهایی کاربرد داره در برخی شرایط. باهوش بودن همراه با پررو بودن کاربرد داره در تمام شرایط.

 

+ نوشته شده توسط انوش در شنبه سی ام آذر 1387 و ساعت 20:21 |
توصیه جالب برای بیشتر لذت بردن از زندگی خود.
همین امروز اقدام کنید تا نتیجه آن را ببینید.

1 به تماشای غروب آفتاب بنشینید.
2 بیشتر بخندید.
3 کمتر گله کنید.
4 با تلفن کردن به یک دوست قدیمی، او را غافلگیر کنید.
5 هدیه‌هایی که گرفته‌اید را بیرون بیاورید و تماشا کنید. شاید برایتان قابل استفاده باشند.
6 دعا کنید.
7 در داخل آسانسور با آدمها صحبت کنید.
8 هر از گاهی نفس عمیق بکشید.
9 لذت عطسه کردن را حس کنید.
10 قدر این که پایتان نشکسته است را بدانید.
11 زیر دوش آواز بخوانید.
12 با بقیه فرق داشته باشید.
13 کفشهایتان را عوضی پایتان کنید و به خودتان بخندید.
14 به دنیای بالای سرتان خیره شوید.
15 با حیوانات بازی کنید.
16 کارهای برنامه‌ریزی نشده انجام دهید. برای انجام آن در همین آخر هفته برنامه‌ریزی کنید!
17 برای کاری برنامه‌ریزی کنید و آن را درست طبق برنامه انجام دهید. البته کار مشکلی است!
18 از تناقضات لذت ببرید.
19 دستان خود را در آسمان تکان دهید.
20 در حوض یا استخری که ماهی دارد شنا کنید، کنار آنها.
21 از درخت بالا بروید.
22 در حال رفتن به کلاس، یکبار دور خودتان بچرخید.
23 به دیگران بگوئید که خوشگل شده‌اند.
24 مجموعه‌ای از یک چیز (تمبر، برگ، سنگ، جغد، …) برای خودتان جمع‌آوری کنید.
25 هر وقت که امکانش وجود داشت پابرهنه راه بروید.
26 آدم برفی یا خانه ماسه‌ای بسازید.
27 بدون آن که مقصد خاصی داشته باشید پیاده روی کنید.
28 وقتی تمام امتحاناتتان تمام شد، برای خودتان یک بستنی بخرید و با لذت بخورید.
29 جلوی آینه شکلک در بیاورید و خودتان را سرگرم کنید.
30 فقط نشنوید، سعی کنید گوش کنید.
31 رنگهای اصلی را بشناسید و از آنها لذت ببرید.
32 وقتی از خواب بیدار می‌شوید، زنده بودنتان را حس کنید.
33 زیر باران راه بروید.
34 تا جایی که می‌توانید بالا بپرید.
35 برقصید. حتی در تختخواب.
36 کمتر حرف بزنید و بیشتر بگوئید.
37 قبل از آن که مجبور به رژیم گرفتن بشوید، حرکات ورزشی انجام دهید.
38 بازی شطرنج را یاد بگیرید.
39 کنار رودخانه یا دریا بنشینید و در سکوت به صدای آب گوش کنید.
40 هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهید.

+ نوشته شده توسط انوش در شنبه سی ام آذر 1387 و ساعت 20:13 |


Powered By
BLOGFA.COM


<5f509c3e23cd4857> <6115bb8015f04593><-PostTitle-> <6c253dada5b243f7><-PostContent-> <16bb4c7b6d3d4b9a><-PostLink-> <-PostLink->

Sign by Danasoft - For Backgrounds and Layouts