تبليغاتX
انوش



ضمیزن شاه الحضر(هاترا)دختري داشت به نام نضيره که از زيباترين زنان آن روزگار بود و
او را بسيار دوستش مي داشت وهميشه به او بيشتر از بقيه ي فرزندانش اهميت
ميداد شهر الحضر داراي برج وباروهاي مستحکمي بود که کسي نمي توانست آن را
شکست دهد تا آنکه شاپور اول که بسيار نيکو روي وخوش اندام بود براي فتح شهر
به آنجا رفت وقتي در اطراف برج ها جست وجو مي کرد نضيره از فراز قلعه دل به
شاهپور داد وناگفته نماند که شاهپور هم شيفته ي جمال او شد .
نضيره نديمه اش سامرا را به نزد شاهپور فرستاد تا با او معامله اي کند که
در قبال باز کردن درهاي شهر او را به همسري گيرد در واقع مي خواست هم
خانواده اش را نجات دهد هم شاهپور را به دست آورد اما آنقدر عاشق شاهپور
شده بود که به هيچ چيز فکر نمي کرد وعاقبت شهر با کشتار بسياري به وسيله ي
خيانت نضيره به دست شاهپور افتاد وطبق عهدشان به همسري يکديگر در آمدند تا
اينکه شب عروسي در بستر خواب نضيره تا صبح مي ناليد وقتي شاهپور ديد او بي
تاب ونالان است به دنبال علت درد گشت وديد برگ موردي که روي تخت بوده بدن
او را زخم کرده واز اين صحنه سخت در شگفت شد واز او پرسيد :
- مگر تن تو را با چه غذايي پرورانده اند که از چنين برگ گلي آزرده مي شوي؟
نضيره گفت: پدرم مرا با مغز قلم گوسفند ،زرده تخم مرغ،سرشيروشهدي که از
بهترين زنبورهاي عسل جوان حاصل مي شود وبا بهترين شراب ناب بزرگ کرده است
شاهپور گفت: نسبت به کسي که در تربيت تو اينقدر رنج کشيده وتورا بسيار
گرامي ودوست مي داشته ، دردو رنجي به تو نداده وهيچ نعمتي از تو دريغ
نداشته خيانت کردي مي ترسم از تو به من همان رسد که به او رسيد ودستور داد
گيسوان او را به دم اسبي ببندند وآن اسب را دربيابان رها کنند تا در زير
خار وخاشاک بدنش پاره پاره شود تا سزاي عملش رابگيرد که قدر محبت پدر
نداسته ونسبت به او ظلم کرده است ودرس عبرتي شود براي کساني که خيانت مي کنند.

+ نوشته شده توسط انوش در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388 و ساعت 14:25 |
 

گفتم بذار يار تو باشم ، جواب نـُچ               همچون گنه كنار تو باشم ، جواب نـُچ
يا لااقل بذار به جاليز عشق تو                       هندونه و خيار تو باشم ، جواب نـُچ
بي معرفت بذار اقلاً كه بعد از اين             چون ماست در تغار تو باشم ، جواب نـُچ
يا در شكارگاه دل لا مروتت                     مي خوام من شكار تو باشم ، جواب نـُچ
آتش اگر گرفت دلت از فراق من                      چون پلۀ فرار تو باشم؟ ، جواب نـُچ
اي كاشكي تو حامله باشي و صبح و شب     پيوسته من ويار تو باشم ، جواب نـُچ
گفتم بذار تا نشوي خسته و ملول                  ماشين جاگوار تو باشم ، جواب نـُچ
يا بال در بيارم وطياره ات بشم                           يا كوپۀ قطار تو باشم، جواب نـُچ
پولي بده به صورت قرضي اقـلـّكن             تا اينكه شرمسار تو باشم ، جواب نـُچ
خالص ترين مواد تويي ،جون من بذار      چون اشغري خمار تو باشم ، جواب نـُچ
حالا كه آب كم شده و جيره بنديه            مي خوام آبشار تو باشم ، جواب نـُچ
شخصيّتي براي خودت ، نازنين بذار               نيروي پاسدار تو باشم ، جواب نـُچ
گفتم گرسنه اي به گمانم بذار پس               يك وعدۀ ناهار تو باشم ، جواب نـُچ
صد سال بعد، وقت سفر كردنت بذار         چون سنگ بر مزار تو باشم ، جواب نـُچ
گفتم قبول كن كه از اين لحظه تا ابد          چون خر به زير بار تو باشم، جواب نـُچ
حتي اگر خوشي زده زير دلت بذار            چون برج زهر مار تو باشم، جواب نـُچ
«جاويد» گفت ختم كلام اي عزيز دل   دربست من دراختيار تو باشم ، جواب نـُچ

پس گفتمش بذار برای خوش آمدت        بنزين درون كار ِ (car) تو باشم ، قبول كرد
کارتم گرفت و رفت سوی پمپ ناقلا                 سهمیۀ دو ماه مرا هم وصول کرد

 

+ نوشته شده توسط انوش در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388 و ساعت 14:3 |

تولید دستگاه تولید آب از جریان هوا

این دستگاه با مکش هوای مرطوب و عبور دادن آن از میان فیلتری مخصوص، هوا را سرد کرده و آن را به قطرات آب تبدیل می کند.


 محققان موفق به تولید دستگاهی شده اند که قادر است با عبور دادن جریان هوا از میان فیلتر های مخصوص خود آب آشامیدنی تولید کند.

گروهی از محققان کانادایی شرکت Element Four  ابزاری را به نام" آسیاب" تولید کرده اند که می تواند از منبعی بزرگ و در جریان به نام هوا، آب تولید کند.

این دستگاه با مکش هوای مرطوب و عبور دادن آن از میان فیلتری مخصوص، هوا را سرد کرده و آن را به قطرات آب تبدیل می کند. آسیاب توانایی تولید روزانه 12 لیتر آب را داشته که این میزان در روزهای طوفانی و با افزایش میزان رطوبت هوا افزایش می یابد.

به گفته دانشمندان استفاده از این دستگاه علاوه بر اینکه می تواند تولید آب را در کشورهای در حال توسعه افزایش دهد، در عین حال می تواند به عنوان راه حلی موثر برای تامین آب میلیونها انسان که روزانه در سرتاسر جهان با کم آبی مواجه هستند مورد استفاده قرار گیرد.

میزان انرژی مورد نیاز دستگاه "آسیاب" برابر مصرف انرژی الکتریکی سه لامپ معمولی بوده و می تواند افراد را از سیستم تولید آب شهری که همواره دچار مشکلات و هزینه های متفاوت است، رها سازد.
 پهنای این دستگاه 91 سانتیمتر بوده و گروه تولید کننده این دستگاه قیمت آن را در حدود 80 دلار تخمین زده اند. در عین حال هزینه تولید یک لیتر آب در این دستگاه 20 سنت  اعلام شده است.

+ نوشته شده توسط انوش در شنبه دوازدهم دی 1388 و ساعت 14:0 |

غریبه نیست همه جا هست  در دل من در دل تو
یه بی صدا
وقتی بخواد حرف بزنه
از چشات  اشک میباره
چشاتو خیس میکنه
اشکی که غمهای دلتو با خودش میاره
اروم اروم
رو گونه هات جاری میشه
مث یه مروارید
به همون پاکی و درخشش
حالا یکی باشه این مرواریدو با دستاش پاک کنه دیگه اشکی نیست که غمی همراهش باشه
یه هم صدا
که حرفاتو میفهمه بغضتو حس میکنه
نازت میکنه که نکنه یه وقت از چشات اشکی بیادو اون غصش بگیره
عاشقش میشی
میخوای فقط با اون باشی چه این دنیا چه اون دنیا
با دل اون خلوت کنی
تو چشاش نگاه کنی
عشقتو از ته دل نثار چشماش بکنی
زیر بارون دستاشو بگیری گرمی دستاش وجودتو گرم بکنه
اما
این روزگار نامرد
اونو ازت میگیره
تو میمونی و........

غصه ی اینو داری که دیگه کسی مث اون نمیتونه زیر بارون گرمت کنه
تو میمونی و یادی از خاطره های قشنگی که با اون داشتی
حالا تک وتنها
دیگه زندگی واست پوچه
دیگه چرا باید معنی داشته باشه ؟؟؟؟وقتی کسی رو که دوسش داری

 تنهام گذاشت و رفت
رفت با یکی دیگه
دلتو میشکونه
اخه خداااااااااا
چی بگم...........
دارم دق مکنم خدا
به دادم برس
یه کاری کن عشقم برگرده
خدا....فقط گرمی نفسای اونو میخوام
خدا فقط یه بار....چیز زیادی نیست
فقط یه بار تو چشام نگاه کنه
بهم بگه دوسم داره
با اون صدای قشنگش که وقتی تو دلم اشوب بود ارومم میکرد
برگرد عشقم
بخاطر خدا برگرد به خاطر دلم
اگه قلبی تو سینته...برگرد

+ نوشته شده توسط انوش در سه شنبه یکم دی 1388 و ساعت 17:58 |
به راحتي و دردناكي شكستن شاخه ي ترد نهالي نوپا

           با سوزشي ناگهاني،در دلم نابود شد 

          بازي تمام شد

           نبرد نابرابر تو با من تمام شد

           ساختن هاي من و ويران كردن هاي تو

           ناجوانمردانه نبود؟؟؟

           بس نبود؟؟؟

           بازي انتظار و دلتنگي تمام...

           ديگر صبوري براي گم شدن لحظه هاي بي تو تمام

           همه ي اين قصه تمام....

 

+ نوشته شده توسط انوش در سه شنبه یکم دی 1388 و ساعت 17:52 |
تا  کی   کنی   حیله   و   تزویر   آدمک            دانی  که  بار  کج  به  منزل  نمیرسد

دل  پاک دار زمکر  اگر مهر  جو   تویی            در شوره  زار گل  به حاصل  نمیرسد

بار كج

 

+ نوشته شده توسط انوش در دوشنبه سی ام آذر 1388 و ساعت 21:25 |

دلا ياران سه قسم اند گر بداني

 زباني اند و ناني انـد و جـاني

 به نـاني نان بده از در برانـش

 تو نيـکي کن يه ياران زبـاني

 وليـکن يـار جـاني را نگهدار

 به پـايش جـان بده تا مي تواني.

+ نوشته شده توسط انوش در جمعه سیزدهم آذر 1388 و ساعت 10:49 |
 

دانه عقیم

در درون کیسه ای بزرگ بر دوش پیرمرد کشاورز غوغایی به پا بود ! دانه های گندم با شوق و شادی می دانستند که باید امروز بر دست  مهربان پیرمرد بوسه ادب و خداحافظی بزنند و برای بارور شدن به دل خاک بروند تا در ادامه راه کمالشان هر کدام به خوشه ای طلایی تبدیل شوند . این را وقتی همه سوار بر خوشه های خود در مزرعه ای که دوران کودکی خودرا طی کرده آموخته بودند . وای چه لحظه پر شوری بود ! لحظه به لحظه بوی خاک آماده نزدیک و نزدیک تر به مشام می رسید. و دل هر دانه را بی تاب می کرد . در این میان دانه ای با همه شادمانی می کرد!  اما در دلش احساس دیگری داشت .

به مزرعه رسیدند ! دانه ها از سروکول هم بالا می رفتند که زودتر در مشت مرد کشاورزجای گیرند ! دست گرم او داخل کیسه شد ! اتفاقا در اولین مشت ! این دانه با دانه های دیگر فریاد کنان لحظه رهایی  در طلوع زیبای خورشید صبحگاهی ! این ضیافت عظیم الهی را تجربه کردند آرام و رها در آسمان برای هم آرزوی باروری نمودند در دل خاک جای گرفتند .

خاک دانه ها را عزیز داشت  آنها را به آرامش خواند و برایشان از زمان رویش گفت ! همه در دل خاک آرام شدند و بخواب رفتند جز دانه نگران ! خاک متوجه بیداری او بود ! پرسید !  تو نمیخوابی ؟ دانه گفت : نگرانم ! خاک پرسید از چه ؟ دانه گفت آیا تا بحال شده دانه ای بارور نشود ؟ زمین تبسمی کرد و گفت نگرانی ات را متوجه شدم ! بلی ! دانه گفت : من حس باروری را به مانند دیگر دانه ها ندارم ! و این یعنی تمام شدن!؟ یعنی خارج شدن از چرخه وجودم !؟ چه باید کنم ؟

خاک گفت : ادراک ! ادراک از این که به جای نگرانی قبول کنی تو اینگونه هستی و با گونه های دیگر کمی متفاوت ! خود را بشناسی و راه گونه خود را پیش بگیری ! دانه پرسید آیا این یک نقص نیست ؟ خاک گفت : نقص در کار خداوند ؟ !  نه ! او تمام ذرات را درکمال و منحصر به فرد آفریده همانگونه که خود همتایی ندارد زاده نشده و فرزندی ندارد و در تمام ذرات متجلی است . دانه گفت : برای ادراک کمکم کن ! خاک با مهربانی گفت چشمهایت را ببند !

دانه های دیگر جوانه زدند ریشه کردند ریشه هایشان به طرف دانه عقیم رفتند و او را در آغوش گرفتند ساقه بستند و هرکدام به خوشه ای تبدیل شدند و دانه عقیم در همه خوشه ها تجلی اش مشهود بود باز همه با هم بودند دریک تن در وحدتی کامل

در حیرتم ! در حیرتی عجیب ! که خداوند درسی عظیم را در دانه ای عقیم برای ما نهاده !

دانه ای عقیم که می تواند در خاک و بستر بینش ما  شکوفا به ادراک شود.


+ نوشته شده توسط انوش در جمعه سیزدهم آذر 1388 و ساعت 8:43 |

پادشاه فصل ها، پاییز

پادشاه فصل ها پاییز

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ....ابر با آن پوستین سرد نمناکش....باغ بی برگی....روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش...ساز او باران سرودش باد....جامه اش شولای عریانی است.....ور جز اینش جامه ای باید....بافته بس شعله ی زر تار پودش باد....گو بروید یا نروید هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاری نیست....باغ نو میدان....چشم در راه بهاری نیست....
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد....ور به رویش برگ لبخندی نمی روید...باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی .....خنده اش خونی است اشک آمیز....جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصل ها پاییز
+ نوشته شده توسط انوش در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 14:16 |

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم .... موجیم که آسودگی ما عدم ماست

موجیم که آسودگی ما عدم ماست

بعضی وقتها

یه جورایی دوست دارم دیوونه بشم

سر بذارم به کوه و بیابون

بگن ولش کن این دیوونه است

آره دیگه پیش میاد

تا حالا کسی در حقتون نامردی کرده ؟

در حق من ؟

ایییییییییییییییییی....

کم نه

اصلا

از دوستانی که تا حالا در حق من نامردی نکرده اند

نا مردی پذیرفته می شود!

نظر به

بودن حجم کثیری از داوطلبان

داشتن وقت قبلی الزامی است !!

خوبی مطلب اینه که همه اینها میگذره

به جاش کلی می خندیم !!

+ نوشته شده توسط انوش در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 14:14 |
کاروان 
 
+ نوشته شده توسط انوش در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 و ساعت 22:55 |

گل پونه های وحشی دشت امیدم 

وقت سحر شد ... 

تاریکی  شب رفت و  فردایی دگر شد 

من مانده ام تنهای تنها

من مانده ام تنها میان سیل غمها 

  گل پونه ها نامهربانی آتشم زد  

گل پونه ها بی همزبانی آتشم زد 

 میخواهم از شب تا سحرگاهان بنالم 

 افسرده ام  ... دیوانه ام...آزرده جانم  

 

+ نوشته شده توسط انوش در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 و ساعت 22:19 |
خوب و بد جويدن آدامس ‌ ‌


امروزه بسيارى از افراد معتقدند هنگامى كه دچار تنش و نگرانى هستند يا هيجان‌زده مى‌شوند، جويدن آدامس در آنها احساس آرامش و انرژى مازاد را تخليه مى‌كند. شايد به همين دليل است كه بيشتر افراد خصوصاً جوانان از طرفداران پروپاقرص آن هستند. اما آنها نمى‌دانند كه جويدن آدامس تا چه حد در سلامتشان اثرگذار است! ‌ ‌
قرن‌هاست كه از آدامس براى تميز كردن دهان و يا خوشبو كردن تنفس استفاده مى‌كنند و در گذشته نيز از آدامس‌ها جهت مصارف دارويى بسيار استفاده مى‌شده است. برخى از تحقيقات نيز نشان داده است كه جويدن آدامس بخش جلوى شبكه كورتكس مغزى را فعال‌تر مى‌كند و موجب پردازش بهتر اطلاعات مغز انسان مى‌شود. همچنين محققان معتقدند كه نه تنها عضلات دهانى بلكه عضله زبان هنگام جويدن آدامس افزايش مى‌يابد و به دفع مواد سمى از عضلات و ماهيچه‌هاى دهان كمك مى‌كند. آدامس منجر به ماساژ لثه و كمك به خارج شدن خرده‌هاى غذا از لابه‌لاى دندان‌ها مى‌شود و در كاهش بازگشت غذا از معده‌موثر بوده و سبب ترشح شيره‌هاى گوارشى به منظور هضم بهتر غذاها مى‌شود با اين وجود شايد جويدن آدامس مزايايى داشته باشد ولى نبايد نكات منفى آن را نيز ناديده گرفت. استفاده از آدامس‌هايى كه قند طبيعى مثل گلوكز دارند به رشد باكترى‌هاى دهان كمك مى‌كند و سبب پوسيدگى دندان شده و زمينه ايجاد عفونت‌هاى جدى را فراهم مى‌كند كه مى‌تواند منجر به تشديد بيمارى‌هاى قلبى نيز شود. از سوى ديگر مصرف مداوم و زياده از حد آن مى‌تواند منجر به افزايش وزن گردد. هر عدد آدامس معمولى حدود 10 كالرى و آدامس رژيمى حدود دو كالرى انرژى توليد مى‌كند. آدامس‌هاى با قند مصنوعى نيز اگرچه براى افراد ديابتى و اشخاصى كه داراى اضافه وزن هستند، مفيد است ولى مصرف بيش از حد آنها مى‌تواند در برخى افراد منجر به بروز واكنش‌هاى حساسيتى شود. گذشته از اين فتنول كه نوعى ماده شيميايى افزودنى به بيشتر آدامس‌هاست مى‌تواند با تاثير در پـرزهـاى چـشايى و سلول‌هاى بويايى، احساس خنكى خوشايندى در مصرف‌كننده ايجاد نمايد و از تشنگى بكاهد و افراد را با كاهش تشنگى از مصرف مايعات باز دارد. ‌ ‌


+ نوشته شده توسط انوش در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 و ساعت 23:47 |

از این لحظه تا حدود شصت, هفتاد, هشتاد یا صد و ده سالگی یک ریز کار توی لیست دارم که یکی بعد از دیگری انجام بدم.

کاملا ایده آل بود اگه هر آدمی می تونست در اتاق زندگی اش رو باز کنه. یه تابلوی “لطفا مزاحم نشوید” بزنه دم در. در رو ببنده. رب دو شامبرش رو بپوشه. با یه لیوان نوشیدنی داغ بنشینه پشت میز و صرفنظر از کمیت سال ها زندگی کنه تا…چهل,شصت یا هفتاد و هشتاد و اگه هم بشه هزار سالگی. منتها در اغلب قریب به اتفاق جمعیت دنیا در طول تاریخ این طور بی دغدغگی مشاهده نشده.

اغلب اوقات ساعتی, دقیقه ای, ثانیه ای یک بار در اتاق آروم باز می شه نوک یه دماغ و بعدش یه کله میاد تو. یادوستته یا برادر  بزرگه است یا کوچکه یا خانواده ی مادرت  هستند یا عمه و خاله و همسایه, یا ظرف و لباسه و صبحونه نهار شام, یا خدای نکرده مریضی و بی کاری, یا خبر خیره مثل مسافر و عروسی, یا پیشامد های اقتصادی و بحران های سیاسی و اجتماعی و خانوادگی و گاها بلایای طبیعی از سقف -نه لزوما بتون آرمه ی- زندگی خراب می شند روی سرت.

خلاصه ی کلام, هنر ادامه ی زندگی ست و عمق لذت در همان اطاق به ندرت خلوت, که پر و خالی می شود با مهمان های خوانده و ناخوانده و دوباره ساختن اش با امید, زمانی که سقفش روی سرت ترک بر می دارد. زندگی فراموش نکردن ارزش و مقصود لحظه ی اکنون است و عشق به خود, زمانی که سقف اتاق ریخته و اتاق پر است از مهمانان دائم و موقت ریز و درشت.

+ نوشته شده توسط انوش در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 22:38 |
سالهاست كه هيچ نامه اي به مقصد نميرسد

ميشه برام نامه بنويسي؟
از همون نامه ها كه روي كاغذ با دست خط نوشته ميشه. بعدش تا ميشه و ميره توي يك پاكت. از همونها كه روش آدرس فرستنده و گيرنده داره. تمبر داره.

ميشه برام نامه بنويسي؟
از همون نامه ها كه بايد چندين روز منتظرش شد تا برسه. پستچي زنگ بزنه يا بندازه تو صندوق.
خيلي وقته ديگه كسي از اين نامه ها برام ننوشته. از اون نامه ها كه ميشه لاش گل خشك گذاشت. يا روي كاغذش جاي يك لب باشه. يا اينكه بوي عطر بده.

ميشه برام نامه بدي؟
خسته ام از اين نامه هاي الكترونيكي كه با فونت هاي كامپيوتري نوشته ميشه و در عرض چند ثانيه ميرسه .
داره يادم ميره كه در هواي انتظار خوندن دو خط از تو روزها جلوي پنجره بشينم. دل دل كنم . بال بال بزنم.
داره يادم ميره مزه شيرين انتظار

ميشه برام نامه بدي؟
نامه بنويسي. كه من براي باز كردنش مكث كنم. كه فكر كنم چرا اين رنگ خودكار و اين مدل پاكت را انتخاب كردي!كه بين دو تا انگشتام لمسش كنم. چشمام را ببندم و حدس بزنم چقدر برام نوشتي و چه چيز ديگه اي ممكن اون تو باشه.

ميشه برام نامه بدي؟

+ نوشته شده توسط انوش در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت 10:50 |

+ نوشته شده توسط انوش در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 و ساعت 11:54 |
کاش می شد فکر آدم ها رو خوند.
گرچه…بخشی از زیبایی زندگی همینه.
مهم هم نیست اگه آدم ها برات مهم نباشن.
مواردی برای آدم پیش میاد که کاملا تازه ست.
صرفنظر از دلپذیر یا خراشنده بودن شون زیبایی شون به اینه که برای اولین بار باهاشون برخورد می کنی.
چرا وقتی یه چیزی بی نهایت برای آدم مهمه آدم همون رو داغون می کنه؟
قوه ی تعقل آدم فلج می شه؟ یا…آدم به شدت و بی نهایت احمق می شه؟
همینه که می گم باید یکی به آدم بگه. باید کسی جلوی آدم رو بگیره. کمک کنه. که آدم کار احمقانه نکنه. که…
خصوصا وقتی آدم می دونه کسی هست که می تونه کمک کنه!

به یه نظر دلت هوای چیزی رو می کنه که نیست. که هیچ وقت نبوده. که…کاش بود.
+ نوشته شده توسط انوش در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 16:43 |
نمی دونی. نمی تونی. خسته ای. گیج حتی گاهی . اعتقاد داری به زیبا بودن زندگی و اعتماد داری به این که فردا حتما آفتاب هست چه اشک بباری چه لبخند.

لحظه هایی هستند که آرزو می کنی مثل آدامس بودند. می توانستی دو طرفشان را بگیری و بکشی تا کش بیاییند به طول زندگی.اما مجبور می شوی بجوی شان. شیرینی شان می رود. می چسبانی کنار بشقاب. سفت می شود. می اندازی دور.

فردا یک آدامس دیگر می جوی. یک لحظه ی دیگر…

بعضی لحظه ها مثل بادام تلخند گرچه…می خواهی تفشان کنی…کاش هیچ بادامی تلخ نبود.

+ نوشته شده توسط انوش در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 2:37 |
فرض کن:

-یکی رو خیلی دوست داشته باشی. بگو خوب…
-خوب.
-دیدنش هم خیلی راحت میسرت نباشه. بگو خوب…
-خوب.
-خواب ببینی. بگو خوب…
-خوب.
-اونوقت اینقدر بد شانس باشی که توی خواب هم قیافه اش رو نبینی و فقط ببینی که داری تلفنی باهاش حرف می زنی.

+ نوشته شده توسط انوش در یکشنبه چهارم مرداد 1388 و ساعت 1:43 |

دلم مي خواد تنها بشم,
از همه ي بود و نبود,
برم يه جايي بشينم
زير همين طاق كبود
گريه كنم, زاري كنم,
شايد كه آروم بگيرم,
يا كه اگه آروم نشم,
يواش و تنها بميرم,
پر بگيرم, برم بالا
تا پيش حور و پريا,
اونجايي كه دورنگي نيس
حقه, كلك, زرنگي نيس,
اونجايي كه خدايي هس,
محبت و وفايي هس,
دوستيا راست و پايه دار,
دشمنيا خوارن و زار,
دلا پر از محبتن,
خالي ز كيد و حسرتن,
زبون ها و دل ها يكي,
دلا خالي از تاريكي,
نه هيچ كس و مي رنجوني,
نه ديگه تنها مي موني,
حرفا همه راست و درست
نه اينقدر دروغ و سست
اونجا روزاش قشنگه و
مي شه با عشقا دل و شست
مي شه هميشه زنده بود
با دلخوشي, ساز و سرود
.
.
خوب اگه راستش رو بخواي:

اونجا نه توي روياهاس
نه خيلي دور از اينجاهاس
اونجا فقط توي دله
خوب ديگه, اين يه مشكله
بايد كه آدم بميره,
از همه ي ضعف و رياش
تا برسه به شهر نور
با همه حور و پرياش
نه حسرت و نه حس زشت
نه رنجش و كار پلشت
نه خستگي, نه ضعف و درد
نه دعوا و جنگ و نبرد
اونجاديگه دورنگي نيس
كلك, ريا, زرنگي نيس
.
شهر دلت, شهر فرنگ
هزار هزار يار قشنگ
جنگل و سبزه و گياه
دوستا همه سپاه سپاه
شهر دلت شبنمي و
سفيد و پاك و بي گناه
شهر دلت شهر فرنگ
روزات قشنگ و رنگارنگ
.
اونجا مي گن خدايي هس
يه باغ با صفايي هس

+ نوشته شده توسط انوش در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت 1:37 |


Powered By
BLOGFA.COM